فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
از دیگر نمونه هاى رحمت خدا وجود انسان است كه اهل دل از او به عنوان جهان نفسى خبر مى دهند چنانچه نور رحمت نمى تابید ، نه چیزى پدید مى آمد و نه چیزى دوام و بقا داشت ، هر پدیده اى در حقیقت جلوه رحمت حق است . . . . وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْء . . .. . . . و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است . . . انسان موجود بى ارزش و كوچك و محدودى نیست كه هم چون برخى حیوانات فضاى زندگى اش لانه و غارى و یا درّه و جنگلى باشد ، همه دریاها و فضا و پهنه روى زمین و معادن و منابعش در اختیار اوست و روزى اش از پاكیزه ترین و بهترین روزى هاست نه چون روزى چهارپایان یا درندگان و پرندگان . . . كه با لاشه اى متعفن و یا مردارى بدبو یا علوفه اى پایمال شده و پژمرده و . . . سیر و سرگرم شود . این همه براى این است كه قدر و ارزش و كرامت خود را بداند و به تحقق عملى استعدادهاى خدادادى خویش بپردازد و همه وجودش را با خواسته هاى حضرت ربّ العزّه هماهنگ نماید تا در مقام قرب و جنت لقا و كاخ وصال و عرصه رحمت جایش دهند . ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارندتا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى راستى انسان چه موجود عجیبى است ، معجونى از آب و گل و عقل و فطرت و روح و نفس كه وزن عنصرى اش اندك و وزن شخصیتى و هویتش عظیم و غیرقابل درك است . او باید مادون خود را در راه برقرارى حیاتش به كار گیرد و براى تنها مافوق خودش كه حضرت ربّ العزه است با كمال خلوص و عشق بندگى كند . انسان به سبب رحمت رحمانیه و رحیمیه حق هم از نظر ظاهر بهترین و معتدل ترین صورت را و هم از نظر باطن نیكوترین سیرت را دارد، او مسجود فرشتگان است و عنایت و لطفى كه به او شده به فلك و ملك نشده است . جان ها فلكى گردد اگر این تن خاكىبیرون كند از خود صفت دیو و ددى را ابزارهای شناخت (قوه عاقله) علاوه بر حواس، انسان نیاز به یک امر و یا امور دیگری دارد. انسان برای شناختن، به نوعی تجزیه و تحلیل و گاهی به انواع تجزیه و تحلیل نیاز دارد. تجزیه و تحلیل، کار عقل است. تجزیه و تحلیل های عقلی، دسته بندی کردن اشیاء در مقوله های مختلف است. این کار به اصطلاح با تجزیه صورت می گیرد. و همچنین است ترکیب کردن به شکل خاصی، که منطق عهده دار کارهای تحلیلی و کارهای ترکیبی است و خود این داستانهایی دارد. مثلاً اگر ما فی الجمله با مسائل علمی آشنایی داشته باشیم، به ما اینطور می گویند که فلان چیز از مقوله کمیت است، فلان چیز از مقوله کیفیت است، در این جا تغییر کمی تبدیل به تغییر کیفی شده است و از این نوع حرفها. این کمیت و کیفیت و امثال اینها یعنی چه؟ ما اشیا را در مقوله های مختلف دسته بندی کرده ایم؛ مثلاً فاصله ها را بر حسب متر، وزنها را بر حسب کیلوگرم و مساحتها را بر حسب مترمربع تعیین می کنیم و اینها را کمیت می گوییم. صدها هزار اشیاء را داخل در مقوله کمیت می کنیم. همچنین صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله کیفیت دسته بندی می کنیم. صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله اضافه (یا مقوله نسبتها) داخل می کنیم و می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت. صدها هزار شیء دیگر را می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت و نه اضافه، جوهر و عرض است و یا به تعبیر غلط بعضی افراد، ذات است. اینها دسته بندیهاست. انسان تا اشیاء را دسته بندی نکند نمی تواند آنها را بشناسد. هیچ مکتبی نیست که قائل به مقولات اشیاء و قائل به دسته بندی کردن اشیاء برای شناسایی نباشد. البته گاهی درباره تعداد مقوله ها اختلاف نظر است، یکی می گوید ده تا است، دیگری می گوید پنج تا است، ارسطو برای خودش مقولاتی دارد، شیخ اشراق برای خودش مقولاتی دارد، کانت برای خودش مقولاتی دارد، هگل همینطور، و دیگران. ولی آنچه مسلم است این است که مقولات برای شناخت یک امر ضروری است. اگر اشیاء مقوله مقوله نشوند، برای ما قابل شناخت نیستند. این مقوله مقوله شدن یک کار عقلانی و فکری و یک تجزیه و تحلیل عقلی است. اشیاء را به صورت جزئی احساس می کنیم بعد به آنها تعمیم و کلیت می دهیم. تعمیم یک عمل عقلی است، کار عقل است، کار حس نیست. یکی از کارهای فوق العاده ذهن انسان عمل تجرید است. تجرید یعنی چه؟ تجرید غیر از تجزیه است. تجرید می کنیم یعنی ذهن ما دو امری را که در عالم عین یکی هستند، هرگز جدا نمی شوند و امکان جدا شدن ندارند، از یکدیگر جدا می کند، تجرید و مجرد می کند. مثلاً شما هرگز عدد مجرد در خارج ندارید. شما در عالم عین یک پنج تا ندارید که فقط پنج تا باشد، نه پنج تا گردو باشد، نه پنج تا درخت باشد و نه پنج تا چیز دیگر باشد. نمی شود در عالم عین " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد. اگر " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد، اگر پنج تائی (در خارج) باشد، اشیائی هستند که پنج تا هستند، مثلاً انگشتی وجود دارد که می گوییم پنج تا انگشت. ولی ذهن در عالم خودش، در عالم حساب و اعداد، آنجا که می گوید 25 = 5×5 هیچ ضرورتی ندارد که اول گردو را در نظر بگیرد بعد بگوید پنج تا پنج گردو (تازه مضروب فیه را گردو گرفته ولی باز مضروب را مجرد گرفته است) مساوی است با بیست و پنج گردو، می گوید پنج پنج تا می شود بیست و پنج تا. یعنی ذهن تجرید می کند و چون تجرید می کند قادر بر تفکر و قادر بر شناسایی است. اگر ذهن قدرت تجرید نمی داشت نمی توانست تفکر کند. این است که برای شناسائی، ابزار حس شرط لازم است، ولی شرط کافی نیست. یک نیرو و قوه دیگری هم هست. اسم آن قوه را هر چه می خواهید بگذارید: قوه فکر، قوه تفکر، قوه اندیشه، قوه عاقله، آن قوه ای که تجرید می کند، آن قوه ای که تعمیم می دهد، آن قوه ای که تجزیه و ترکیب می کند، آن قوه ای که حتی کلیات را تجزیه و ترکیب می کند؛ ما به آن، قوه عاقله می گوئیم. شما می خواهی اسم دیگری روی آن بگذاری، بگذار (گفت من آش را می پزم، تو اسمش را هر چه می خواهی بگذار). بنابراین حس یکی از ابزارهاست، آن قوه دیگری که اسمش عقل، اندیشه، فکر، فاکره یا هر نام دیگری است، ابزار دیگری است، این هر دو برای شناختن ضرورت دارد و ما از اینها بی نیاز نیستیم. راهکار تقویت محبت به خدا و اولیاى او با توجه به تلازمى که بین معرفت و محبت هست، ادعیه و زیارت هایى که درباره ائمّه اطهار علیهم السلام وارد شده و به ویژه زیارت نامه امام حسین علیه السلام، علاوه بر آنکه موجب استحکام اعتقادات مذهبى و معرفت ما درباره اهل بیت علیهم السلام مى شوند، بُعد دیگر روان ما، یعنى محبت ما به اهل بیت علیهم السلام را نیز تقویت مى کنند. اصلى ترین ابعاد روح انسان، دو بعد شناخت و معرفت، و احساس و عواطف اند و تقویت این دو بُعد، موجب تقویت انسانیت مى شود. در مقابل، هرچه از معرفت و عواطف انسان و از جمله محبت او به ارزش ها و مقدسات کاسته شود، او از انسانیت بیشتر فاصله مى گیرد. انسان عارى از معرفت و خودخواه و خودپرست که تنها به فکر خویش است و عاطفه و محبتى به دیگران ندارد، صورتش صورت انسانى است، اما قلبش، حیوانى؛ بلکه به فرموده خداوند او از حیوانات نیز پست تر است أُولَئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (اعراف: 179). گرامى داشتن یاد اهل بیت علیهم السلام و ازجمله یاد امام حسین علیه السلام و سلام بر او، که در جاى جاى معارف اهل بیت علیهم السلام بدان سفارش شده، تدبیرى است برگرفته از حکمت الهى، براى تقویت بُعد معرفتى و نیز بُعد عاطفى وجود ما، و درنتیجه، رشد جنبه انسانیت ما. به تجربه دریافته ایم که هر چقدر میزان محبت و علاقه مندى خود را به دوستان خود نشان دهیم و در عمل و همواره به آنان ثابت کنیم که دوستشان داریم، آن پیوند دوستى تقویت مى شود و دوام مى یابد؛ اما اگر اظهار دوستى و محبت نکنیم، رفته رفته آن محبت و علاقه از بین مى رود. اگر وقتى ما به دوستمان و کسى که به او ارادت داریم برخورد مى کنیم، اظهار ارادت کنیم و زبان به ستایش او بگشاییم، محبت او به ما بیشتر مى شود؛ اما اگر از کنار او بگذریم وبه اوسلام نکنیم،از آن محبت کاسته مى شود. نکته دیگر آنکه، انگیزه افراد در اظهار دوستى ها و محبت ها متفاوت است. گاه انسان سراغ دوستش مى رود تا از او پولى قرض کند و یا کمکى بخواهد؛ اما گاه دلش براى دوستش تنگ شده و براى رفع دل تنگى سراغ او مى رود و خواسته دیگرى از او ندارد. این اظهار محبت گرچه خالصانه تر از اظهار محبتى است که با انگیزه درخواست مادى انجام مى پذیرد، به هرجهت برطرف کننده نیاز روحى انسان است و به انگیزه منفعت جویى انجام مى پذیرد. عالى ترین و خالصانه ترین محبت آن است که بدون انگیزه نفسانى باشد و انسان در اظهار محبت نسبت به محبوب خویش، در پى نفع و خواسته خود نباشد؛ بلکه خود را فراموش کند و همه توجهش معطوف به محبوب شود؛ با کمال خضوع در پیش پاى محبوب به خاک افتد و خود را فانى در او ببیند. وقتى انسان به خداوند و اهل بیت علیهم السلام و مقدسات معرفت داشته باشد و به لوازم این معرفت عمل کند، بدانها محبت مى یابد و آن گاه با توجه بیشتر به محبوب و ترتیب اثر دادن به آثار این محبت، معرفت او و به ویژه معرفت حضورى او به خداوند خالصانه تر و آگاهانه تر مى شود. همچنین با گسترش فزون تر آن معرفت و محبت، رابطه قلبى او با خداوند و مبدأ هستى عمق بیشترى مى یابد. چنان که گفتیم انسان علاوه بر معرفت حصولى به خداوند که به وسیله مفاهیم ذهنى حاصل مى شود، معرفت حضورى و به تعبیر دیگر، شناخت قلبى به خداوند نیز دارد. در پرتو همین معرفت حضورى است که دل انسان گرایش و توجه به کسى دارد که به او روزى مى دهد، در تنگناها و سختى ها او را یارى مى رساند و از خطرها حفظ مى کند. وقتى انسان احساس کند که درها به روى او بسته است و هنگامى که امیدش از اسباب و وسایل قطع شود، احساس مى کند کسى هست که او را نجات دهد. اگر توجه انسان به این معرفت، که به وسیله مفاهیم و صور ذهنى حاصل نیامده، بیشتر شود و بکوشد که توجه قلبى بیشترى به خداى بلندمرتبه و وسایط فیض داشته باشد، معرفتش شفاف تر، بى پیرایه تر و ناب تر مى شود. البته علم حصولى و ذهنى به خداوند بلندمرتبه نیز مى تواند موجب گسترش آن معرفت حضورى و قلبى شود. این به دلیل ارتباط بین علم حصولى و حضورى است که مسئله اى روان شناختى است. روان شناسان مسلمان و به ویژه اهل عرفان باید این مسئله را کانون بحث و بررسى قرار دهند و میزان تأثیر علم حصولى بر علم حضورى انسان را مشخص سازند. انسان فطرتا کسى را که به او خدمت مى کند، دوست مى دارد. اگر در هنگام نیازمندى و نادارى کسى به ما کمک کند و پولى به ما قرض دهد، و بدان وسیله مشکل ما مرتفع شود، او را دوست خواهیم داشت. اگر ما باور داشته باشیم که هرآنچه داریم از خداست و همه نعمت ها را خداوند به ما ارزانى داشته است؛ همچنین اگر معتقد باشیم خداوند مادرى مهربان در اختیار ما نهاد که با همه وجود به ما خدمت کند و به پرورش و تربیت ما همت گمارد و همو این نظام اسلامى را در اختیار ما نهاد تا در پناه آن در آسایش و امنیت به سر بریم، آن گاه او را دوست خواهیم داشت و پیشانى شکر در پیشگاهش بر زمین مى ساییم. مگر مى شود انسان کسى را که کمکى محدود به او کرده (مثلاً چند هزار تومان به او قرض داده است) دوست بدارد، اما خداوندى را که او را غرق نعمت ساخته و هستى و هرچه را دارد در اختیارش نهاده، دوست نداشته باشد؟ مشکل آن است که محبت خدا در دل برخى استقرار نیافته و پایدار نشده است؛ ایشان وقتى درباره نعمت هاى خدا مى اندیشند، به یاد خداوند مى افتند و احساس محبت به او دارند؛ اما وقتى پاى محبوب هاى دیگر به میان مى آید، خدا را فراموش مى کنند. آنان در مقام تعارض و تزاحم بین خواسته هاى نفسانى و دنیوى با خواسته هاى الهى و معنوى، و نیز تزاحم بین محبت به غیرخدا با محبت به خدا، خواسته هاى نفسانى و محبت به غیرخدا را ترجیح مى دهند. ازاین رو، امام سجاد علیه السلام از خداوند درخواست مى کنند که محبت به خود را چون درختى تنومند که ریشه در اعماق وجود ایشان دوانیده باشد، قرار دهد؛ تا هوس ها و تندبادهاى عواطف و احساسات غیرالهى، آن را از جاى برنکند. محبت به خدا نباید چون گیاه و نهالى نورسته باشد که با وزش بادى از جاى کنده شود و محبت به غیرخدا برجاى آن بنشیند؛ یا آنکه وقتى انسان به خیال خام خود از برخى از کارهاى خدا خوشش نیامد و ناراحت شد، محبت به خدا را فراموش کند جلوه هاى ناب محبت به خدا در روایتى چنین آمده است: أَنَّهُ صلى الله علیه و آله سَلَّمَ عَلَیهِ غُلاَمٌ دُونَ الْبُلُوغِ وَ بَشٍّ لَهُ وَتَبَسَّمَ فَرَحا بِالنَّبى صلى الله علیه و آله فَقَالَ لَهُ: أَتُحِبُّنى یا فَتَى؟ فقال: إِى وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ. فَقَالَ لَه: مِثْلَ عَینَیکَ؟ فَقالَ: أَکْثَرَ؟ فَقالَ: مِثْلَ أَبِیکَ؟ فَقَالَ: أَکثَرَ. فَقالَ: مِثْلَ أُمِّکَ؟ فَقالَ: أَکَثَرَ. فَقالَ: مِثلَ نَفْسِکَ؟ فَقالَ: أَکثرَ وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ فَقالَ: أَمِثْلَ رَبِّکَ؟ فَقال: اللّهَ اللّهَ اللّهَ یا رَسُولَ اللّهِ لَیسَ هَذَا لَکَ ولاَ لأَحدٍ، فَإِنَّمَا أَحْبَبْتُکَ لِحُبِ اللّهِ. فَاْلتَفَتَ النَبِّى إِلىَ مَنْ کانَ مَعَهُ وَقَالَ هَکَذَا کُونُوا أَحِبُّوا اللّهِ لإحسانِهِ إِلیکُمْ وَإِنْعَامِهِ عَلیکُمْ وَأَحِبُّونى لِحُّبِ اللّهِ (دیلمى، 1412ق، ج 1، ص 161)؛ پسرى به رسول خدا صلى الله علیه و آله سلام، و به روى آن حضرت تبسم کرد. حضرت به او فرمود: مرا دوست مى دارى، اى جوان؟ عرض کرد: آرى؛ به خدا سوگند، اى رسول خدا. حضرت فرمود: مانند چشمانت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: مانند پدرت؟ عرض کرد: بیشتر. حضرت فرمود: به اندازه مادرت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: به اندازه خودت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر، به خدا قسم، اى رسول خدا. فرمود: به اندازه خدا مرا دوست دارى؟ عرض کرد: اللّه اللّه اللّه اى رسول خدا! نه این مقام براى تو نیست و نه براى هیچ کس. من تو را براى خدا دوست دارم. حضرت به همراهان خود روى کرد و فرمود: این گونه خدا را به واسطه احسان به شما و نعمت هایى که به شما ارزانى داشته دوست بدارید و مرا هم به واسطه دوستى خدا دوست بدارید. وقتى خداوند حضرت ابراهیم علیه السلام را به مقام خلت رساند و او را خلیل خود قرار داد و فرمود: وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلا (نساء: 125)؛ (و خدا ابراهیم را دوست خود قرار داد)، برخى از فرشتگان به یکدیگر گفتند: خداوند کسى را که از نطفه آفریده شده، خلیل و دوست خود قرار داد و به او ثروت عظیم بخشید. خداوند به فرشتگان وحى کرد که وارسته ترین فرد و رئیس خود را برگزینند. آنان از بین خود جبرئیل و میکائیل را برگزیدند و آن دو به صورت انسان به زمین فرود آمدند. آن روز حضرت ابراهیم علیه السلام گوسفندان خود را جمع آورده بود؛ چه آنکه حضرت ابراهیم علیه السلام چهار هزار چوپان داشت و چهار هزار سگ گله که در گردن هریک از آنها قلاده اى زرین آویخته بود. ایشان همچنین چهل هزار گوسفند شیرده، و شترها و گاوهاى فراوان داشت. آن دو فرشته در دو سوى گله هاى حضرت ابراهیم علیه السلام ایستادند و یکى از آن دو، با صدایى زیبا و بلند گفت: سبوح قدوس. دیگرى در پاسخ او گفت: رب الملائکة والروح. حضرت ابراهیم علیه السلام با شنیدن نام معشوق خود چنان به وجد آمد که مدهوش شد و وقتى به خود آمد فرمود: اگر آنچه را گفتید بازگویید، نیمى از مالم را به شما مى بخشم. در مرتبه سوم گفت اگر دوباره آن را بازگویید، مال و فرزندان و جسمم از آن شما باشد. اینجا بود که فرشتگان به حکمت انتخاب خداوند پى بردند (ر.ک: فیض کاشانى، 1419ق، ج 2، ص 325ـ326). وقتى درختِ محبت خدا در اعماق دل انسان ریشه دوانید و استوار و تنومند شد، انسان با شنیدن نام خدا سرشار از لذت مى شود و به وجد مى آید؛ مى خواهد بیشتر درباره محبوب بشنود و ارتباطش را با او پایدارتر سازد. در مقابل، کسانى که دلشان از محبت خدا تهى است و محبت به غیرخدا بر دلشان نقش بسته، از شنیدن نام خدا ناراحت مى شوند: وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ (زمر: 45)؛ و چون خداوند به یگانگى یاد شود، دل هاى کسانى که به آن جهان ایمان ندارند برَمَد، و وقتى آنان که جز او هستند ]معبودهایشان [یاد شوند، ناگاه شادمان گردند. اگر انسان جویاى معرفت متعالى اى باشد که دست یافتن به آن براى انسان ممکن است (معرفتى که چون کیمیا وجود انسان را متحول مى سازد)، باید به مرتبه محبت عمیق و پایدار به خداوند دست یابد، و البته هم دست یافتن به آن معرفت و هم کسب این مرتبه محبت، با توفیق و عنایت الهى حاصل مى شود. اگر ما از اهمیت و ارزش این مراتب عالى محبت و معرفت خداوند آگاه مى بودیم، به جاى آنکه از خداوند نان و آب، و پست و مقام، و دیگر امکانات بى مقدار دنیوى را درخواست کنیم، سرلوحه خواسته ها و نیازمان را محبت و معرفت خدا قرار مى دادیم حقیقت درنگاه سالک حقیقت عبارت است از اینکه سالک نه خود را می بیند و نه عبادت و بندگی اش را ، از عالم کثرت پا را فراتر گذاشته، حقیقت واحده حاکم بر کل هستی را مشاهده می کند و در جهان اصلی غیر از صفات و اسماء الهی و مظاهر وجودی او چیزی نمی بیند؛ حتی خود و فعل خود را ادراک نمی کند. در این صورت که معنای « لا اله الا هو کل شیء هالک الا وجهه »(قصص/88) « هیچ معبودی جز او نیست . همه چیز جز ذات پاک او فانی می شود » را به خوبی می شناسد و سِر « و لله المشرق و المغرب اینما تولوا فثمّ وجه الله »(بقره115) « شرق و غرب از آن خداست و به هر سو رو کنید، خدا آنجاست » را میابد و آنچه را در آیه شریفه «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» (الرحمن/26- 27) « تمام کسانی که روی آن و زمین هستند، فانی می شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند.» نهفته است را ادراک می کند. به عنوان مثال ، در نماز آنچه از مقدمات ، شرایط، واجبات و ارکان در رساله های عملیّه آمده که مربوط به عموم مردم است و انجام آن مستلزم رفع تکلیف و ترک عمدی آن موجب فسق و چه بسا به عنوان کفر تلقی شود، شریعت نامیده شده است. در پس این ظواهر، باطنی در کار است که بیان کیفیّت و کمّیّت آن از عهده رساله های عملیه ساخته نیست. میزان اخلاص، حضور قلب، حال و هوای عبادت و بندگی به گونه ای که حلاوت و لذت آن را احساس کند و جمعاً مسائلی که شخص را به خداوند نزدیک می کند و به روح او عروج می بخشد، طریقت نامیده می شود. گاهی چند نفر در یک صف، نماز می خوانند که همه از نظر رعایت شرایط ظاهری در یک سطح قرار دارند ، ولی فاصله ارزش نماز آنها در نزد خداوند از زمین تا آسمان است. و حقیقت نماز این است که نماز گزار به معنای واقعی کلمه، انقطاع از غیر برای او حاصل شود. و هیچ چیزی را غیر حق متوجه نشود. کلامی از جانب خداوند به همه انسان ها سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام (ضحی 1,2- افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی. ( احزاب 10) تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118) وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. (انعام 63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.(اسرا 83) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3) غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر26) پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6) مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48) من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60) من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم. (قریش 3) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29) تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54) وب سایت عرفان / Erfan vebsite

وب سایت عرفان / Erfan vebsite
بزرگترین وب سایت در خدمت جامعه ایران اسلامی .  
قالب وبلاگ
نظر سنجی
از چه طریقی می توانیم با خدا دوست باشیم؟












 شاطر عباس صبوحی
شاطرعباس صبوحی
 

شاطر عباس متخلص به صبوحی، تولد او را به سال ۱۲۷۵ در شهر قم، اقامتگاهش را تهران، نام پدر او را کربلایی محمد علی و نام جدش را مشهدی مراد نوشته‌اند، دربارۀ سیما و قد و قامت و اخلاقش چنین گفته‌اند: قامتی متوسط به حد اعتدال داشت، چهارشانه، دارای موی مشکی، ابروان پر پشت و دیدگانی فراخ و گشاده بود. کلفتی لبان و خوش‌ترکیبی بینی و چشمان درشت، روی هم رفته چهره‌ای بسیار جذاب به او بخشیده بود آنچنان که نظرها را بسوی خود جلب می‌کرد. صبوجی صدایی بم و مردانه و گیرا داشت. راجع به خلق و خویش گفته‌اند: خوش مشرب، مصاحبتش دلپذیر و مطبوع بود. اغلب فکور و اندیشناک به نظر می‌رسید. در هنگام کار، همیشه پیراهنی تمیز و پاک به تن می‌کرد و پیشبندی لطیف می‌بست. ولی در بیرون از محل کار سرداری ماهوت آبی کمرچین در بر می‌نمود. زلفانش انبوه و تا پشت گردنش افتاده بود. در شرح حالش آمده است: از شاعران خوش قریحه، خوش ذوق و با استعداد کافی در غزل و رباعی بوده است. اشعارش، بسیار روان و ساده و در خور فهم عموم طبقات می‌باشد. شاطر عباس غیر از غزلیات آثار دیگری از قبیل مسمطات، رباعیات و دوبیتی از خود یادگار نهاده است. از جزئیات زندگی این شاعر اطلاع دقیقی در دست نیست. وفات شاطر عباس صبوحی به سال ۱۳۱۵ در تهران اتفاق افتاد.

ظاهراً معروفیت او بیشتر بدان سبب است که چنان که گفته‌اند از سواد خواندن و نوشتن بی‌بهره بوده و با این حال طبعی موزون داشته و اشعاری عاشقانه می‌سروده است.

این مجموعه به کوشش یکی از همراهان گنجور با استفاده از دو چاپ جداگانه: یکی تهیه شده به اهتمام حبیبی کهدر و دیگری چاپ انتشارات منوچهری به کوشش احمد کرمی گردآوری شده و در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.

نمونه ای از مخمسات او :

ای زلف تو چون مار و رخ تو چون گنج

بی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج

از سیلی عشق تو، رخم گشته چو نارنج

دین و دل و عقل و خرد و هوش مرا سنج

بر باد شده در صدد روی تو، هر پنج

هرگز نبود حور، چو روی تو، به رضوان

سروی به نکوئی قدت نیست به بستان

روی تو گل سرخ و خطت سبزه و ریحان

هم قند و نبات و شکر و پسته و مرجان

ریزد ز لب لعل سخنگوی تو، هر پنج

در دست غمت چند زنم ناله و فریاد

باز آی، که عشق تو مرا کند ز بنیاد

هرگز نبود چون قد و بالای تو شمشاد

حور و ملک و آدمی و جنّ و پریزاد

هستند ز خدّام سر کوی تو، هر پنج

ای خسرو خوبان، نظری کن سوی درویش

مگذار که از عشق تو گردد جگرم ریش

دیوانه عشق تو، ندارد خبر از خویش

خال و خط و زلف و مژه و چشم تو زان پیش

کردند برآشفتگی موی تو، هر پنج

تا چشم من آن روز، بر آن سیمبر افتاد

از شوق جمالش به دل من اثر افتاد

مرغان چمن را همه سودا به سر افتاد

سرو و سمن و یاسمن و عرعر و شمشاد

پستند به پیش قد دلجوی تو، هر پنج

در باغ وصال تو و گمگشته شبه سنج

مهرت به دلم نقش گرفته است چو شطرنج

بنشسته شب و روز، دو افعی به سر گنج

چشم و لب و رخساره و ابروی تو بی رنج

زیباست بر آن عارض نیکوی تو، هر پنج

غم تاخت اگر بر سر و سامان صبوحی

ساقی! بدر آی از در ایوان صبوحی

بنشین ز کرم در بر یاران صبوحی

دین و دل و عقل و خرد و جان صبوحی

گردید به تاراج دو ابروی تو، هر پنج

 



طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 ] [ 10:19 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
سر عشقت کس تواند گفت؟ نی

سر عشقت کس تواند گفت؟ نی    در وصفت کس تواند سفت؟ نی
دیده‌ی هر کس به جاروب مژه    خاک درگاهت تواند رفت؟ نی
از گلستان جمال دلگشات    هیچ بی‌دل را گلی بشکفت؟ نی
آفتابا، در هوایت ذره‌ام    آفتاب از ذره رخ بنهفت؟ نی
حلقه بر در می‌زدم، گفتی: درآی    اندر آن بودم که غیرت گفت: نی
آخر این بخت مرا بیداریی    هیچ کس را بخت چندین خفت؟ نی
از برای تو عراقی طاق شد    از همه خوبان و با تو جفت نی



طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ چهارشنبه 27 فروردین 1393 ] [ 11:45 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

ژان ژاک روسو متفکر و فیلسوف فرانسوی

 

 

این فیلسوف و نویسنده ی معروف فرانسوی - سویسی در 28 ژوئن 1712 در ژنو و در خانواده ای فقیر چشم به جهان گشود . روسو مادر خود را چندی بعد از تولدش از دست داد و سرپرستی او را به ترتیب پدرش و بعد از فوت پدرش عمه اش بر عهده گرفتند .

 

او در نگارش دایرة المعارفی به همراه اندیشمندان بزرگی چون منتسیکو ، بوفون و ولتر شرکت جست که دولت فرانسه و اربابان کلیسا حکم توقیف ان را  داده اند ؛ زیرا این دایرة المعارف حاوی قسمت های مهمی از فلسفه ی جاری جدید بود و روح و جوهره ی عصر جدید استدلالی را در خود داشت و حامل تصویری از عصر روشن گری بود که منجر به انقلاب کبیر فرانسه شد . وی در سال 1762 اثر اجتماعی بزرگ خود را که در تسریع انقلاب کبیر فرانسه نقش به سزایی داشت نگاشت این اثر ((قرارداد اجتماعی)) نام دارد ، وی در همین ایام نخستین قسمت های اثر تربیتی خود را به نام ((امیل)) تحریر کرد .

 

وی خوشبختی را در طبیعت و قانون مندی آن می دانست  . روسو با جلوه ها و مظاهر تمدن جدید مخالفت می ورزید و آن را مضمحل کننده ی روح انسانی می دانست . حکومت فرانسه با انتشار دو کتاب ((قراردادهای اجتماعی)) و ((امیل)) وی به شدت مخالفت می کرد ولی او به انتشار آن ها در هلند دست زد و با این کار افتخار فرهنگی فرانسه را رقم زد.

 

این فیلسوف و نویسنده ی بزرگ در سال 1778 چشم از هستی برداشت . 




طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 09:07 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

بیوگرافی و نظرات اکهارت.

زندگی و تحصیلات اکهارت
نام اكهارت (حدود 1260 تا 1328) غالباً با توسعه ی عرفان راینلاند - هنری سوسو (Henry Suso) یكی از شاگردان او در دهه ی 1320 در كلن بود و با وعظ كردن به زبان محلی قرین است. اما مساهمتهای او در منطق و نشانه شناسی و بسطها و باز تأویلهای شگفت انگیزی كه به برخی از نتیجه گیریهای آكویناس می داد نیز بخش مهمی از دستاورد اوست. اكهارت در حدود 1260 در آلمان زاده شد. او به سلسله ی دومینیكی قدم گذاشت و شاید قبل از 1277 به پاریس به دانشكده ی صناعات رفت و قبل از رفتن به كلن، جایی كه احتمالاً در نزد آلبرت در حدود 1280 دانش آموخت. او در 4-1293 در مقام كارشناس در عبارات در دیر سن ژاك در پاریس درس داد. میان 1294 و 1298 او نایب رئیس دیر دومینیكی ها در ارفورت بود. در 3-1302 او كرسی دومینیكی خداشناسی را در پاریس داشت. از 1303 تا 1311 او نایب رئیس استان ساكسونی بود كه به تازگی رسمیت دومینیكی یافته بود. اما او باز از 1311 تا 1313 در پاریس استاد خداشناسی بود، قبل از آنكه برای كاری دیگر از جانب سلسله اش به آلمان مراجعت كند. او در 1323 یا دیرتر در كلن تدریس كرد. سراسقف كلن، هنری فیرنبورگی (Henry Virneburg)، در 6-1325، و در 8-1327 دستور پژوهش درخصوص تدریس او را داد و او در 8-1327 به وسیله ی هیئتی در دادگاه پاپ كه اكنون در آوینیون بود محكوم شد. او در 1328 درگذشت. او در سال بعد در 27 مارس در اعلانیه ی پاپ (dominico In agro) كسی وصف شده بود كه می خواست بیشتر از آنكه باید بداند بداند و كسی بود كه در زمین كلیسا خار و خسك كاشته بود.

پرسش های پاریسی
او در 3-1302پرسش¬های پاریسی اش را به مناظره گذاشت. مسئله ی اصلی در دو پرسش نخست از این پرسش¬ها رابطه میان هستی و عقل در خدا بود. اكهارت در اینجا مدلل می سازد كه خدا فوق هستی است، چون وجود یا هستی را خدا به ثمر می رساند:«همین كه به وجود می رسیم به مخلوق می رسیم». اما خدا فكرت است و اكهارت فكرت را بر هستی تقدم می بخشد. این پرسش كه آیا در خدا فكرت و هستی یكی است یا آیا یكی از اینها بر دیگری تقدم دارد به هیچ وجه پرسشی تازه نبود. این پرسشی به كرات بحث شده در دانشگاهها بود و از تشخیصی برآمده بود كه فیلسوفی نوافلاطونی مانند افلوطین، در حالی كه فیلسوف ارسطویی هستی را بر فكرت یا تفكر تقدم می داد، هستی را اندرونی می دید كه با خود فكرت یكی است. این پرسشی بود كه در قرون وسطی به مفهوم خدا متصل شده بود. اكهارت در قیاس با جریان اصلی بحث اخیر از این پرسش بیرون از خط به نظر می آمد، اگرچه این برداشت باید با این تشخیص تعدیل شود كه اریگنا در خلق هستی نقشی برای فكرت قائل شده بود و، بسیار تازه تر، دیتریش فرایبرگی، در كتابش De origine rerum praedicamentalium ]درباره ی منشأ محمولهای موجود]، كاری مشابه انجام داده بود. اما به سخن نه چندان دقیق هستی شناسی مقدم بر تعقل ملاحظه شده بود و استادان دارای تمایل اوگوستینی (یعنی، اكثریت) گاهی این رابطه را با كمك تمایز میان جواهر و اعراض وصف كرده بودند.

شناختِ خداوند علت هستی
اكهارت در نخستین پرسش پاریسی اش این نظم را معكوس می كند. پرسش مطرح شده این است كه آیا هستی و فهم در خدا یكسان است (Utrum in deo sit idem esse et intelligere). پاسخ اكهارت این است كه این الفاظ در خدا یكی و تبدیل پذیر نیستند و خدا نیز نمی فهمد چون هست: خدا هست چون می فهمد (quia intelligit, ideo est). خدا فهمیدن یا شناختن است، نه هستی یا وجود. اكهارت esse را به مخلوقات محدود می كند چون چیزی نمی تواند رسماً در هر دو هم علتی و هم معلولی باشد كه علت به وجود می آورد. به علاوه، شناختن برتر از بودن است چون فعالیت بودن را هدایت می كند؛ شناخت خدا علت هستهاست.

اكهارت می گوید: «همین كه به هستی می رسیم، به مخلوق می رسیم.» خدا باید چیزی برتر از هستی باشد. در سفْر خروج (باب سوم، آیه ی خدا نمی گوید كه او هست (هستم) بلكه می گوید كه او چیزی غیر از هستی باقی خواهدماند (هستم آنكه هستم). اكهارت این جملۀ اخیر را "فهم" می داند. این عبارت حاكی از آن نیست كه خدا هستی بدون تقید است، بلكه حاكی از آن است كه او خلوص ناپیدای هستی (Puritas essendi) را دارد. از نظر اكهارت خدا هست چون می داند؛ «فهمیدن او بنیاد هستی اوست» (intelligere est ipsum intelligere fundamentum ipsius esse; ipsum esse est ipsum). به عبارت دیگر، فهم قبل از هستی می آید (alitus quam esse intelligere est) و «به واسطه ی این امر كه (خدا) می داند، هست» (intelligit ideo est quia). به یاد گفته ی دكارت می افتیم: می دانم، پس هستم.

بدین طریق اكهارت عقلی را طرح می كند كه خود را به همه چیز می گستراند و متعالی¬است و به هیچ طبیعتی محدود نمی شود: «در ابتدا كلمه بود» (یوحنا، باب اول، آیه ی 1( یعنی، حكمت و فهم از هر چیز دیگری آزاد است، از جمله هستی. حكمت نامخلوق است و خصلتی نامتناهی دارد. اتین ژیلسون نوشت كه اكهارت، و بعد از او، تولر و رایسبروك در فلسفه ی افلاطونی زبان و فنی یافتند كه با نیازهای آنان در مقام متفكران مسیحی بسیار مناسب بود؛ فلسفه ی ارسطو برای آنان كمتر مفید بود. اكهارت در پرسش¬هایش ترجیح داد از خدا در مقام هستی سخن نگوید (یا در مقام خیر یا حقیقت) بلكه در مقام فكرت و فهم خالصی سخن بگوید كه مقدم بر هستی است. اما اكهارت در این كار نیز خود را هم از سنتهای ارسطویی و هم از سنتهای نوافلاطونی جدا قرار می دهد. او هستی را چیزی می فهمد كه برخلاف فكرت متناهی و متعین است. این گسست از سنّت واضح و متمایز نیست چون اكهارت همواره به همان نحوی از الفاظ استفاده نمی كند كه اسلافش استفاده كرده بودند. به علاوه، اكهارت و آكویناس در واقع هستی و فهم را در خداشناسایی می كنند، اما در استدلال در اینكه خدا عقل محض است، اكهارت است كه عملاً بیان می كند هستی خدا چیست، یعنی: عقل.

چهار امر متعالی
تنها در پرسشهای پاریسی نیست كه اكهارت از این امور بحث می كند. او در دیباچه اش به كتاب Opus tripartitum باز همین كار را می كند. این كتاب محتملاً بعد از 1314 آغاز شده بود و محتملاً هیچگاه به پایان نرسیده بود. اكهارت در دیباچه ی عمومی و در دیباچه ی كتاب قضایا خدا و وجود را شناسایی می كند و به دفاع از گزاره ی esse est Deus]هستی خداست[ می پردازد. تنها خدا به درستی هست و هستی و واحد و حقیقی و خیر نامیده می شود، یعنی چهار متعالیه. هر چیز دیگری كه هستی و واحد و حقیقی یا خیر گفته شود این را از خودش ندارد بلكه از خدا و بی واسطه از خدا دارد. باشندگان دیگر، حتی مخلوقات غیرمادی و عاقل، نمی توانند كاملاً واحد باشند، چون هستی آنها با عقل شان یكی نیست. تنها عقل محض می تواند وحدت محض باشد؛ فقط خدا كلاً عقل و واحد است. خدا همچنین هستی بحت و پر است (plenum esse est Deus, esse purum et). وقتی چیزی گفته شود این هستی و این واحد و این حقیقی یا این خیر است، «این» هیچ چیز از هستی و واحد بودن و حقیقت یا خیر بودن به هستی و واحد بودن و حقیقت یا خیر بودن نمی افزاید. هر هستی دیگری به واسطه ی هستی اوست، به همان سان كه اشیاء سفید به واسطه ی سفیدی سفیدند (omne quod est per esse est. Esse autem Deus est). اكهارت با این استدلال منكر وجود مخلوقات به نظر می آید؛ اگر فقط خدا هستی است، آنها هیچ هستند. اما این برهان در واقع برای جا دادن آنها در هستی طرح شده است، نه برای نابود كردن هستی آنها. آنها از خودشان هیچ چیز نیستند. هستی در مخلوقات ذاتی است اما هستی فقط با خدا یكی است.

آغاز اكهارت در این تفسیر آن است كه تنها یك هستی وجود دارد: جوهر، همان طور كه ارسطو گفت. همه ی چیزهای دیگر (اعراض) از هستی (entis)اند. بنابراین اكهارت استفاده از كلمه ی هستی را به خدا به تنهایی محدود می كند و مخلوقات را به اعراض تشبیه می كند. اینگونه است كه او سفْر خروج، باب سوم، آیه ی 14، را می خواند: «هستم آنكه هستم... آنكه مرا فرستاد» و كتاب ایوب، باب چهاردهم، آیه ی 4، «تنها تویی كه هستی». تنها یك هستی وجود دارد و آن خداست كه هست، همان طور كه كتاب العلل (Liber de Causis) می گوید، واحد. اكهارت مدلل می سازد كه، اگر وجود با خدا یكی نبود، خدا وجودش را به چیز دیگری نیز مدیون می بود و نخستین باشنده و نامخلوق نمی بود. او آن وجودی است كه نمی تواند وجود نداشته باشد، واقعیتی كه علت هر چیز دیگر است. اكهارت همچنین متعالیه ها – وحدت و حقیقت و خیر- را با خدا یكی می داند چون آنها با هستی یكی هستند.

وجود مخلوقات
و اما موضع اكهارت در خصوص وجود مخلوقات آن است كه وجود آنها مندرج در وجود خداست. آنها این هستی یا آن هستی یا این یا آن متعالیه را دارند، در حالی كه خدا هستی (یا وحدت یا حقیقت یا خیر) است و بس. مخلوقات با قیاس با جوهر باشنده اند؛ آنها به طور مستقیم هستی ندارند بلكه به طور غیرمستقیم هستی دارند. اكهارت از مثالی استفاده می كند كه در نزد ارسطو یافت: ادرار سالم یا ناسالم گفته می شود، اگرچه سلامتی یا ناسلامتی رسماً تنها در حیوان است. تنها در قیاس با سلامتی است كه ما می توانیم از سالم بودن ادرار سخن بگوییم. به همین سان، به طور نمونه، وقتی می گوییم كه خیر یا حقیقت یا هستی در مخلوق یافت می شود، قیاس به كار می بریم چون متعالیه ها تنها متعلق به خداست. اگرچه اكهارت سرانجام به دلیل تعالیمش محكوم شد، او قصد انكار آنچه را حس مشترك به ما می گوید نداشت – یعنی، مخلوقات وجود دارند. اما او مدعی بود كه وجود آنها ریشه در خدا داشت. او به رابطه ای نظیر رابطه ی بدن و نفس قائل شد: نفس به بدن وجود و حیاتش را می بخشد. هستی مانند صورتی ماهوی است كه مخلوقات برای اینكه وجود داشته باشند از آن بهره مند می شوند.

تناقض نما(پارادکس) در تفکر اكهارت
اكهارت متناقض نما را دوست داشت و آن را به افراط به كار می برد. محرك او میل به تمایز گذاشتن میان خدا و مخلوقات به نحوی ریشه ای و در عین حال كاوش در با هم بودن و اتحادشان بود. اكهارت در تفسیرش بر سفر خروج درخصوص نامهایی كه برای خدا استفاده می كنیم با این مسائل بیشتر دست و پنجه نرم كرد. از یكسو، خدا ورای توصیف است (innominabilis, incomprehesibilis, etc.)؛ از سوی دیگر، او واجد هر كمالی است كه ما می توانیم به آن بیندیشیم (omninominabilis). البته، انتخاب میان طرق ایجابی و سلبی نظاره كردن خداست، میان رویكردی كه از شباهتهای موجود میان خالق و مخلوقات آغاز می كند و رویكردی كه از بی شباهتیهای آنها آغاز می كند. اكهارت درباره ی مجالی كه برای ساختن قضایای ایجابی درباره ی خدا وجود دارد بسیار خوددار بود. چنانكه دیده ایم، اكهارت (دست كم در Opus tripartitum) می پذیرد كه خدا هستی و واحد و حقیقی و خیر است؛ با این توصیف، انسانها هر آنچه را از این سخن مقصود است درنمی یابند. «قدیر نام اوست» (Omnipotens nomen eius (سفْر خروج، باب پانزدهم، آیه 3) اما انسان احتمالاً نمی تواند قدیر را بفهمد. اكهارت نظرورزی درباره ی كمالات خدا را به طریق سلبی ترجیح می دهد. بدین ترتیب، واحد بودن خدا انكار این امكان است كه خدا نیست، نفیِ نفی (negatio negationis) نیست.

منابع:
1- تاریخ فلسفه در قرون وسطی؛ محمد ایلخانی، انتشارات سمت، تهران،1382
2-اتین ژیلسون، روح فلسفه قرون وسطی، ترجمه: داوودی، تهران، علمی و فرهنگی 1366.




طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ سه شنبه 20 فروردین 1392 ] [ 11:32 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

ادیب پیشاوری

نام: سید احمد  ادیب پیشاوری

نام پدر: سید شهاب‌الدین

تولد و وفات: (۱۲۶۰ - ۱۳۴۹)   قمری

محل تولد: در سرحد بین افغانستان و پیشاور

شهرت علمی و فرهنگی: عالم و شاعر

معروف به ادیب. علوم ادبی و عربی را در زادگاه خود فرا گرفت ،

 سپس به افغانستان رفت و طی اقامت دو سالهٔ خود در کابل ، نزد آخوند

 ملامحمد مشهور به آل ناصر دانش آموخت. بعد به غزنین رفت و در

باغ فیروزه ، آرامگاه حکیم سنائی غزنوی ، اقامت گزید و آنجا نزد

 سعدالدین غزنوی تلمٌذ کرد. وی در بیست‌ودو سالگی به مشهد آمد و

 در آن شهر ریاضی را نزد میرزا عبدالرحمان و علوم عقلی را در محضر

 آخوند ملاغلامحسین شیخ‌الاسلام آموخت. سپس به سبزوار رفت و دو سال

 در محضر حاج ملاهادی سبزواری و آخوند ملامحمد ، فرزند وی ، و آخوند

 ملااسماعیل استفاده کرد. بعد به مشهد بازگشت و در مدرسهٔ میرزا جعفر

 ساکن و به ادیب پیشاوری یا ادیب هندی مشهور شد. در مشهد مورد توجه

میرزا سعید‌خان گرمرودی ، نائب‌التولیه آستان قدس رضوی ، قرار گرفت.

 بنا به تقاضای وی به تهران آمد و میهمان محمدخان قوام‌الدوله شد. و به تعلیم

و نشر ادب پرداخت. وی علاوه بر فنون ادبی و عربی و حفظ اشعار و نحو و لغت

و حکمت و ریاضیات در حسن خط نیز استاد بود. ادیب تا پایان عمر مجرد

 زیست و سرانجام در منزل یحیی‌خان قراگوزلو ، وزیر معارف درگذشت. و

در امامزادهٔ عبدالله تهران دفن شد. آثار وی: "دیوان" اشعار مشتمل بر چهارهزار

 و دویست بیت قصیده و غزل فارسی و سیصدوهفتاد بیت قصاید و قطعات عربی

 به انضمام دو رساله در بدیهیات اولیه و تصحیح "دیوان ناصرخسرو"؛ "قیصرنامه"؛

 حواشی و تعلیقات بر "تاریخ بیهقی" ترجمهٔ فارسی "اشارات" شیخ‌الرئیس که

 ناتمام ماند ، حاشیه بر "شرح ابن ابی‌الحدید" بر نهج‌البلاغه.

 

ابیاتی چند از ادیب:

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم

اگر  امان دهد   امشب  فراق   تا  سحرم

چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار

قیاس کن که منت از  شمار  خاک  درم

بکُشت غمزه ی خون ریز تو مرا صد بار

من   از خیال   لب جانفزات،   زنده ترم

گرفت عرصه ی عالم، جمال طلعت دوست

به هر کجا که  روم  آن   جمال   می نگرم

به رغم فلسفیان بشنو   این  دقیقه   ز من

که غائبی  تو  و  هرگز   نرفتی    از   نظرم

اگر  تو   دعوی  معجز  عیان   بخواهی کرد

یکی ز تربت   من  بر  گذر،  چو  در  گذرم

که سر زخاک بر آرم، چو شمع - و دیگر بار

به   پیش   روی   تو، پروانه وار   جان سپرم

مرا   اگر  به  چنین   شور،   بسپرند  به  خاک

درون    خاک،  ز  شور    درون    کفن   بدرم

بدان  صفت  که  به  موج   اندرون  رَوَد کشتی

همی  رَوَد   تن   زارم    درون     چشم     ترم




طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ چهارشنبه 7 تیر 1391 ] [ 09:16 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
سید علی موسوی گرمارودی
زندگینامه
گروه : علوم انسانی رشته : زبان و ادبیات فارسی محل تولد : قم تاریخ تولد : 1320

خلاصه : على موسوى گرمارودى در سال ۱۳۲۰ در قم به دنیا آمده است. پدرش از بزرگان اهل گرمارود الموت قزوین بود. موسوى گرمارودى مدرك ‏كارشناسى خود را در رشته علوم قضایى وكارشناسى ارشد ودكتراى خود را در رشته ادبیات فارسى از دانشگاه تهران گرفته است. او در چندین ‏دوره در عرصه شعر و ادبیات كشور حضور مؤثر داشته است. على موسوى گرمارودى از پیشتازان شعر مذهبى امروز شناخته مى شود. او ‏تحصیلات مقدماتى خود را در قم و مشهد به پایان رساند و ادبیات عرب را نزد ادیب پیشاورى فراگرفت.


تحصیلات رسمی و حرفه ای : گرمارودی نخست نزد پدرش مقدمات را فراگرفت و پس از آن دبستان ملی «باقریه » رفت .او دوره دبیرستان را مدرسه شهید بهشتی (دین و دانش سابق ) هم سپری نمود و پس از آن به مشهد عزیمت نمود و درنزد علمای آن سامان ، به فراگیری علوم دینی پرداخت . درسال 1345 وارد دانشكده حقوق شد و كارشناسی آن رشته را در رشته علوم قضایی كسب كرد. او سرانجام پس از گرفتن مدرك كارشناسی زبان و ادب فارسی با اخذ درجه دكترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل گردید .

آرا و گرایشهای خاص :«من آنچه را برزبان شاعر مى آید و بر كاغذ نوشته مى شود، درخت صاعقه زده اى مى بینم كه روى زمین افتاده است. اگر گفته اند: من ‏گنگ خوابدیده و عالم تمام كر ‏‎‏/ من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش... مى تواند در باره همان جلوه نا پیداى شعر گفته شده باشد. آنچه از یك ‏شعر ناب بركاغذ یا زبان مى آید در واقع تنها صورت ناظم و مرحله هبوط آن اصل اعلاست. آنچه ما از یك شاعر مى خوانیم و مى بینیم آن درخت ‏برپاى ایستاده در جنگل سبز خاطر، او نیست. توسكایى است كه آذرخش خلاقیت شاعر برآن گرفته است و آن را پیش پاى ما افكنده است. ‏منتقد با آن عوالم چه مى تواند بكند؟او هرچه مى كند با بخش بیرونى شعر مى كند.» این جملات را شاعر نام آشنا و توانا على موسوى ‏گرمارودى در میهمانى انجمن شاعران ایران و در مراسم نكوداشت خویش بر زبان آورد. او میهمان نهمین برنامه میهمان ماه انجمن شاعران ایران ‏ودفتر شعر جوان بود كه در ۳۰ مرداد ۱۳۸۲ در محل خانه شاعران برگزار شد.‏ گرمارودى از آن دسته شاعرانى است كه ضمن توجه به مسیر گذشته در شعر معاصر ره تازه مى جوید. او درباره بسیارى از شاعران معاصر ‏و هم عصر خویش هم تحقیقات فراوان كرده وهم نظرات دقیق و عمیقى ارائه كرده است. از آن جمله است نگاه او درباره شاعر بزرگ معاصر ‏سهراب سپهرى: «سپهرى از كسانى است كه راه نیما را شناخته بود، اما این را با خود با شخصیت یگانه خویش پیمود. او خود را با رنگ و كلمه ‏بیان مى كرد، مصالح خلاقیت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با این هر دو نقاشى مى كرد. یا با این هر دو مأموریت ادبى خود را انجام مى داد. ‏تعجب نفرمائید كه براى نقاشى او نیز تأمل به مأموریت ادبى شده ام. مى دانید كه در نقاشى ایرانى از گذشته هاى دور به خاطر منعى كه ‏اسلام در مبارزه با آثار بت پرستى پیش آورده بود، پرسپكتیو ناگزیر حذف شده. یكى از منتقدان غربى مى گوید نقاشى در آبستره به همانجایى ‏رسیده است كه نقاشى ایران اسلامى در طى قرون مى پیمود یعنى در این نقاشى نیز مانند آبستره رنگ ها یكدیگر را فرا مى خوانند. نقاشى ‏مأموریت ادبى مى یابد. اما شعر سپهرى، شعر او در نخستین برخورد داراى چند ویژگى است، یكى این كه سپهرى نخستین كسى یا دست ‏كم مهم ترین شاعرى است كه زبان شعر نو را با زبان محاوره پیوند زد. توضیح آن كه در شعر نو شاعران در همان حال برخى داراى زبان خاص ‏خویشند در یك چیز اشتراك دارند و آن زبان عام شاعرانه است در برابر زبان محاوره. در واقع مى توان گفت كه زبان شاعرانه هر شاعر و زبان ‏خاص وى جنس و فصل شعر او را تشكیل مى دهند.‏ زبان شاعرانه در این تعبیر یعنى زبانى كه علاوه بر حفظ ویژگى زبان خاص یك شاعر داراى ضخامت و اسلوب شعرى است و حوزه لغات و ‏تعبیرات و بیان در آن از نوعى است كه آن را از سویى از زبان نوشتار متمایز مى كند و از سویى دیگر از زبان گفتار. این ضخامت و اسلوب و تمایز ‏و تمایل به ارگانیسم در كاربرد لغات به دست مى آید. اما سپهرى و البته اسماعیل شاهرودى و دیگرانى هم شاعرانى هستند كه زبان شاعرانه ‏را با زبان محاوره پیوند زده اند و به جاى خود موفق هم بوده اند، اگر چه سپهرى از این لحاظ موفق تر است.» موسوى گرمارودى همچنان كه در عرصه شعر امروز و غزل امروز حرف تازه براى گفتن داشته، از آثار دیگر شاعران زمانه خویش نیز غفلت نكرده و ‏چه بسا خارج از باورهاى اعتقادى یا نگره سیاسى و فردى، شعر آنان را ارجح بر شعر خویش، به مخاطب شعر امروز توصیه كرده است. او در ‏مرگ نوذر پرنگ از غزلسرایان فقید معاصر این حساسیت و دقت و توجه را به خوبى به نمایش گذاشت: «از دست رفتن نوذر پرنگ براى غزل ‏‏ معاصر ما لطمه بزرگى خواهد بود. پرنگ بى گمان یكى از برجسته ترین شاعران غزل نو است و تأثیر او در نسل هاى بعد از خودش، بر كسى ‏پوشیده نیست. من درجلسه نقد و بررسى شعر پرنگ كه با حضور خود شاعر و مرحوم منوچهر آتشى برگزار شد هم به این موضوع اشاره كردم ‏كه اشیا هم ناطق اند و گویا، اما به زبان بى زبانى. اما این طور نیست كه پدیدار هاى عالم با همه سخن بگویند؛ شاعران و بخصوص ‏شاعرانى مانند پرنگ محرم رازهاى پدیدار ها هستند و پدیدار ها با كسانى مانند او بیگانه و نامحرم نیستند. برخى از غزل هاى پرنگ در ادبیات ‏‏ ما جاودانه خواهند بود. پرنگ با توجه به مضمون این شعرش كه مى گوید: كجایى اى همه جاى تو خوش رهایى، هاى‎‏/! دلم به سوى صداى ‏‏ تو رهسپار شده است، به سوى رهایى رفت. به جاى دلش كه در زندگى به سوى صداى رهایى رهسپار شد، حالا خودش به سوى رهایى ‏رفته است. »!‏




طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
بیوگرافی و اشعار كوتاه توماس هاردی


جزئیات طرح شده دراین توصیف همگی به شكل یافتن فضای ذهنی مالیخولیایی و سردِ شعر یاری می‌رسانند، تا جایی كه، پرسونای شعری، در ادامه، از معشوقی كه وی را....


توماس هاردی (١٨٤٠- ١٩٢٨) از مهمترین نویسندگان دوره ی ویکتوریا -انتهای سده ی نوزدهم - در انگلستان است. در ایران بسیاری از رمان های همچون "جود تاریک"، "یک جفت چشم آبی"، "به دور از مردم شوریده"، "تس دروبویل" ترجمه شده است. عموما ً وی را به عنوان رمان نویسی با گرایش ناتورالیستی بر می شمارند، با این حال، امروز که به شعرهای وی دقت می کنیم، جهان هنری ِ حقیقتا ً ژرف و بدیعی را در می یابیم. در شعر، او زبان متداول زمان خود را با عناصر کهن گرایانه (archaic) به خوبی در می آمیزد و از این رَه، به شیوه ی بیان دلخواه خود دست می یابد. افزون بر این، برخی از تصاویر در اشعار وی بسیار تأمل برانگیز و تأثیر گذارند، برای نمونه در شعر "در هم شدن ِ دو" (The Convergence of the Twain) که نگاهی ست به فاجعه ی غرق شدن کشتی تایتانیک، در آغاز شعر وی منظره ای را توصیف می نماید حاکی از کشتی مدفون در اعماق، به این شکل:
"در پرت افتادگی دریا
دور و ژرف از نخوتِ آدمی
و غرور زندگی که طرح آن را ریخته بود
بی هیچ جنبشی، او آرمیده است
تالارهایی از فولاد، هیزم پشته ی
آتش سمندرگون ِ او
که اینک خاموش و
جریانی سرد که رشته می شود و بعد
به نغمه ی چنگِ موج آور باز می گردد..."
همچنین در آمیختن مؤلفه هایی مانند تصادف، بخت، بی اعتنایی طبیعت به سرنوشت انسان، که با تصاویر و لحن پرتوانی تلفیق شده است، به شعر وی کیفیّتی ماندگار و منحصر به فرد می دهد. معمولا ً شعرهای او با وصفی دقیق، با زبانی پرداخته و متناسب، آغاز می شوند و فضایی حاکی از مالیخولیا یا اضطراب را مجسم می کنند. در شعری به نام "آهنگ های بی اثر" (Neutral Tones)، پرسونای شعری این گونه عشقی قدیمی را فرایاد می آورد:
"درنگ کردیم کناردریاچه اندکی
و خورشید سفید بود، گویی نفرین خدا باشد
و برگی چند بر زمین گرسنه افتاده بودند
خاکستری رنگ و از درختِ زبان گنجشکی..."
جزئیات طرح شده دراین توصیف همگی به شکل یافتن فضای ذهنی مالیخولیایی و سردِ شعر یاری می رسانند، تا جایی که، پرسونای شعری، در ادامه، از معشوقی که وی را همراهی می کرده ست و در آن زمان در آستانه ی سردی رابطه و فروکشیدن شعله ی عشق بوده است، این گونه یاد می کند:
"مرده ترین ِ چیزها بود
در دهان ِ تو خندیدن
زنده آن قدَر که توان ِ مردنش باشد
و این گونه بود، که نیش خندی از تلخی
آنی برفت، چون پرنده ای شوم با بال های باز..."
به هر ترتیب، هاردی امروزه نه فقط به سبب رمان های بی بدیلش که به خاطر ِ شعرهایی هنرورانه و آکنده از ژرف بینی نیز ازمهمترین میراث داران ادبیات انگلیسی محسوب می شود. در شعر او نیز مانند سلف ویکتوریایی وی، اِی. ای. هوسمن (A. E. Housman) نوعی اندیشه ی اپیکوری – خیامی به چشم می خورد که بیشتر بر تألمات و دشواری های هستی و بی سرانجامی آن تأکید دارد. نباید از نظر دور داشت که ادوارد فیتزجرالد نیز در همین دوره رباعیات خیام را به انگلیسی بر می گرداند. هاردی در شعری تحت عنوان ِ "بخت" (Hap)، این گونه می سراید:
" خدایی کینه شاد هم اگر
مرا از اوج آسمان
می خواند و می خندید که:
"هان، ای تو، موجودَکِ رنجیده حال
هشدار که غم تو مرا مایه ی سرمستی است
و زیان ِعشق ِ تو سودِ نفرتِ من."
پس آنگاه من تاب می آوردم
می پیچیدم سخت به خود و جان می دادم
خشکیده تن از احساس ِ خشمی به ناحق
نیم آسوده که وجودی
با- زورمندانگی- تر از من
مرا به سرشکی که افشاندم
خوش تر داشته و کیفر داده است.
اما چنین نیست..."
شعری که در این جا از وی ترجمه شده نیز، نشان دهنده ی همین نظرگاه وی درقبال سرنوشت و زندگی ست. عنصر تصادفِ صرف (crass casualty) سرنوشت آدمیان را تعیین می کند، و آن دو تن که می توانستند در می خانه ای یکدیگر را به صرف یک نوشیدنی دعوت کنند و همکلام شوند، در جنگی به کشتن یددیگر روی می آورند.
مردی كه او كشت مترجم: مینا جلالی فراهانی
اگر من و او در مسافر خانه ای قدیمی و كهن
همدیگر را می دیدیم،
می نشستیم و به چند پیمانه
لبی تر می كردیم!
اما آراسته چون سربازی پیاده،
و چهره در چهره هم خیره،
به او شلیك كردم، همان گونه كه او به من،
و در جا كشتمش.
من او را با گلوله ای كشتم،چرا كه
چرا كه دشمن من بود،
فقط همین: او دشمن راه من بود،
به اندازه ی كافی واضح است، اگرچه
شاید، بی درنگ انگاشته بود كه
در ارتش ثبت نام كند درست مانند من
چون بیكار بود و لوازم كارش را فروخته بود
دلیل دیگری وجود نداشت.
آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی ست!
تو كسی را به گلوله میزنی
كه اگر در كافه ای میدیدی اش، مهمانش می كردی،
و یا به نیم سكه ای كمكش.



طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 02:27 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

بولیایی
زمانی که گوس در دانشگاه درس می خواند در درمجاور او جوانی بود که او نیز درآنجا درس می خواند،نام او ولفگانگ بولیایی بود .تقریبا مسلم است که گوس و بولیایی درباره مسائل مربوط به نظریه موازیها با هم به بحث می پرداختند . بعد از دانشگاه هم ارتباط آنها با هم ادامه داشت نامه ای که گوس به بولیایی نوشته است نشان می دهد که در آن زمان هردو به تلاش برای اثبات اصل موضوع پنجم می کوشیده اند . بولیایی که تصور می کرد که به این کار دست یافته است اندیشه های خود را دررساله کوچکی به نام نظریه موازیها عرضه کردو با نامه ای برای گاوس فرستاد. اما استدلال نادرست بود و گاوس خطا را خاطرنشان کرد . چهارسال بعد بولیایی مقاله مکملی برای گوس فرستاد اما گوس جوابش را نداد ، وی از اینکه گوس جوابش را نداده است دلسرد شد و دقت خود را معطوف کارهای دیگر کرد .وی کارهای خود را در ریاضیات مقدماتی دردو جلد کتاب که تنتامن  نامید منتشر کرد . ولفگانگ بولیایی مردی با استعداد و لایق بود اما شهرت بیشتر او بی تردید بخاطر آن بود که او پدر یوهان بود.یوهان بولیایی در 24 آذر 1181 چشم به جهان گشود .پدرش تعلیمات مقدماتی ریاضی را به او داد ، پس غیر طبیعی بنظر نمی رسد که وی به نظریه موازیها دل بسته باشد . نیز مایه تعجب نیست که وقتی وی دانشجوی مدرسه عالی مهندسان در وین بود اندیشه بسیاری درباره اثبات اصل موضوع پنجم اختصاص دهد درحالی که پدرش ، که به یاد کوششهای ناموفق خود بود به او توصیه می کرد که این معمای قدیمی را کنار بگذارد .اما او درحدود سال 1820 میلادی قراردادن اصل مخالفی بجای اصل پنجم اقلیدس به نتایجی با ماهیت دیگر دریافت کرد ، دقت او بتدریج متوجه امکان هندسه ای کلی ، گردید که هندسه اقلیدسی حالت خاصی از آن بود.نتایجی که پیامدهای آن این فرضها بود بولیایی جوان راسخت متحیر کرد آنچه از همه بیشتر او را متحیر کرده بود گزاره هایی بودند که به هیچ اصل موضوع توازی بستگی نداشتند اما صرف نظر از هر فرضی که درمورد خطوط متوازی می شد ، درهمه هندسه ها مشترک بودند وی دراین گزاره ها به چشم واقعیتهای گزاره ها نگریست که اساس هندسه مطلق را تشکیل می دادند . بولیایی بیشتر از بیست و یک سال نداشت که به پدرش می نویسد"درحال حاضر جز این هیچ نمی توانم گفت که از هیچ " جهانی نو و شگفت انگیزی آفریده ام .
بولیایی بزرگ به او پیشنهاد کرد که کارش را هرچه زودتر و بدون تاخیر منتشر کند اما بیان نتایج و اندیشه ها بکندی پیش می رفت . سرانجا در 1208 نسخه خطی خود را آماده کرد و با وجود این که پدرو پسر درمعدودی نکات اختلاف نظر داشتند درسال 1210 انتشار یافت
پدر که اشتیاق داشت از نظر گوس درباره کشفیات پسرش آگاه شود قبلا خلاصه ای را برای او فرستاده بود اما آن به گوس نرسده بود .وی دربهمن 1210 نسخه رونوشت آن را دریافت کرد .جوابی که دراسفند بدست پدر رسید شامل مطالب زیربود
اگر بااین عبارت شروع کنم که جرات نمی کنم که از کتاب تمجید کنم متعجب خواهید شد اما کار دیگری نمی توان کرد تمجید از این کتاب تمجید از خود م خواهد بود زیرا تمام محتوای کتاب و راهی که پسر شما طی کرده و نتایجی که بدست آوزده است تقریبا بدقت با اندیشه ها ی خود من منطبق است اندیشه هایی که ذهن مرا سی تا سی و پنج سال مشغول داشته اند از این حیث فوق العاده متعجبم
وقتی یوهان رونوشت این نامه را از پدرش دریافت کرد حالتی پیدا کرد که خیلی با شاد بودن فرق داشت ، این نامه بجای مدح و ثنا شامل این خبر بود که شخصی دیگری مستقلا این کشفیات را کرده است آن هم شاید جلو تر .حتی فرا تر رفت و بدگمان شد که شاید پیش از این که کتاب او کامل شود پدرش اندیشه های او را با گوس در میان گذاشته و او هم آنها را برای استفاده خودش اختصاص داده است
یوهان بولیایی ، با این که به پژوهش ادامه داد ، دیگر چیزی منتشر نکرد یادداشتهایی که درمیان کاغذهای او پیدا شدند نشان می دادند که وی به بسط اندیشه های خود درفضای سه بعدی علاقه داشته ونیز فکر سنجیدن هندسه نااقلیدسی با مثلث کروی بوده است درسال 1227 بولیایی آگاه شد که درافتخار کشف هندسه نااقلیدسی باید با کسی دیگر هم شریک شود . درآن سال از کشفهای لباچفسکی آگاه شد و آنها را منتقدانه بررسی کرد . روحیه رقابت دراو بیدار شد و درتلاشی برای نام آورتر شدن از لباچفسکی ، بار دیگر شروع کرد به کار مشتاقانه درباره دانش فضا که قرار بود کتاب بزرگ او باشد اما این اثر هرگز به پایان نرسی.




طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 04:42 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

پوانکاره
هانری پوانکاره درآغاز قرن 21 درسطح جهانی به عنوان بزرگترین ریاضیدان نسل خود شناخته شد . درسال 1879 دوران دانشگاهی خود را در   کان   آغاز کرد  . و تنها دوسال بعد به استادی دانشگاه سوربن منصوب شد . بقیه عمر خود را درآنجا به سر برد و هرسال موضوع متفاوتی را تدریس کرد . درسخنرانیهایش که توسط دانشجویان او ویرایش و چاپ شد با ابتکارو تسلط فنی فراوان ، درواقع تمامی زمینه های معروف ریاضیات محض و کاربسته ،و بسیاری از زمینه هایی را که قبل از کشف توسط وی ناشناخته بودند ، مورد بحث قرار داد . روی هم رفته بیش از 30 کتابی فنی درباره فیزیک ریاضی و مکانیک سماوی ، شش کتاب درسطح عامه فهم ، و تقریبا 500 مقاله پژو هشی درریاضیات نوشت . وی متفکر سریع الانتقال ، قوی و خستگی ناپذیر بود که به جزئیات نمی پرداخت و به قول یکی از معاصرانش ((یک فات بود نه بک استعمارگر)) از موهبت حافظه عجیبی هم برخوردار بود، وبرحسب عادت درحین قدم زدن در اتاق مطالعه خود درمغز ش به ریاضیات می پرداخت و فقط پس از آنکه درذهنش تکمیل  می کرد برروی کاغذ می آورد بیش از 32 سال نداشت که به فرهنگ سرای علوم برگزیده شد وعضوی از فرهنگستان که اورا برای عضویت پیشنهاد کرد گفت که کارش مافوق تمجید عادی است و اومسائلی را حل کرده که قبل از خودش به تصوردرنیامده بودند .
نکته اساسی از فکر پوانکاره را میتوان درپژو هشهایش درباره مکانیک سماوی یافت .درخلال این کار نظریه بسطهای مجانبی خود را ارائه کرد ( که باعث توجه سری های واگرا شد ) پایداری مدارها را  مطالعه کرد و نظریه کیفی معادلات دیفرانسیل غیر خطی راپایه گذاری کرد  یک از برجسته ترین خدمات فراوان پوانکاره فیزیک ریاضی ، مفاله مشهورش درسال 1906 درباره دینامیک الکترون بود و او سالها ی زیادی راجع به شالوده های فیزیک فکر کرده بود ، و مستقل از اینشتین بسیاری از نتایج مربوط به نظریه نسبیت خاص را به دست آورده بود . فرق اساسی دراین بود که بررسی اینشتن متکی بر ایده های مقدماتی مربوط به علامتهای نوری بود ، حال آنکه بررسی پوانکاره برپایه نظریه الکترو مغناطیس بنا شده بود و بنابراین از نظرکاربردی به پدیدهای مربوط به این نظریه محدود بود . پوانکاره احترام زیادی برای استعداد اینشتن قایل بودو درسال 1911 انتصاب اینشتن را به اولین سمت دانشگاهی اش توصیه کرد.
درسال 1902 به عنوان یک سرگرمی جنبی ، و ضمن کوشششی برای سهیم کردن افراد غیر متخصص دراشتیاق خود به معنا و اهمیت انسانی ریاضیات و علوم ، به نویسندگی و سخنرانی برای اقشار وسیعتری از مردم روی آورد . این کارها ی سبکتر او درچهار کتاب تحت عنوان علم وفرضیه - ارزش علم - علم و روش - آخرین اندیشه ها  گرد آوری شدند این کتابها واضح ، لطیف ، عمیق و رویهمرفته لذت بخش هستند ، و نشان می دهند که پوانکاره یکی از بهترین نثر نویسان فرانسه است.
درمشهورترین این مقالات یعنی مقاله مربوط به کشف ریا ضی ، او به خوییشتن نگریست و فرایندهای مغزی خود را عرضه کرد .همانطور که ژوردن درسوگنامه پوانکاره نوشت ، (( یکی از دلایل فراوان جاودانگی پوانکاره آن است که به ما امکان می دهد تا در عین اینکه او را می ستاییم ، وی  را بشناسیم ))




طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 04:41 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

آبل
نیلس آبل یکی از پیشرو ترین ریاضیدانان قرن نوزدهم و حتمالا بزرگترین نابغه برخاسته از کشورهای اسکاندیناوی است . آبل همراه با معاصرانش ،گاوس و کوشی یکی از پیشگامان ابداع ریاضیات نوین بوده است . که مشخصه آن تاکید بر اثبات دقیق است. رندگیش آمیزه تندی بود از خوشبینی شوخ طبعانه درهنگامی که تحت فشار فقر و گمنامی قرارداشت . درقبال دستاوردهای درخشان برجسته فراوانش درایام جوانی ، متواضع بود و دررویارویی با مرگی زودرس به آرامی تسلیم شد .
آبل یکی از شش فرزند کشیش فقیری دریکی از روستاهای نروژبود . بیش ابز شانزده سال نداشت که استعداد عظیمش آشکار شد و مورد تشویق یکی از معلمینش قرار گرفت . و چیزی نگذشت که به خواندن و فهمیدن کارهای نیوتن ، اویلر، لاگرانژ پرداخت . وی به عنوان تفسیری درمورد این تجربه ، نکته زیر  را بعدها دریکی از یادداشتهای ریاضی اش به نوشت (( به نظر من اگر کسی بخواهد درریاضی پیشرفت کند ، باید به مطالعه آثار اساتیدو نه شاگردان بپردازد)) هجده سال بیشتر نداشت که پدرش مردو خانواده را درتنگدستی به جا گذاشت .آنها با کمک دوستان و همسایگان امرار معاش می کردند و با کمک مالی چند تن از استادان ، این پسر توانست درسال 1821 به طریقی وارد دانشگاه اسلو شد . نخستین پژوهشهای او  ، که شامل حل مسئله کلاسیک منحنی همزمان به وسیله معادله انتگرالی بود درسال 1823 منتشر شد اولین جواب معادله ای از این نوع بود و راهگشایی برای پیشرفت وسیع معادلات انتگرالی دراواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شد
دررشد علمی آبل بزودی از نروژ فراتر رفته و تصمیم به دیدار از فرانسه و آلمان گرفت .با حمایت دوستان و استادانش تقاضایی به دولت داد،که پس از تشریفات و تاخیرات متعارف ، بورسی برای یک مسافرت طولانی علمی درقاره اروپا دریافت کرد. سال اول مسافرت خود به خارج رابیشتر دربرلین گذراند ودرآنجابا ریاضیدان آماتور و جوان و پرشوری به نام آگوست کرل که بعدها دوست نزدیک مشاور و حامی او شد ، آشنا گردید . درمقابل آبل ، کرل را به انتشار مجله مشهورش به نام مجله ریاضیات محض و کاربردی برانگیخت این اولین مجله ادواری جهان بود که کلا به پژوهشهای ریاضی اختصاصی داشت دربرلین آبل تحت تاثیر مکتب فکری جدیدی قرار گرفت که توسط گاوس وکوشی رهبری می شد.وبیشتر تاکیدش براستنتاج دقیق بود تا بر محاسبه مشروح درآن زمان بجز کار عظیم گاوس روی سریها ی فوق هندسی  کمتر اثباتی در انالیز بود که امروزه نیز معتبر به شمار می آید . همان طور که آبل درنامه ای به یکی از دوستانش تشریح می کند اگر ساده ترین حالات را کنار بگذاریم درتمام ریاضیات حتی یک سری بینهایت هم نمی توان یافت که مجموع آن دقیقا تعیین شده باشد
آبل جزوه مربوط به معادلات درجه پنجم خود را به امید آنکه به مثابه یک جواز عبور علمی به کار رود برای گاوس به گوتین فرستاد ولی گاوس به دلیلی که روشن نیست بدون آنکه به آن حتی نظری بیاندازد آنرا کنار گذاشت ، زیرا سی سال بعد پس از مرگش آن را سر بسته دربین اوراقش یافتند . با تاسف برای هردو نفر ، آبل احساس کرد  که درمورد او کار شکنی شده است و تصمیم گرفت بدون ملاقات با گاوس به پاریس برود
درپاریس با کوشی ، لوژاندر و دیگران ملاقات کرد ولی این ملاقاتها سرسری بود و او آن طور که می بایست شناخته نشد . وی درآن زمان چندین مقاله مهم درمجله کرل منتشر کرده بود ولی فرانسویان کمتر از وجود این مجله ادواری مطلع بودند و آبل خجالتیتر از آن بود که با افراد تازه آشنا راجع به کارهای خود صحبت کند آبل انتظار داشت دربازگشت به استادی دانشگاه منصوب شود ولی باز هم آرزوهایش نقش برآب شد . با تدریس خصوصی به امرار معاش پرداخت و مدت کوتاهی نیز به عنوان معلم کمکی دریک موسسه گمارده شد . دراین دوران یکسره مشغول کار بود و اغلب اوقات روی نظریه توابع بیضوی که آن را به عنوان عکس انتگرالهای بیضوی کش کرده بود کار می کرد . این نظریه بسرعت جای خود را به عنوان یکی از رشته های اصلی آنالیز قرن نوزدهم ، با کاربردهای فراوانی باز کرد . دراین اثنا آوازه شهرت آبل به همه مراکز ریاضی اروپا رسید و درردیف بزرگان ریاضی جهان قرار گرفت .ولی وی به علت گوشه گیریش از این ماجرا بی خبر ماند در اوایل سال 1829 مرض سلی که طی مسافرت به آن مبتلا شده بود چنان پیشروی کرد که اورا از کار کردن باز داشت و دربهار همان سال آبل درسن بیست و شش سالگی درگذشت . کمی پس از مرگش کرل دریادنامه ای به طعنه نوشت که تلاشهای آبل موفقیت آمیز بوده است و آبل باید به کرسی ریاضی دانشگاه برلین منصوب شود
کرل درمجله خود آبل را چنین می ستاید (( تمام آثار حاوی نشانه هایی از نبوغ و قدرت فکری حیرت انگیز است. می توان گفت که او می توانست با قدرتی مقاومت ناپذیر از همه موانع بگذرد و به عمق مسئله نفوذ کند وجه تمایز او خلوص و نجابت ذاتی وی و نیز تواضع کم نظیری بود که ارزش اورا به میزان نبوغ غیر عادیش با لا می برد . )) ولی ریاضیدانان برای یادآوری مردان بزرگ ریاضی روشهای مختصی به خود دارند و با گفتن معادله انتگرالی آبل، انتگرالها وتوابع آبل ، گروههای آبلی ، سری آبل ، فرمول مجموع جزئی آبل ، قضیه حدآبل درنظریه سریهای توانی ، و جمع پذیری آبلی از او یاد می کنند کمتر کسی است که اسمش  به این همه موضوع و قضیه درریاضیات نوین پیوند خورده باشد و آنچه وی دردوران یک زندگی عادی می توانست انجام دهد مافوق تصور است




طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وب سایت

ادبی - فرهنگی-عرفانی و اجتماعی و علمی و فلسفی و مذهبی و هنری و مسائل متفرقه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

SCRIPT LANGUAGE="Javascript"> online

مجله نایت پلاس

center>اسما خداوند متعال

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic