فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
از دیگر نمونه هاى رحمت خدا وجود انسان است كه اهل دل از او به عنوان جهان نفسى خبر مى دهند چنانچه نور رحمت نمى تابید ، نه چیزى پدید مى آمد و نه چیزى دوام و بقا داشت ، هر پدیده اى در حقیقت جلوه رحمت حق است . . . . وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْء . . .. . . . و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است . . . انسان موجود بى ارزش و كوچك و محدودى نیست كه هم چون برخى حیوانات فضاى زندگى اش لانه و غارى و یا درّه و جنگلى باشد ، همه دریاها و فضا و پهنه روى زمین و معادن و منابعش در اختیار اوست و روزى اش از پاكیزه ترین و بهترین روزى هاست نه چون روزى چهارپایان یا درندگان و پرندگان . . . كه با لاشه اى متعفن و یا مردارى بدبو یا علوفه اى پایمال شده و پژمرده و . . . سیر و سرگرم شود . این همه براى این است كه قدر و ارزش و كرامت خود را بداند و به تحقق عملى استعدادهاى خدادادى خویش بپردازد و همه وجودش را با خواسته هاى حضرت ربّ العزّه هماهنگ نماید تا در مقام قرب و جنت لقا و كاخ وصال و عرصه رحمت جایش دهند . ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارندتا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى راستى انسان چه موجود عجیبى است ، معجونى از آب و گل و عقل و فطرت و روح و نفس كه وزن عنصرى اش اندك و وزن شخصیتى و هویتش عظیم و غیرقابل درك است . او باید مادون خود را در راه برقرارى حیاتش به كار گیرد و براى تنها مافوق خودش كه حضرت ربّ العزه است با كمال خلوص و عشق بندگى كند . انسان به سبب رحمت رحمانیه و رحیمیه حق هم از نظر ظاهر بهترین و معتدل ترین صورت را و هم از نظر باطن نیكوترین سیرت را دارد، او مسجود فرشتگان است و عنایت و لطفى كه به او شده به فلك و ملك نشده است . جان ها فلكى گردد اگر این تن خاكىبیرون كند از خود صفت دیو و ددى را ابزارهای شناخت (قوه عاقله) علاوه بر حواس، انسان نیاز به یک امر و یا امور دیگری دارد. انسان برای شناختن، به نوعی تجزیه و تحلیل و گاهی به انواع تجزیه و تحلیل نیاز دارد. تجزیه و تحلیل، کار عقل است. تجزیه و تحلیل های عقلی، دسته بندی کردن اشیاء در مقوله های مختلف است. این کار به اصطلاح با تجزیه صورت می گیرد. و همچنین است ترکیب کردن به شکل خاصی، که منطق عهده دار کارهای تحلیلی و کارهای ترکیبی است و خود این داستانهایی دارد. مثلاً اگر ما فی الجمله با مسائل علمی آشنایی داشته باشیم، به ما اینطور می گویند که فلان چیز از مقوله کمیت است، فلان چیز از مقوله کیفیت است، در این جا تغییر کمی تبدیل به تغییر کیفی شده است و از این نوع حرفها. این کمیت و کیفیت و امثال اینها یعنی چه؟ ما اشیا را در مقوله های مختلف دسته بندی کرده ایم؛ مثلاً فاصله ها را بر حسب متر، وزنها را بر حسب کیلوگرم و مساحتها را بر حسب مترمربع تعیین می کنیم و اینها را کمیت می گوییم. صدها هزار اشیاء را داخل در مقوله کمیت می کنیم. همچنین صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله کیفیت دسته بندی می کنیم. صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله اضافه (یا مقوله نسبتها) داخل می کنیم و می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت. صدها هزار شیء دیگر را می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت و نه اضافه، جوهر و عرض است و یا به تعبیر غلط بعضی افراد، ذات است. اینها دسته بندیهاست. انسان تا اشیاء را دسته بندی نکند نمی تواند آنها را بشناسد. هیچ مکتبی نیست که قائل به مقولات اشیاء و قائل به دسته بندی کردن اشیاء برای شناسایی نباشد. البته گاهی درباره تعداد مقوله ها اختلاف نظر است، یکی می گوید ده تا است، دیگری می گوید پنج تا است، ارسطو برای خودش مقولاتی دارد، شیخ اشراق برای خودش مقولاتی دارد، کانت برای خودش مقولاتی دارد، هگل همینطور، و دیگران. ولی آنچه مسلم است این است که مقولات برای شناخت یک امر ضروری است. اگر اشیاء مقوله مقوله نشوند، برای ما قابل شناخت نیستند. این مقوله مقوله شدن یک کار عقلانی و فکری و یک تجزیه و تحلیل عقلی است. اشیاء را به صورت جزئی احساس می کنیم بعد به آنها تعمیم و کلیت می دهیم. تعمیم یک عمل عقلی است، کار عقل است، کار حس نیست. یکی از کارهای فوق العاده ذهن انسان عمل تجرید است. تجرید یعنی چه؟ تجرید غیر از تجزیه است. تجرید می کنیم یعنی ذهن ما دو امری را که در عالم عین یکی هستند، هرگز جدا نمی شوند و امکان جدا شدن ندارند، از یکدیگر جدا می کند، تجرید و مجرد می کند. مثلاً شما هرگز عدد مجرد در خارج ندارید. شما در عالم عین یک پنج تا ندارید که فقط پنج تا باشد، نه پنج تا گردو باشد، نه پنج تا درخت باشد و نه پنج تا چیز دیگر باشد. نمی شود در عالم عین " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد. اگر " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد، اگر پنج تائی (در خارج) باشد، اشیائی هستند که پنج تا هستند، مثلاً انگشتی وجود دارد که می گوییم پنج تا انگشت. ولی ذهن در عالم خودش، در عالم حساب و اعداد، آنجا که می گوید 25 = 5×5 هیچ ضرورتی ندارد که اول گردو را در نظر بگیرد بعد بگوید پنج تا پنج گردو (تازه مضروب فیه را گردو گرفته ولی باز مضروب را مجرد گرفته است) مساوی است با بیست و پنج گردو، می گوید پنج پنج تا می شود بیست و پنج تا. یعنی ذهن تجرید می کند و چون تجرید می کند قادر بر تفکر و قادر بر شناسایی است. اگر ذهن قدرت تجرید نمی داشت نمی توانست تفکر کند. این است که برای شناسائی، ابزار حس شرط لازم است، ولی شرط کافی نیست. یک نیرو و قوه دیگری هم هست. اسم آن قوه را هر چه می خواهید بگذارید: قوه فکر، قوه تفکر، قوه اندیشه، قوه عاقله، آن قوه ای که تجرید می کند، آن قوه ای که تعمیم می دهد، آن قوه ای که تجزیه و ترکیب می کند، آن قوه ای که حتی کلیات را تجزیه و ترکیب می کند؛ ما به آن، قوه عاقله می گوئیم. شما می خواهی اسم دیگری روی آن بگذاری، بگذار (گفت من آش را می پزم، تو اسمش را هر چه می خواهی بگذار). بنابراین حس یکی از ابزارهاست، آن قوه دیگری که اسمش عقل، اندیشه، فکر، فاکره یا هر نام دیگری است، ابزار دیگری است، این هر دو برای شناختن ضرورت دارد و ما از اینها بی نیاز نیستیم. راهکار تقویت محبت به خدا و اولیاى او با توجه به تلازمى که بین معرفت و محبت هست، ادعیه و زیارت هایى که درباره ائمّه اطهار علیهم السلام وارد شده و به ویژه زیارت نامه امام حسین علیه السلام، علاوه بر آنکه موجب استحکام اعتقادات مذهبى و معرفت ما درباره اهل بیت علیهم السلام مى شوند، بُعد دیگر روان ما، یعنى محبت ما به اهل بیت علیهم السلام را نیز تقویت مى کنند. اصلى ترین ابعاد روح انسان، دو بعد شناخت و معرفت، و احساس و عواطف اند و تقویت این دو بُعد، موجب تقویت انسانیت مى شود. در مقابل، هرچه از معرفت و عواطف انسان و از جمله محبت او به ارزش ها و مقدسات کاسته شود، او از انسانیت بیشتر فاصله مى گیرد. انسان عارى از معرفت و خودخواه و خودپرست که تنها به فکر خویش است و عاطفه و محبتى به دیگران ندارد، صورتش صورت انسانى است، اما قلبش، حیوانى؛ بلکه به فرموده خداوند او از حیوانات نیز پست تر است أُولَئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (اعراف: 179). گرامى داشتن یاد اهل بیت علیهم السلام و ازجمله یاد امام حسین علیه السلام و سلام بر او، که در جاى جاى معارف اهل بیت علیهم السلام بدان سفارش شده، تدبیرى است برگرفته از حکمت الهى، براى تقویت بُعد معرفتى و نیز بُعد عاطفى وجود ما، و درنتیجه، رشد جنبه انسانیت ما. به تجربه دریافته ایم که هر چقدر میزان محبت و علاقه مندى خود را به دوستان خود نشان دهیم و در عمل و همواره به آنان ثابت کنیم که دوستشان داریم، آن پیوند دوستى تقویت مى شود و دوام مى یابد؛ اما اگر اظهار دوستى و محبت نکنیم، رفته رفته آن محبت و علاقه از بین مى رود. اگر وقتى ما به دوستمان و کسى که به او ارادت داریم برخورد مى کنیم، اظهار ارادت کنیم و زبان به ستایش او بگشاییم، محبت او به ما بیشتر مى شود؛ اما اگر از کنار او بگذریم وبه اوسلام نکنیم،از آن محبت کاسته مى شود. نکته دیگر آنکه، انگیزه افراد در اظهار دوستى ها و محبت ها متفاوت است. گاه انسان سراغ دوستش مى رود تا از او پولى قرض کند و یا کمکى بخواهد؛ اما گاه دلش براى دوستش تنگ شده و براى رفع دل تنگى سراغ او مى رود و خواسته دیگرى از او ندارد. این اظهار محبت گرچه خالصانه تر از اظهار محبتى است که با انگیزه درخواست مادى انجام مى پذیرد، به هرجهت برطرف کننده نیاز روحى انسان است و به انگیزه منفعت جویى انجام مى پذیرد. عالى ترین و خالصانه ترین محبت آن است که بدون انگیزه نفسانى باشد و انسان در اظهار محبت نسبت به محبوب خویش، در پى نفع و خواسته خود نباشد؛ بلکه خود را فراموش کند و همه توجهش معطوف به محبوب شود؛ با کمال خضوع در پیش پاى محبوب به خاک افتد و خود را فانى در او ببیند. وقتى انسان به خداوند و اهل بیت علیهم السلام و مقدسات معرفت داشته باشد و به لوازم این معرفت عمل کند، بدانها محبت مى یابد و آن گاه با توجه بیشتر به محبوب و ترتیب اثر دادن به آثار این محبت، معرفت او و به ویژه معرفت حضورى او به خداوند خالصانه تر و آگاهانه تر مى شود. همچنین با گسترش فزون تر آن معرفت و محبت، رابطه قلبى او با خداوند و مبدأ هستى عمق بیشترى مى یابد. چنان که گفتیم انسان علاوه بر معرفت حصولى به خداوند که به وسیله مفاهیم ذهنى حاصل مى شود، معرفت حضورى و به تعبیر دیگر، شناخت قلبى به خداوند نیز دارد. در پرتو همین معرفت حضورى است که دل انسان گرایش و توجه به کسى دارد که به او روزى مى دهد، در تنگناها و سختى ها او را یارى مى رساند و از خطرها حفظ مى کند. وقتى انسان احساس کند که درها به روى او بسته است و هنگامى که امیدش از اسباب و وسایل قطع شود، احساس مى کند کسى هست که او را نجات دهد. اگر توجه انسان به این معرفت، که به وسیله مفاهیم و صور ذهنى حاصل نیامده، بیشتر شود و بکوشد که توجه قلبى بیشترى به خداى بلندمرتبه و وسایط فیض داشته باشد، معرفتش شفاف تر، بى پیرایه تر و ناب تر مى شود. البته علم حصولى و ذهنى به خداوند بلندمرتبه نیز مى تواند موجب گسترش آن معرفت حضورى و قلبى شود. این به دلیل ارتباط بین علم حصولى و حضورى است که مسئله اى روان شناختى است. روان شناسان مسلمان و به ویژه اهل عرفان باید این مسئله را کانون بحث و بررسى قرار دهند و میزان تأثیر علم حصولى بر علم حضورى انسان را مشخص سازند. انسان فطرتا کسى را که به او خدمت مى کند، دوست مى دارد. اگر در هنگام نیازمندى و نادارى کسى به ما کمک کند و پولى به ما قرض دهد، و بدان وسیله مشکل ما مرتفع شود، او را دوست خواهیم داشت. اگر ما باور داشته باشیم که هرآنچه داریم از خداست و همه نعمت ها را خداوند به ما ارزانى داشته است؛ همچنین اگر معتقد باشیم خداوند مادرى مهربان در اختیار ما نهاد که با همه وجود به ما خدمت کند و به پرورش و تربیت ما همت گمارد و همو این نظام اسلامى را در اختیار ما نهاد تا در پناه آن در آسایش و امنیت به سر بریم، آن گاه او را دوست خواهیم داشت و پیشانى شکر در پیشگاهش بر زمین مى ساییم. مگر مى شود انسان کسى را که کمکى محدود به او کرده (مثلاً چند هزار تومان به او قرض داده است) دوست بدارد، اما خداوندى را که او را غرق نعمت ساخته و هستى و هرچه را دارد در اختیارش نهاده، دوست نداشته باشد؟ مشکل آن است که محبت خدا در دل برخى استقرار نیافته و پایدار نشده است؛ ایشان وقتى درباره نعمت هاى خدا مى اندیشند، به یاد خداوند مى افتند و احساس محبت به او دارند؛ اما وقتى پاى محبوب هاى دیگر به میان مى آید، خدا را فراموش مى کنند. آنان در مقام تعارض و تزاحم بین خواسته هاى نفسانى و دنیوى با خواسته هاى الهى و معنوى، و نیز تزاحم بین محبت به غیرخدا با محبت به خدا، خواسته هاى نفسانى و محبت به غیرخدا را ترجیح مى دهند. ازاین رو، امام سجاد علیه السلام از خداوند درخواست مى کنند که محبت به خود را چون درختى تنومند که ریشه در اعماق وجود ایشان دوانیده باشد، قرار دهد؛ تا هوس ها و تندبادهاى عواطف و احساسات غیرالهى، آن را از جاى برنکند. محبت به خدا نباید چون گیاه و نهالى نورسته باشد که با وزش بادى از جاى کنده شود و محبت به غیرخدا برجاى آن بنشیند؛ یا آنکه وقتى انسان به خیال خام خود از برخى از کارهاى خدا خوشش نیامد و ناراحت شد، محبت به خدا را فراموش کند جلوه هاى ناب محبت به خدا در روایتى چنین آمده است: أَنَّهُ صلى الله علیه و آله سَلَّمَ عَلَیهِ غُلاَمٌ دُونَ الْبُلُوغِ وَ بَشٍّ لَهُ وَتَبَسَّمَ فَرَحا بِالنَّبى صلى الله علیه و آله فَقَالَ لَهُ: أَتُحِبُّنى یا فَتَى؟ فقال: إِى وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ. فَقَالَ لَه: مِثْلَ عَینَیکَ؟ فَقالَ: أَکْثَرَ؟ فَقالَ: مِثْلَ أَبِیکَ؟ فَقَالَ: أَکثَرَ. فَقالَ: مِثْلَ أُمِّکَ؟ فَقالَ: أَکَثَرَ. فَقالَ: مِثلَ نَفْسِکَ؟ فَقالَ: أَکثرَ وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ فَقالَ: أَمِثْلَ رَبِّکَ؟ فَقال: اللّهَ اللّهَ اللّهَ یا رَسُولَ اللّهِ لَیسَ هَذَا لَکَ ولاَ لأَحدٍ، فَإِنَّمَا أَحْبَبْتُکَ لِحُبِ اللّهِ. فَاْلتَفَتَ النَبِّى إِلىَ مَنْ کانَ مَعَهُ وَقَالَ هَکَذَا کُونُوا أَحِبُّوا اللّهِ لإحسانِهِ إِلیکُمْ وَإِنْعَامِهِ عَلیکُمْ وَأَحِبُّونى لِحُّبِ اللّهِ (دیلمى، 1412ق، ج 1، ص 161)؛ پسرى به رسول خدا صلى الله علیه و آله سلام، و به روى آن حضرت تبسم کرد. حضرت به او فرمود: مرا دوست مى دارى، اى جوان؟ عرض کرد: آرى؛ به خدا سوگند، اى رسول خدا. حضرت فرمود: مانند چشمانت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: مانند پدرت؟ عرض کرد: بیشتر. حضرت فرمود: به اندازه مادرت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: به اندازه خودت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر، به خدا قسم، اى رسول خدا. فرمود: به اندازه خدا مرا دوست دارى؟ عرض کرد: اللّه اللّه اللّه اى رسول خدا! نه این مقام براى تو نیست و نه براى هیچ کس. من تو را براى خدا دوست دارم. حضرت به همراهان خود روى کرد و فرمود: این گونه خدا را به واسطه احسان به شما و نعمت هایى که به شما ارزانى داشته دوست بدارید و مرا هم به واسطه دوستى خدا دوست بدارید. وقتى خداوند حضرت ابراهیم علیه السلام را به مقام خلت رساند و او را خلیل خود قرار داد و فرمود: وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلا (نساء: 125)؛ (و خدا ابراهیم را دوست خود قرار داد)، برخى از فرشتگان به یکدیگر گفتند: خداوند کسى را که از نطفه آفریده شده، خلیل و دوست خود قرار داد و به او ثروت عظیم بخشید. خداوند به فرشتگان وحى کرد که وارسته ترین فرد و رئیس خود را برگزینند. آنان از بین خود جبرئیل و میکائیل را برگزیدند و آن دو به صورت انسان به زمین فرود آمدند. آن روز حضرت ابراهیم علیه السلام گوسفندان خود را جمع آورده بود؛ چه آنکه حضرت ابراهیم علیه السلام چهار هزار چوپان داشت و چهار هزار سگ گله که در گردن هریک از آنها قلاده اى زرین آویخته بود. ایشان همچنین چهل هزار گوسفند شیرده، و شترها و گاوهاى فراوان داشت. آن دو فرشته در دو سوى گله هاى حضرت ابراهیم علیه السلام ایستادند و یکى از آن دو، با صدایى زیبا و بلند گفت: سبوح قدوس. دیگرى در پاسخ او گفت: رب الملائکة والروح. حضرت ابراهیم علیه السلام با شنیدن نام معشوق خود چنان به وجد آمد که مدهوش شد و وقتى به خود آمد فرمود: اگر آنچه را گفتید بازگویید، نیمى از مالم را به شما مى بخشم. در مرتبه سوم گفت اگر دوباره آن را بازگویید، مال و فرزندان و جسمم از آن شما باشد. اینجا بود که فرشتگان به حکمت انتخاب خداوند پى بردند (ر.ک: فیض کاشانى، 1419ق، ج 2، ص 325ـ326). وقتى درختِ محبت خدا در اعماق دل انسان ریشه دوانید و استوار و تنومند شد، انسان با شنیدن نام خدا سرشار از لذت مى شود و به وجد مى آید؛ مى خواهد بیشتر درباره محبوب بشنود و ارتباطش را با او پایدارتر سازد. در مقابل، کسانى که دلشان از محبت خدا تهى است و محبت به غیرخدا بر دلشان نقش بسته، از شنیدن نام خدا ناراحت مى شوند: وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ (زمر: 45)؛ و چون خداوند به یگانگى یاد شود، دل هاى کسانى که به آن جهان ایمان ندارند برَمَد، و وقتى آنان که جز او هستند ]معبودهایشان [یاد شوند، ناگاه شادمان گردند. اگر انسان جویاى معرفت متعالى اى باشد که دست یافتن به آن براى انسان ممکن است (معرفتى که چون کیمیا وجود انسان را متحول مى سازد)، باید به مرتبه محبت عمیق و پایدار به خداوند دست یابد، و البته هم دست یافتن به آن معرفت و هم کسب این مرتبه محبت، با توفیق و عنایت الهى حاصل مى شود. اگر ما از اهمیت و ارزش این مراتب عالى محبت و معرفت خداوند آگاه مى بودیم، به جاى آنکه از خداوند نان و آب، و پست و مقام، و دیگر امکانات بى مقدار دنیوى را درخواست کنیم، سرلوحه خواسته ها و نیازمان را محبت و معرفت خدا قرار مى دادیم حقیقت درنگاه سالک حقیقت عبارت است از اینکه سالک نه خود را می بیند و نه عبادت و بندگی اش را ، از عالم کثرت پا را فراتر گذاشته، حقیقت واحده حاکم بر کل هستی را مشاهده می کند و در جهان اصلی غیر از صفات و اسماء الهی و مظاهر وجودی او چیزی نمی بیند؛ حتی خود و فعل خود را ادراک نمی کند. در این صورت که معنای « لا اله الا هو کل شیء هالک الا وجهه »(قصص/88) « هیچ معبودی جز او نیست . همه چیز جز ذات پاک او فانی می شود » را به خوبی می شناسد و سِر « و لله المشرق و المغرب اینما تولوا فثمّ وجه الله »(بقره115) « شرق و غرب از آن خداست و به هر سو رو کنید، خدا آنجاست » را میابد و آنچه را در آیه شریفه «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» (الرحمن/26- 27) « تمام کسانی که روی آن و زمین هستند، فانی می شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند.» نهفته است را ادراک می کند. به عنوان مثال ، در نماز آنچه از مقدمات ، شرایط، واجبات و ارکان در رساله های عملیّه آمده که مربوط به عموم مردم است و انجام آن مستلزم رفع تکلیف و ترک عمدی آن موجب فسق و چه بسا به عنوان کفر تلقی شود، شریعت نامیده شده است. در پس این ظواهر، باطنی در کار است که بیان کیفیّت و کمّیّت آن از عهده رساله های عملیه ساخته نیست. میزان اخلاص، حضور قلب، حال و هوای عبادت و بندگی به گونه ای که حلاوت و لذت آن را احساس کند و جمعاً مسائلی که شخص را به خداوند نزدیک می کند و به روح او عروج می بخشد، طریقت نامیده می شود. گاهی چند نفر در یک صف، نماز می خوانند که همه از نظر رعایت شرایط ظاهری در یک سطح قرار دارند ، ولی فاصله ارزش نماز آنها در نزد خداوند از زمین تا آسمان است. و حقیقت نماز این است که نماز گزار به معنای واقعی کلمه، انقطاع از غیر برای او حاصل شود. و هیچ چیزی را غیر حق متوجه نشود. کلامی از جانب خداوند به همه انسان ها سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام (ضحی 1,2- افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی. ( احزاب 10) تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118) وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. (انعام 63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.(اسرا 83) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3) غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر26) پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6) مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48) من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60) من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم. (قریش 3) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29) تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54) وب سایت عرفان / Erfan vebsite

وب سایت عرفان / Erfan vebsite
بزرگترین وب سایت در خدمت جامعه ایران اسلامی .  
قالب وبلاگ
نظر سنجی
از چه طریقی می توانیم با خدا دوست باشیم؟











صومعه وبرن:
صومعه وبرن در ((بدفورد شایر )) انگلستان در میانه قرن هجدهم دوباره سازی شد. این محل تقریبا 200 سال خانه دوک های بدفورد بوده و ادعا شده که از سوی چند روخ مختلف به به تسخیر در آمده است. بنا به گفته کتاب ((خانه های جن زده در جهان)) آخرین تسخیر شدگی که در این صومعه واقع شده مربوط به روح مرد جوانی است که ابتدا خفه و سپس در رودخانه غرق شد. گرچه این روح نمی تواند دیده شود اما درهای صومعه برای او باز و بسته میشود و این در حالی است که وی در داخل اتاق ها شروع به قدم زدن میکند. شاهدان ادعا میکنند که دستگیره درها برای این روح به پایین حرکت می کند و سپس در باز می شود. گویی یک فرد نامرئی وارد اتاق شده است. در طی زمانی که روح طول اتاق را می پیماید در طرف مقابل برایش باز میشود و پس از رفتنش در دوباره بسته می گردد. گفته میشود که روح یک راحب نیز صومعه وبرن را تسخیر کرده است این روح غالبا در سرداب صومعه دیده شده , جایی که راهبان صومعه در آنجا را دفن کرده اند. این روح شاید متعلق به رئیس راهبان صومعه باشد که در پی مخالفتش با ازدواج هنری هشتم و آن بولین به دار آویخته شد. گفته میشود خانه ویلایی جنب صومعه وبرن از سوی روح مادربزرگ دوک فعلی ساکن در این خانه تسخیر شده است. مادربزرگ دوک چندی قبل در یک سانحه هوایی کشته شد. گرچه این روح هرگز دیده نشده است اما برخی از شاهدان ادعا کرده اند که به هنگام حضور در این خانه ویلایی ناگهان احساس غم و اندوه شدیدی می کنند. این ویلا محبوب ترین مکان و خانه دوشس مروم بود.



طبقه بندی: عالم ارواح،
[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 02:11 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
صومعه بتل:صومعه بتل سال 1066 میلادی از سوی ویلیام فاتح بر روی زمینی که محل پیروزی او در نبرد هستینگز بود بنا شد. بنا به گفته افسانه ها , یک چشمه ارواح هر از چندگاه بر محراب این صومعه پدیدار میشود, محرابی که به یاد کشتار خونین دشمنان ویلیام فاتح برپاشده بود/ نورمن ها محل نبرد هستینگز را ((سنلاک)) می نامند که ((دریاچه خون)) معنا میدهد. شاهدانی ادعا کرده اند که به هنگام بارش باران از زمین این ناحیه جوی های خون به بیرون نشت پیدا میکند.
هنری هشتم پادشاه انگلستان در سال 1538 یعنی تقریبا 800 سال پس از بنای صومعه بتل آن را به سر آنتونی براون بخشید و یک راهب در مراسم جشنی که به همین مناسبت برپا شده بود سر آنتونی براون را نفرین کرد چرا که به اعتقاد این راهب تصاحب اموال کلیسا یک عمل کفر آمیز به شمار می رفت. حدود 200 سال بعد از این ماجرا املاک موروثی سر آنتونی براون موسوم به ((ماندری هال)) آتش گرفت و نابود شدو یک قهته پس از آن نیز آخرین وارث این خانواده در دریا غرق شد. یک شبح متداوما در محراب صومعه بتل دیده شده . می گویند این شبح متعلق به همان راهبی است که سرآنتونی براون را نفرین کرد. مالکین فعلی صومعه معتقدند که صومعه بتل همچنین از سوی ((دوشس کلیولند)) که برای مدتی در این صومعه اقامت می کرده نیز تسخیر شده است.
علم یا ماوراء الطبیعه؟
علم یا ماوراء الطبیعه؟
خاک اطراف صومعه بتل دارای مقادیر زیادی آهن است . این امر می تواند دلیل علمی موجهی برای توهم خونریزی از زمین به هنگام بارندگی باشد. در واقع این آب باران است که با آهن قاطی شده و به رنگ قرمز در می آید پدیدار شدن چشمه ها نیز می تواند دلایل علمی داشته باشد . با وصف این بسیاری از شاهدان که با همدیگر نیز ارتباطی نداشته اند ادعا کرده اند که اشباحی را در صومعه بتل دیده اند . برای این موارد هنوز هیچ توجیه علمی ای یافت نشده . کارشناسان بر این باورند که وقوع انبوهی از مرگ های خشن در این صومعه طی قرن های گذشته , میتواند ریشه اصلی پدیده های عجیب در محل این صومعه باشد.




طبقه بندی: عالم ارواح،
[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 02:06 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

قبل از اسلام در برخی از کشورها مثل یونان و هند (عقیده ای) وجود داشته است و آن اینکه روح انسان قبلاً در عالم دیگر به تمام و کمال آفریده شده است و بعد، از آنجا مثل مرغی که در قفس می کنند، او را به این عالم می آورند. اگر اینطور باشد، باید انسان قفس را بشکند ولی قرآن در یکی از آیات سوره مؤمنون (این نظر را رد می کند) و تعبیر عجیبی دارد که ملاصدرا می گوید من نظریه " جسمانیة الحدوث و روحانیةالبقاء " بودن روح را از این آیه کشف کردم.
وقتی درباره انسان بحث می کند، می فرماید: ما انسان را از خاک آفریدیم، مرحله به مرحله آمد تا اینکه نطفه شد، نطفه علقه شد، علقه مضغه شد و مضغه استخوان شد و بر روی استخوان گوشت پوشانیده شد. بعد می فرماید: " «ثم انشأناه خلقا اخر؛ سپس آن را آفرینشی دیگر دادیم.» (مؤمنون/ 14) ما همین ماده و طبیعت را تبدیل به چیز دیگری که روح است کردیم، یعنی روح زائیده همین طبیعت است. روح مجرد است، ولی " مجرد زائیده از ماده " است.
پس انسان در جای دیگری به صورت کامل نبوده تا بعد در این عالم، در قفس قرار گرفته باشد. انسان در اینجا در دامن مادر خودش است. طبیعت، مادر روح انسان است و انسان در طبیعت که زندگی می کند، در دامن مادر زندگی می کند. بنابراین در همین جا باید تکامل پیدا کند، نه اینکه قبلاً تکامل پیدا کرده است و بعد اینجا در زندان یا چاه گرفتار شده و از چاه باید در بیاید، این، فکر اسلامی نیست.

البته اسلام می گوید تو برای همیشه نباید در دامن مادر بمانی، اگر برای همیشه بخواهی در دامن مادر باشی، یک " بچه ننه " خواهی بود و هرگز مرد میدان نخواهی شد. اگر از طبیعت عروج نکنی و از دامن این مادر برنخیزی و بالا نیائی، در طبیعت می مانی، یک موجود طبیعی می شوی، " «ثم رددناه اسفل سافلین؛ سپس او را به پست ترین درکات بازگرداندیم» (تین/ 5)" می شوی و دیگر " «الا الذین امنوا و عملوا الصالحات؛ مگر آنها که ایمان آورده و عمل شایسته انجام دادند.»" (عصر/ 3) نیستی، در اسفل السافلین می مانی. اگر انسان در اسفل السافلین که طبیعت است محبوس بماند محبوس به این معنا که از (حد) طبیعت، بالا نرود این در دنیای دیگر برای او جهنم اوست، «فامه هاویة»؛ مادرش همان جهنم است. (قارعه/ 9)
خداوند مولودی را در دامن این مادر (طبیعت) متولد کرده که از دامن این مادر بالا برود، مدرسه برود و مدرسه را طی کند و بالاتر برود. اگر او در این دامن بماند، برای همیشه در اینجا خواهد ماند. اگر چه این تشبیه خیلی ناقص است ولی چنین شخصی حالت بچه ای را دارد که واقعاً " بچه ننه " شده است، یک بچه ننه ای که وقتی بیست و پنج ساله هم شده باز باید در بغل مادرش بخوابد و مادرش پستانش را بغل صورتش بگذارد که این آقازاده خوابش ببرد! این آدم دیگر چه از آب درمی آید!

پس انسان در انسان شناسی و جهان شناسی اسلام، یک مرغ ساخته و پرداخته قبلی که در فضای عالم قدس پرواز می کرده " طایر عالم قدسم چه دهم شرح فراق " نیست که بعد او را در این قفس، زندانی کرده باشند و وظیفه اش این باشد که فقط زندان را بشکند. اسلام این را قبول ندارد. بله، اگر شما شنیده اید که عالم ارواح بر عالم اجسام تقدم دارد، به این معناست که سنخ ارواح تقدم دارد، یعنی روح پرتوی است که تکوینش در این عالم است، ولی پرتوی است که از عالم دیگر به این عالم تابیده است، نه اینکه به تمام و کمال در یک جای دیگری بوده و بعد او را به اینجا آورده اند و در قفس کرده اند.
این فکر یعنی فکر تناسخ یک فکر هندی و یک فکر افلاطونی است. افلاطون در بین یونانیها معتقد بود که روح انسان ساخته و پرداخته عالمی قبل از این عالم؛ عالم مثل است، بعد این ساخته و پرداخته را آورده اند و به حکم مصلحتی در اینجا زندانی کرده اند، لذا باید از این زندان رها شود و برود. ولی اسلام با این دید به طبیعت نگاه نمی کند.




طبقه بندی: عالم ارواح،
[ دوشنبه 2 آبان 1390 ] [ 08:30 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

امام حسین علیه السلام یک روح بزرگ و یک روح مقدس است. اساساً روح که بزرگ شد، تن به زحمت می افتد و روح که کوچک شد، تن آسایش پیدا می کند. این خود یک حسابی است. متنبی شاعر معروف عرب شعر خوبی دارد، می گوید:

و اذا کانت النفوس کبارا *** تعبت فی مرادها الاجسام
(دیوان متنبی، جزء دوم ص 267 چاپ مکتب دارالبیان بغداد)

می گوید وقتی که روح بزرگ شد، جسم و تن چاره ای ندارد جز آنکه به دنبال روح بیاید، به زحمت بیفتد و ناراحت شود. اما روح کوچک به دنبال خواهشهای تن می رود، هر چه را که تن فرمان بدهد اطاعت می کند. روح کوچک بدنبال لقمه برای بدن می رود، اگر چه از راه دریوزگی و تملق و چاپلوسی باشد. روح کوچک دنبال پست و مقام می رود ولو با گرو گذاشتن ناموس باشد. روح کوچک تن به هر ذلت و بدبختی می دهد برای اینکه می خواهد در خانه اش فرش یا مبل داشته باشد، آسایش داشته باشد، خواب راحت داشته باشد.

اما روح بزرگ به تن نان جو می خوراند، بعد هم بلندش می کند و می گوید شب زنده داری کن. روح بزرگ وقتی که کوچکترین کوتاهی در وظیفه خودش می بیند، به تن می گوید این سر را توی این تنور ببر تا حرارت آن را احساس کنی و دیگر در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی نکنی (اشاره به علی علیه السلام و آن داستان معروف دارد). روح بزرگ آرزو می کند که در راه هدفهای الهی و هدفهای بزرگ خودش کشته شود. فرقش شکافته می شود، خدا را شکر می کند (اشاره به علی علیه السلام است که پس از شکافته شدن فرق مبارکش ندا در داد: «فزت و رب الکعبه؛ قسم به خدای کعبه که رستگار شدم). روح وقتی که بزرگ شد، خواه ناخواه باید در روز عاشورا سیصد زخم به بدنش وارد شود. آن تنی که در زیر سم اسبها لگدمال می شود، جریمه یک روحیه بزرگ را می دهد، جریمه یک حماسه را می دهد، جریمه حق پرستی را می دهد، جریمه روح شهید را می دهد.

و اذا کانت النفوس کبارا *** تعبت فی مرادها الاجسام

وقتی که روح بزرگ شد به تن می گوید من می خواهم به این خون ارزش بدهم. شهید به چه کسی می گویند؟ روزی چقدر آدم کشته می شوند، مثلاً هواپیما سقوط می کند و عده ای کشته می شوند، چرا به آنها شهید نمی گویند؟ چرا دور کلمه شهید را هاله ای از قدس گرفته است؟ چون شهید کسی است که یک روح بزرگ دارد، روحی که هدف مقدس دارد، کسی است که در راه عقیده کشته شده است، کسی است که برای خودش کار نکرده است، کسی است که در راه حق و حقیقت و فضیلت قدم برداشته است.
شهید به خون خودش ارزش می دهد، همان طور که مثلاً یک نفر به ثروت خودش ارزش می دهد و به جای آنکه ثروتش در بانکها ذخیره باشد، آن را در یک راه خیر مصرف می کند که هر یک ریالش با مقیاس معنا بیش از صدها هزار ریال ارزش داشته باشد، ثروت خود را به صورت یک مؤسسه عام المنفعه مفید فرهنگی، مذهبی و اخلاقی در می آورد و با این عمل به آن ارزش می دهد.

دیگری به فکر خودش ارزش می دهد، به خودش زحمت می دهد و یک کتاب مفید و اثر علمی به وجود می آورد. دیگری به ذوق فنی خودش ارزش می دهد و صنعتی را در اختیار بشر قرار می دهد. دیگری به خون خودش ارزش می دهد، در راه رفاه بشریت، خون خودش را فدا می کند.
کدامیک بیشتر خدمت کرده اند؟ شاید خیال بکنید علماء یا مخترعین و مکتشفین و ثروتمندان بیشتر به بشر خدمت کرده اند، خیر، هیچکس به اندازه شهداء به بشریت خدمت نکرده است. چون آنها هستند که راه را برای دیگران باز می کنند و برای بشر آزادی را به هدیه می آورند. آنها هستند که برای بشر محیط عدالت به وجود می آورند که دانشمندان به کار دانش خود مشغول باشند، مخترع با خیال راحت به کار اختراع خودش مشغول باشد، تاجر تجارت بکند، محصل درس بخواند و هر کسی کار خودش را انجام بدهد. اوست که محیط را برای دیگران به وجود می آورد. مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است. اگر چراغ یا برق نباشد ما و شما چکار می توانیم انجام دهیم؟

قرآن کریم پیغمبر (ص) را تشبیه به یک چراغ می کند، باید چراغ باشد تا ظلمتها از میان برود و هر کسی بتواند بکار خودش مشغول باشد. چقدر عالی گفته است این شاعره زمان ما پروین اعتصامی، خدایش بیامرزد. از زبان شاهدی و شمعی می گوید: یک شاهد، یک محبوب، یک زیباروی مورد توجه، یک شب تا صبح در کنار شمعی نشست، هنرنمائیها کرد، گلدوزیها کرد، صنعتی بخرج داد، همین که از کارهایش فارغ شد، رو کرد به شمع و گفت، نمی دانی من دیشب چه کارها کردم.

شاهدی گفت به شمعی کامشب *** در و دیوار مزین کردم
دیشب از شوق نخفتم یکدم *** دوختم جامه و بر تن کردم
کسی ندانست چه سحرآمیزی *** به پرند از نخ و سوزن کردم
تو بگرد هنر من نرسی *** زانکه من بذل سر و تن کردم


یعنی برای سر و تن خودم هنر بذل کردم. شمع هم به او جواب داد:

شمع خندید که بس تیره شدم *** تا ز تاریکیت ایمن کردم
پی پیوند گهرهای تو بس *** گهر اشک بدامن کردم

تو می گوئی که من تا صبح گوهرها را بهم دوختم، ولی این گوهر اشک من بود که تا صبح ریخت تا تو توانستی آن گوهرها را در یک رشته بکشی و به گردن خود بیندازی.

خرمن عمر من ارسوخته شد *** حاصل شوق تو خرمن کردم

من آن کسی هستم که تا صبح سوختم و تابیدم تا تو به هدف و مقصدت رسیدی، بعد می گوید:

کارهایی که شمردی بر من *** تو نکردی، همه را من کردم

بوعلی سینا قانون ننوشت، محمد بن زکریا الحاوی ننوشت، سعدی ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد، مولوی همین طور، مگر از پرتو شهداء، از آنهائی که تمدن عظیم اسلامی را پایه گذاری کردند، موانع را از سر راه بشریت برداشتند، از آنهائی که مثل شعله هائی در یک ظلمتهائی درخشیدند و جان خودشان را فدا کردند، از آنهائی که سراسر وجودشان حماسه الهی بود، سراسر وجودشان حق خواهی و حق پرستی بود، آنهائی که پرچم توحید را در دنیا به اهتزاز درآوردند و مستقر کردند، آنهائی که منادی عدالت بودند، منادی حریت و آزادی بودند.
ما و شما که اینجا نشسته ایم مدیون قطرات خون آنها هستیم، مدیون حماسه های آنها هستیم. حسین بن علی علیه السلام سراسر وجودش حماسه است.




طبقه بندی: عالم ارواح،
[ دوشنبه 2 آبان 1390 ] [ 08:23 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
میدانیم روح از عالم خاک به مرگ جسم از آن خارج شده وبدنیای روح منتقل میشود نیروی شعور انسان با از هم پاشیدگی اعضا ء بدن و مغز از کار می افتد ولی در مقابل احساس انسان بی اندازه قوی میشود و روح رنج و ناراحتی را بیش از عالم جسمانی احساس می کند در هنگام مرگ چنانکه گفتیم عقل وادراک از کار می افتد شخص متوجه نیست که چه بر او می گذرد و از اینکه روح از بدنش جدا می شود بی اطلاع می باشد ء حالات روحی انسان در لحظات مرگ و پس از مرگ شباهت زیادی به خواب و رؤیا دارد زیرا در هنگام خواب هم قوای عاقله موقتا از فعالیت می افتد و آنچه را انسان در خواب می بیند حقیقت پنداشته و خیال می کند واقعیت دارد

لازم به توضیح است عوالم روحی محدود نبوده و تا بی نهایت یکی پس از دیگری وجود دارد می توان عوالم مختلف روحی را در سه موضوع خلاصه کرد

1-عالم برزخ یا عالم تصفیه
2-عالم احساس
3-عالم عقلانی
آری وقتی روح از بدن جدا می گردد و عالم جسمانی را ترک می گوید وارد
عالم برزخ می شود نوعی رنج و الم و سرگردانی حتی گیجی به روح دست می دهد و در این عالم تصفیه بر حسب اعمال شخصی که زمان توقفروح در حالت برزخی است با تحمل ریج وعذاب آلودگی و صفات زدیله از بین می روند نوع تصفیه در مورد ارواح پست یا متوسط خوب فرق می کند و بستگی به نوع رفتارشخص در جهان مادی دارد مدت اقامت روح در عالم برزخ برای ارواح پست طولانی خواهد بود پس از آزادی روح از عالم تصفیه وارد عالم احساسات می شود در عالم احساسات هم روح از مرگ خود خبر ندارد و نمی داند از عالم جسمانی به عالم روح انتقال یافته است . و تماسهائی که با این نوع ارواح وسیله میز گردو مد یوم گرفته شده حاکی از اینست که شخصی می گوید نمرده ام و خیال می کند هنوز در عالم جسمانی قرار دارد. فرد درحال احتضار با ارواح دیگری که طی دوران حیاتش با آنها اشنایی یا قرابتی داشته برخورد می کند.این ارواح در آن نقطه حضور می یابند تا در کار انتقال دوح فردی که به تازگی در گذشته است به عوالم مارواء حیات مارن کمک و یاری می نمایند.روح فردی که به تازگی از جهان مادی رحل عزیمت گزیده
است مورد شناسائی دوستان و کسانی قرار می گیرد که طی دوران حیات پس
از مرگ با وی آشنایی داشته اند ... و در این نقطه افراد مذ کور اطلاعاتی در خصوص اوضاع و احوال حیات جاودانه روح در اختیار وی قرار میدهند.
 



طبقه بندی: عالم ارواح،
[ سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
نتایج تحقیقات شودزموند درباره حیات خانوادگی در جهان ارواح :


شودزموند از مؤسسین مجمع بین المللی روحی در لندن و آکسفورد بود و در جوامع خارج از بریتانیا - در آمریکا , اسکاتلند و غیره  - هم به آزمایشات روحی پرداخته بود . این شخص ادیب و نویسنده بود که صدها داستان و کتاب های با ارزش ادبی - اجتماعی - روحی نوشته , عارف شاعر و سخنور ماهر بود . این شخص نتیجه تحقیقات روحی خود را در ده جلد کتاب نوشته است . این شخص جهانگرد هم بوده و حتی به قطب شمال هم مسافرت کرده است . وی رئیس قسمت بریتانیایی روابط بین المللی برای ادامه حیات پس از مرگ بود و در 23 دسامبر سال 1960 پس از انجام خدمات زیاد برای حرکت روحی وفات یافت .

این دانشمند درباره حیات خانوادگی در جهان ارواح تحقیقات مهم و با ارزشی دارد که بعضی از آنها را در کتاب " وقتی که مردی چگونه زندگی میکنی " و بعضی را هم در کتاب " دوست داشتن پس از مرگ " نوشته است . اینک ما قسمتی از نوشته های او را در این دو کتاب بیان می کنیم .

این دانشمند در کتاب " پس از مرگ چگونه زندگی میکنی " نخست مطالب عمومی را بیان کرده که شامل چگونگی حیات پس از خروج روح از ماده فیزیکی می باشد و معتقد است که دانستن این مطالب برای هر انسان زنده لازم است و بعد هم کیفیت حیات جنسی را به شرح زیر بیان می کند :

الف ) حب در جهان ارواح تا جهان سوم ( سمرلاند ) مانند حب زمینی در انسان ها باقی است .

ب  ) آنانکه در روی زمین عاشق بوده اند در آنجا هم بعضی به همان حال عاشق باقی می مانند و عشاق واقعی وقتی به آن جهان منتقل شدند , در جهان سوم با هم ارتباط می گیرند و به طریق امواج متبادل میان یکدیگر به طور غریزی لذت می برند .

ج ) ازدواج همانطوری که حضرت مسیح گفته , در آن جهان ازدواج نمی کنند زیرا در آنجا هدف هایی مانند هدف های زمینی برای ازدواج وجود ندارد . وانگهی به عشق جنسی زن و مرد نباید به نظر خوب و زیبا نگاه کرد , مگر اینکه حب متبادل میان آنها آن عشق را مبارک سازد . پس حیات مشترک میان زن و مرد از طریق علاقه جنسی جدا از علاقه عادی میان آن ها می باشد . ازدواج حقیقی همانطوری که ارواح می گویند عبارت از تفاهم و تبادل امواج میان آندو می باشد و این ازدواج منحصر به زمین نیست بلکه در جهان روحی هم هست .

د ) در جهان ارواح , به هم آمیختن امواج عشاق , همان اختلاط جنسی زمین می باشد ولی لذت این اختلاط امواج خیلی بالاتر از آن اختلاطی است که در زمین بود .

ه ) اختلاط زن و مرد در سطح زمینی و یا اثیری که به معنای مشارکت مهم میان آن دو است , نخستین هدفش مبادله عاطفه روحی و اثیری می باشد . بنا بر این به وجود آوردن اولاد یک امر عارضی برای ازدواج در آن جهان است .

و ) برای هر کدام از زن و مرد دوستانی هستند که آن ها با آن دوستان پس از انتقال به جهان ارواح یکدیگر را پیدا می کنند و اولاد هم در جهان ارواح همانطور رشد می کنند که در روی زمین می کردند ( من تصور می کنم این جمله معنایش این است که کودکان مرده در آنجا رشد و نمو می کنند , نه کودکانی که در اثر ازدواج در آن جهان به وجود می آیند چون به حکم ناموس فطرت هست هر موجود از جهان ماده گذارده می شود بنا بر این در آنجا کودک به وجود نمی آید مگر اینکه این جمله اشتباه باشد - مترجم ) و اعتقاد به اینکه ازدواج زمینی از کارهای آسمانی است , یک حقیقتی را مجسم می کند و آن این است که هدف و علت ازدواج , زندگی مادی نیست , بلکه عاطفه روحی است چون بطوری که کرارآ ساکنین جهان ارواح برای ما گفته اند , تنها محبت و علاقه روحی مرد و زن است که ازدواج صحیح را به وجود می آورد .

شودزموند اضافه می کند که در نوامبر سال 1933 در حضور دکتر تامسون که مهارت خاصی در قسمت روحی داشت و مدیوم روحی و همچنین با حضور یکی از اعضای هیئت اقتصادی و رئیس هیئت دینی من سؤالات زیادی درباره جنسیت از یک روح که دوست همه ما بود و آن روز خود را ظاهر ساخته بود , کردم . او گفت : هر شبیه در جهان روحی مجذوب شبیه خودش می باشد . چنانکه این قاعده در جهان هستی هم عمل می کند . بعد روح گفت : مشاجرات زن و شوهر تنها از این ناشی نمی شود که یکی صلاحیت دیگری را ندارد , بلکه گاهی اوقات این مشاجرات در اثر تصادم دو شخصیت قوی به وجود می آید . این نوع مشاجرات ذاتآ شر نیست ولی مانع از این می شود که طرفین از آن سعادت پنهانی که عقل و روح هر دوی آن ها در اثر تبادل محبت به دست می آوردند , استفاده کنند .

بعد شودزموند می گوید : ارواح در جهان روحی همدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند و اتصال دو جسم اثیری به هم خیال نیست بلکه حقیقت است منتها در جهان زمینی دو جسد با هم مربوط می شدند ولی ارواح می فهمند که اتصال روحی بهتر از اتصال جسمی و جسدی می باشد .

اختلاط ارواح در جهان روحی مقدمه برای تطور همان حب قدیمی زمینی می باشد . باز هم شودزموند می گوید : نزدیکی به هم در جهان ارواح از حیث اساس کاملآ متفاوت با نزدیکی در زمین می باشد , چون در جهان ارواح تقارن و نزدیکی دو روح به هم بر اساس تقارن ارتعاشات امواج آن دو به یکدیگر می باشد , یعنی آن دو در سطحی هستند که از لحاظ نوع علاقه به حیات و فکر با هم موافقند .




اما منظور از ازدواج موجی چیست ؟


من ( شودزموند ) تصور می کنم منظور از این ازدواج این است که ارواح از ارتعاشات هاله ای که تمام سطح بدن صاحبش را می پوشاند یکدیگر را می شناسند و به جانب هم کشیده می شوند , چون آن ها می فهمند که برای انسان طول موجی هست یعنی امواج با سرعت معینی حرکت می کنند که هاله هر کس آن سرعت را تعیین می کند و همان تشابه در طول موج است که شخصی حتی در روی زمین از جنس معین در نظر شخص دیگری از جنس دیگر ( زن و مرد ) زیبا و جذاب جلوه می کند . این تأثیر در سطح جسدی و سطح اثیری یا سطح عقل و روحی یکسان است , من منظورم این نیست که بگویم ازدواج مطلقآ از تطابق تمام و رضایت دائمی و تسلیم در برابر یکدیگر ناشی می شود , خیر . بالکه همانطوری که در هر رابطه موفق لازم است که میان دو شیء مربوط به هم فرقی باشد , در ازدواج هم باید فرق میان طرفین باشد چون زن و مرد مخلوقی هستند که در فکر و عمل به هم تفاوت دارند , پس از تماس این دو نیروی مختلف با هم , تطور به وجود می آید , همانطوری که در زندگی همجنسی زمین اطفال به وجود می آیند .

وقتی که زن و مرد در برابر این اختلاف شخصیت خود تسلیم شدند دیگر اشتباه و یا خطا در میان آنان رخ نمی دهد .
 
منبع:
www.mavara.co.cc


طبقه بندی: عالم ارواح،
[ چهارشنبه 14 مهر 1389 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

در جهان مادی انسان بارها به چیزی می‌اندیشد كه بلافاصله هم اتفاق می‌افتد در این مواقع نا خواسته از قدرت تفكر و اراده خود و انتقال آن بهره گرفته است حال اگر این تفكر و اراده در اختیار شخص باشد آن وقت است كه انسان می‌تواند به هر سو هدایتش كند

 

همانطور كه می‌دانید در جهان ادیان مختلفی وجود دارد كه هر كدام از آن امتها بنا به دستورات دین خود عبادت كرده و در مواقعی نذر و نیاز می‌كنند و اجابت نیز می‌گردد حتی در زمان‌های گذشته در دورة بت‌پرستی نیز گاهاً دعاها اجابت می‌شد و در بعضی مناطق هنوز هستند كه به درختی پارچه‌ای می‌بندند و درخواستی می‌كنند كه در بعضی مواقع دعای آنها اجابت نیز می‌شود من در بسیاری از موارد برای دستیابی به بعضی از توانایی‌ها بعد از ارائه روش‌ها به یك روش بسیار مهم اشاره كرده‌ام و آن تلفیق تفكر و اراده بوده است كه موارد بالا دقیقاً همین نكته را نشان می‌دهد روش‌ها معمولاً برای رساندن افراد به نقطه لازم كمك می‌كند یعنی در جایی كه برای شخصی مشكل باشد كه تفكر خود را در اختیار بگیرد روش مورد بحث ارائه می‌گردد تا به شخص كمك كرده و سعی در كنترل افكار خود كند ولی آن روش بدون در اختیار گرفتن افكار آن عمل را انجام نمی‌دهد در اجابت دعاها نیز همان افكار است كه خواست را منتقل می‌كند درخت و امثالهم نقش همان روش را دارد كه به شخص كمك می‌كند تا به نقطه تمركز و انتقال برسد هر انسانی دارای انرژی است كه می‌تواند آن را منتقل كند این انتقال فقط توسط تفكر و اراده میسر است و بسیاری از امور مانند غلبه بر تفكر دیگران آگاهی از تفكرات دیگری و تجسم محیط ثالث و ......... همه از این امور است كه من قبلاً به آن اشاره كرده‌ام در دعاها نیز نكتة مهم همان تمركز و انتقال افكار است كه اصطلاحاً در مواقعی گفته می‌شود دعاها با خلوص نیت باشد یا از ته دل دعا كنید و از این قبیل كه تماماً در همین تمركز خلاصه می‌شود و انتقال افكار به سمت یگانه خالق هستی كه بود و نبود در دست اوست و از این تمركز و كنترل آن می‌توان در تمام امور استفاده كرد از اینرو من آن را كلید اسرار می‌خوانم .  

 

منبع :http://gheyamat.mihanblog.com/




طبقه بندی: عالم ارواح،
[ شنبه 11 اردیبهشت 1389 ] [ 10:54 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
تكنیك هایی برای خروج روح از بدن

تكنیك مراقبه شماره ( 1)


در حالیكه چشمانتان را بسته اید چند دقیقه را صرف ریلكس كردن تمام بدن كنید سپس كره چشمتان رابه سمت بالا بچرخانید تا جاییكه كشش و فشار اندكی را در ماهیچه های اطراف چشمتان احساس كنید. به این طریق دید درونی تان می شود.سپس دید درونی خود را بر صفحه سیاه درون متمركز كنید.سعی كنید در این مرحله به خواب نروید بلكه همچنان توجه تان را در همین حالت متمركز كنید .هرگاه كه ذهنتان منحرف شد و به موضوع دیگری پرداخت خیلی ساده آن را بازگردانید ودوباره آغاز كنید.به صدای سوت ضعیف در بالای سرتان گوش كنید وتوجه ثانویه خود را به گوش دادن به آن معطوف سازید.

تجسم كنید كه سوت مذكور مانند جریانی از صوت است كه از پایین كالبد فیزیكی تان به بالا حركت كرده و از قسمت بالای سرتان خارج میشود. اجازه دهید تااین صوت دید درونی تان را بطور كاملا طبیعی به بالا ببرد. به آرامی متمركز كردن دید درونی تان بر سیاهی صفحه درون را متوقف كنید.اگر این كار را مدت بیشتری انجام دهید از به خواب رفتن شما جلوگیری می كند. در عوض فقط هشیاری جنبی و خفیفی را در اطراف چشم سوم خود در درون پیشانی حقظ كنید تا به این ترتیب صفحه سیاه را همچنان نزدیك به نقطه دید درونی تان نگه دارید. سرانجام در حالتی نا منتظر و بی خبر به خواب خواهید رفت.اگر احساس خفیفی از سوزش و جز جز یا احساس كشیدگی در قسمت بالای سرتان بوجود امد بسیار عالی است. اگر هم این اتفاق نیفتاد اشكالی ندارد.اگر باعث این احساس در سرتان شوید و توجه ثانویه خود را در ان نقطه از سرتان معطوف دارید آنگاه پس از به خواب رفتن احتمال خارج شدن از كالبد اندكی بیشتر خواهد شد.سخت ترین قسمت این تكنیك هنگامی است كه حدودا یك ساعت و نیم از آغاز ان بگذرد. در این هنگام است كه موج فریبنده و اغوا كننده ای از خستگی ذهنی و جسمانی در سراسر كالبد
فیزیكی ایجاد می شود و استقامت و اراده ذهنی را شدیدا به مبارزه می طلبد. تسلیم شدن به این موج وسوسه انگیز از خستگی و به خواب رفتن معمولا هر گونه احتمالی برای خارج شدن آگاهانه از كالبد را تا حد صفر كاهش می دهد.سعی كنید تا از نظر ذهنی بر این موج از خستگی فائق شوید و به مراقبه خود ادامه دهید در این مرحله با گذشت هر لحظه شانس و احتمال سفر خروج از كالبد با خود آگاهی بسیار خوب به تدریج افزایش می یابد.
 

تكنیك مراقبه شماره (2)


شكل ساده تری از تكنیك مراقبه شماره (1) این است كه سی الی چهل و پنج دقیقه اول كه در آن چشمها را رو به بالا چرخانده و نگه می داریم و دید درونی را بر صفحه سیاه درون متمركز می كنیم را حذف كنیم . ادامه این تكنیك یعنی تكنیك شماره (2)دقیقا مشابه بكنیك شماره (1) است.مزیت تكنیك مراقبه (2) این است كه فرد را نسبت به تكنیك اول از نظر ذهنی و جسمانی كمتر خسته می كند.


 

تكنیك مراقبه شماره (3)


این تكنیك در واقع همان تكنیك آسان و ساده ای است كه چند سال قبل از آن استفاده می كردیم یعنی گوش سپردن به صدای صوت موجود در بالای سرم.
پس از بیدار شدن از خواب در اواسط شب دوباره به رختخواب می رفتم و در حالیكه به پشت می خوابیدم مدت چند دقیقه تمام كالبدم را ریلكس می كردم و هنگامیكه صدای سوت ضعیف در درون سرم قابل شنیدن می شد تمام توجهم را بر گوش سپردن به آن متمركز می كردم. حدودا پانزده یا سی دقیقه بعد از آن بر روی شكن خوابیده و به حالت همیشگی خود در هنگام خواب باز می گشتم و به گوش سپردن به صوت مذكور ادامه می دادم تا اینكه به تدریج در حالتی بی خبر به خواب بروم .هنگامیكه می توانستم ریلكس بمانم و عواطفم را به حداقل برسانم این تكنیك به راحتی برایم عمل می كرد.تغییر كوچك اما بسیار سودمندی كه به این روش اضافه كردم این بود كه پیوسته از نظر ذهنی به خودم یاداوری كنم كه همچنان به صوت موجود در بالای سرم گوش دهم . هنگامیكه این كار را انجام نمی دادم خیلی زود تمام ماجرا را فراموش می كردم. از تكنیك خارج می شدم و به خواب می رفتم.



 

تكنیك مراقبه شماره ( 4)


پس از بیدار شدن در اواسط شب دوباره به رختخواب می رفتم و به حالت همیشگی خود می خوابیدم و توجه اولیه و عمده خود را بر شل كردن و ریلكس كردن عضلات اطراف شقیقه هایم یعنی حدودا از وسط ابرو تا دو سانتی متر بالای گوش متمركز می كردم . در حالیكه توجه عمده خود را بر شل كردن این عضلات معطوف می كردم توجه ثانویه خود را به ریلكس كردن عضلات اطراف چشمها و اطراف ابروهایم متمركز می كردم و همچنین به صدای صوت موجود در بالای سرم گوش می دادم . گاهی اوقات این صوت را به صورت جریانی از انرژی تجسم می كردم كه از پایین به بالای كالبد فیزیكی ام در جریان است و از عضلات اطراف شقیقه هایم عبور می كند و همچنین تصور می كردم كه این صوت به ریلكس كردن عضلات اطراف شقیقه هایم كمك می كند.
این تكنیك مراقبه ممكن است برای بعضی از افراد مبتدی در سفر روح و یا افرادی كه در آینده مسافر روح خواهند شد دشوار باشد. نقطه ضعف عمده تكنیك مذكور این است كه در برابر دو احساس مشكل آفرین یعنی احساس انتظار و تشویش بسیار حساس و اسیب پذیر است.هنگامیكه این دواحساس آزارنده مستمر و دائم شوند آنگاه ریلكس كردن و شل نگهداشتن كامل عضلات اطراف شقیقه ها بسیار دشوار می شود.

 

تكنیك مراقبه شماره (5)


این تكنیك مراقبه همراه با زمزمه كردن و ذكر كلمه ای مقدس است كه آن را از دیسكورسهای اكنكار و كتابهای سفر روحم یاد گرفتم و با سبك و شیوه مراقبه خودم سازگار كردم.
در حالیكه به پشت می خوابیدم چشمهایم را می بستم بدنم را ریلكس می كردم و به آرامی و باملایمت شروع به زمزمه پیوسته كلمه ای مقدس می كردم.كلمات متعددی در نوشته های اكنكار برای زمزمه كردن ارائه شده است ولی من معمولا از كلمه هیو استفاده می كردم. هیو یكی از نامهای خداوند می باشد و ذكر آن بسیار اسان است. پس از اینكه نفس عمیقی می كشیدم با صدای بلند و با حالتی كشیده و طولانی و با ملایمت كلمه هی-یو را زمزمه می كردم .در حالیكه به آرامی نفسم را بیرون می دادم هر حرف را جداگانه تلفظ می كردم و به یكدیگر می چسباندم . سپس نفس كوتاهی می كشیدم و آنگاه نفس عمیق دیگری كشیده و دوباره این زمزمه را آغاز می كردم.
به تدریج متوجه شدم كه بهترین راه برای ریلكس ماندن كامل و به خواب رفتن در هنگام ذكر گفتن این است كه تصور كنم صدایم در سراسر بدنم بخصوص در دستها و مچ دستها و پاها و مچ پاهایم ارتعاش پیدا می كند . هنگامیكه توجهم را عمدتا بر این احساس جز جز در حال ارتعاش متمركز می كردم راحت تر می توانستم در حال ذكر گفتن به خواب بروم.یكی از مزیتهای تكینك مذكور این است كه ذكر گفتن با صدای بلند از پریشانی و منحرف شدن ذهن جلوگیری می كند. معمولا ذكر گفتن بی صدا در درون از منحرف شدن ذهن جلوگیری نمی كند ولی طبق آنچه كه من تجربه كردم ذكر گفتن با صدای بلند و با حالتی ملایم این كار را انجام می دهد.


 

تكنیك مراقبه شماره (6)


این تكنیك با قدرت تجسم عمل می كند.پس از اینكه چند دقیقه را صرف ریلكس كردن بدنم می كردم این احساس را در خود تجسم می كردم كه هم اكنون از سفری خارج از كالبد به كالبد فیزیكی ام بازكشته ام . احساس مذكور احساسی از جز جز شدن و مور مور شدن در سراسر بدن است مانند مواقعی كه موجی از سرما از سراسر بدن عبور می كند.این احساس را به ویژه با متمركز كردن توجهم بر احساس جز جز شدن در دستها و مچ دستها و پاها و مچ پاها یم می توانستم در خود بوجود آورم.
دلیل موثر بودن تكنیك مذكور این است كه با بوجود آوردن احساس جز جزی كه پس از بازگشت به كالبد فیزیكی تولید می شود در واقع می توان سطح ارتعاش كالبد فیزیكی را به تدریج بالا برد تا جائیكه كالبد درونی بتواند كالبد خارجی و غالب ما شود.




طبقه بندی: عالم ارواح،
[ یکشنبه 1 آذر 1388 ] [ 09:36 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

معروف ترین مكان های ارواح!

خانه كشیش بارلی
در این قسمت می‌خواهیم همراه با شما توری گردشی به مرموزترین و وحشتناك‌ترین مكان‌های ارواح دنیا داشته باشیم و شما را با

معروف‌ترین آنها آشنا سازیم

مردم انگلیس اغلب با خانه‌های ارواح، عمارت‌ها و قصرهای تسخیر شده آشنایی زیادی دارند ولی در این كشور (خانه كشیش بارلی) یكی از پرروح‌ترین خانه‌ها است و روایات و داستان‌های بسیار زیادی برای اثبات این مدعا در دست می‌باشد

 

این خانه در سال 1863 در كنار كلیسای بارلی بنا شد تا جناب كشیش‌(هنری بول) در آن سكنی گزیند. این بنا سالها محل طغیان روح‌های سركش بوده و اتفاقات عجیبی همچون حركت كردن خودبه‌خود اشیا، بوهای عجیب، نقاط سرد در قسمت‌های مختلف خانه، صدای تاخت و تاز اسب‌ها و تجسم اشباح در آن رخ میداد. حتی بعد از این‌كه این خانه در سال1939 ‌ طعمه حریق گشته و ویران شد و عكس‌های بسیاری نیز از ویرانه‌های آن گرفته شد، باز هم كلیسای مجاور آن محل بروز این اتفاقات شد. كاپیتان دبلیو. اچ. گركسون یكی از ساكنان این خانه می‌نویسد: بارها او و خانواده‌اش روح یك پرستار بچه كه سرگردان به این طرف و آن طرف می‌رفته است را دیده‌اند. بعد از این‌كه این پرستار را چند بار در كنار یكی از پنجره‌های خانه دیدند، آن پنجره را با آجر پوشاندند تا دیگر او را نبینند. گركسون در خاطرات خود می‌نویسد(شاید آن آتش‌سوزی مصیبت‌بار تاثیری ناراحت كننده داشته است زیرا در طول آن شب چند نفر گفتند مرا به همراه دو غریبه كه یكی خانمی ملبس به شنلی خاكستری رنگ و دیگری جنتلمن با سر طاس و كت بلند مشكی بودند، دیده‌اند. چند تا از وحشت‌انگیزترین اتفاقات این خانه كه مو را برتن انسان راست می‌كند برای (ماریان)، همسر كشیش(لیونل فویستر) كه از تاریخ 30 اكتبر 1930 به این خانه نقل مكان نمودند افتاده است. یكی از ارواح این خانه سعی می‌كرد با ماریان ارتباط برقرار نماید و این كار را با روش عجیبی انجام می‌داد. او بر روی دیوارهای خانه نامه می‌نوشت عكس‌های این نوشته‌ها هنوز هم در دست است و در مركز مطالعات ماوراءالطبیعه نگهداری می‌شوند. یكی از این عكس‌های شگفت‌آور آجری را نشان می‌دهد كه در هوا شناور است در عكس دیگری چیزی روبان مانند در هوا معلق می‌باشد و همچنین هیئت‌های مه‌آلود اشباح. هنوز هم افراد بسیاری می‌گویند كه در زمین‌های برجای مانده از خانه كشیش بارلی روح دیده و از آن عكس ‌گرفته‌اند. در جولای سال 2000 عكسی توسط یكی از گردشگران گرفته شد كه هاله‌ای كروی و اسرارآمیز كه به آن (اورب) می‌گویند در آن به‌طور واضحی مشخص است.

برج لندن

یكی از معروف‌ترین و ماندگارترین بناهای تاریخی دنیا برج لندن است كه در عین حال یكی از پرشبح‌ترین ساختمان‌‌های دنیا نیز قلمداد می‌شود بی‌‌شك ناشی از تعداد زیاد اعدام‌ها، قتل‌ها و شكنجه‌هایی است كه در هزار سال گذشته در پس دیوارهای این محل صورت گرفته است. بارها و بارها گزارش شده است كه افراد مختلفی در دور و اطراف برج روح دیده‌اند. در یك نیمه شب زمستانی در سال 1957 یكی از نگهبانان از صدای برخورد یك شی‌ به سقف از جا پرید. وقتی برای پیگیری و بررسی از اتاقك بیرون رفت موجودی سفیدرنگ و بی‌‌شكل را دید كه بر روی برج قرار گرفته است. مدتی بعد آنها دریافتند كه (لیدی جین‌گری) در تاریخ 12 فوریه سال 1554 درهمان محل سر از بدنش جدا شد. شاید سرشناس‌ترین سكنه برج لندن روح (آن بولین) باشد. او یكی از همسران (هنری هشتم) بود كه در سال 1536 در این برج سرش زیر گیوتین گذاشته شد. روح او در مواقع بی‌‌شماری دیده شده است گاهی سرش را در دست دارد و بر روی (برج سبز) یا در كلیسای سلطنتی برج قدم می‌زند. دیگر ارواح این برج، روح (هنری ششم)، (توماس بكت) و (سر والتر رالی) می‌باشند. یكی از مخوف‌ترین داستان‌های برج لندن درباره مرگ(كنتس سالیز بری) می‌باشد. این كنتس در سال 1541 به علت دست داشتن در چند جنایت (كه امروزه اعتقاد بر این است كه این زن بی‌‌گناه بود) به مرگ محكوم شد. وقتی كه كنتس را به سوی چوبه‌دار می‌بردند او از دست سربازان گریخت و فرار كرد ولی چند لحظه بعد توسط مردی كه تبرش را به سوی وی پرتاب كرد كشته شد. صحنه اعدام كنتس سالیز بری بارها توسط ارواح برج سبز نمایش داده شده و توریست‌های حاضر در برج با چشم خود آن را دیده‌اند.

كوئین مری

البته كشتی كویین مری یك خانه نیست ولی درست مثل خیلی از خانه‌های قدیمی به تسخیر ارواح درآمده است. كوئین مری كه زمانی یك كشتی اقیانوس پیمای لوكس و مجلل بود، بعد از این‌كه روزهای اقیانوس‌نوردی خود را پشت‌سر گذاشت، در سال 1967 توسط فردی از اهالی كالیفرنیا خریداری شده و به یك هتل تبدیل شد. پرروح‌ترین نقطه كوئین مری موتورخانه آن است. جایی كه پسرك 17 ساله‌‌ای در آن طعمه آتش شد و جان خود را از دست داد. مردم بسیاری می‌گویند صدای ضربه خوردن به لوله‌ها و درهای كابین‌های این كشتی را با گوش خود شنیده‌اند. در جایی از كشتی كه درحال حاضر سالن لابی هتل می‌باشد بارها بانویی سپیدپوش دیده شده است و اشباح‌ چندین كودك، استخر كشتی را به تسخیر خود درآورده‌اند. روح دختر كوچولویی كه گفته می‌شود گردنش در یك حادثه در استخر شكست هنوز هم مادر و عروسكش را می‌خواهد. راهروی رختكن استخر، منطقه‌ای پر از اتفاقات غیر قابل توضیح است. مبلمان‌ها بی‌‌دلیل از جای خود حركت می‌كنند، مردم احساس می‌كنند دستانی نامرئی آنها را لمس می‌نمایند و روح‌های ناشناسی ظاهر می‌شوند. در دماغه كشتی هرازگاهی می‌توان صدای جیغ یك روح را شنید. جیغی توام با درد كه می‌گویند صدای ملوانی است كه در زمان تصادف كشتی كشته شد.

ویلی هاوس

(ویلی هاوس) واقع در (سن‌ دیه‌گو) كالیفرنیا عنوان معروف‌ترین خانه ارواح ایالات متحده را به خود اختصاص داده است. این عمارت درسال 1875 توسط (توماس ویلی) برروی زمینی ساخته شد كه بخشی از آن دریك گورستان قدیمی قرار داشت و از همان زمان محل عبور و مرور ارواح بود. نویسنده‌ای به نام (دوتریسی رگولا) درباره تجاربش در آن خانه می‌نویسد: (در طول چندین سال وقتی شبها در مهمانخانه مكزیكی شهر در آن سوی خیابان شام می‌خوردم، دیگر عادت كرده بودم كه ببینم پنجره طبقه دوم ویلی هاوس گاهگاهی باز می‌شود. این در حالی بود كه هیچكس در آن خانه زندگی نمی‌كرد و درهایش قفل بودند. آخرین باری كه به آن جا رفتم احساس كردم در قسمت‌های مختلفی از آن انرژی خاصی جریان دارد. به خصوص در قسمتی كه زمانی محل دادگاه شهر بود. در این قسمت احساس می‌كردم بوی كهنه سیگار در فضا پیچیده است. در راهروی اصلی بوی عطری به مشام می‌رسید كه ابتدا فكر كردم مربوط به خانم راهنماست. ولی وقتی جلوتر رفتم تا با او درباره خانه صحبت كنم متوجه شدم او اصلا بوی عطر نمی‌دهد. دیگر ارواحی كه در آن خانه دیده شده‌اند عبارتند از: شبح دختركی كه به‌طور اتفاقی درآن خانه حلق‌آویز و خفه شد، روح (جیم رابینسون یانكی) ، دزدی كه آنقدر مردم او را با چماق زدند كه در راهروی خانه جان داد و اكنون روحش در همان محل ظاهر می‌شود و خود را به توریست‌ها می‌نمایاند. دختر مو قرمز ویلی روح بعدی است او آنقدر واقعی به نظر می‌رسد كه گاهی با یك بچه زنده اشتباه گرفته می‌شود. (سیبل لیك) مدیوم مشهور آمریكا می‌گوید تاكنون با چندین روح ویلی هاوس ارتباط برقرار كرده است و (هانس هولزر) شكارچی ارواح نیز ویلی هاوس را یكی از مهم‌ترین ساختمان‌های ارواح آمریكا می‌داند.

كاخ سفید

بله، عمارت بزرگ بلوار پنسیلوانیا در واشنگتن‌دی‌سی نه تنها محل زندگی رییس‌جمهور فعلی آمریكاست بلكه منزل چندین رییس‌جمهور فقید این كشور می‌باشد كه هرازگاهی هوس می‌كنند سری به آن جا بزنند. هر چند كه تمامی آنها سالهاست كه مرده‌اند. می‌گویند پرزیدنت هریسون گاهی اوقات اتاق زیرشیروانی كاخ سفید را جستجو می‌كند و معلوم نیست به دنبال چه چیزی می‌گردد. پرزیدنت اندرو جكسون اتاق خواب خودش را در كاخ سفید هنوز هم در تسخیر خود دارد و روح (ابیگیل آدامز) همسر یكی از رییس‌جمهورها یك بار درحالی دیده می‌شود كه در هوای یكی از سالن‌های كاخ سفید شناور بود و گویی چیزی را حمل می‌كرد. در این بین روحی كه بیشتر از بقیه به كاخ سفید می‌آید، روح (آبراهام لینكلن) است. (النور روزولت) یك بار گفت وقتی در اتاق لینكلن در حال كار بوده حضور پرزیدنت لینكلن را به وضوح حس كرده است كه به او نگاه می‌كرد.
در زمان ریاست جمهوری روزولت یكی از كاركنان كاخ سفید می‌گفت روح لینكلن را با چشم خودش دیده است كه روی لبه تختش نشسته بود و چكمه‌هایش را از پایش درمی‌آورد. یك بار دیگر و باز هم در زمان روزولت، (ویلهمینا) ملكه هلند یك شب مهمان كاخ سفید بود. او نیمه‌های شب با صدای ضربه‌ای به در اتاق از خواب بیدار شد. وقتی در را باز كرد رو به روی خود آبراهام لینكلن را دید كه از درون راهرو به او خیره شده است. همسر كالوین كالیج می‌گوید چندین بار لینكلن را دیده است كه دستهایش را در پشت گره كرده بود و در سالن‌ بیضوی كاخ ایستاده بود و از پنجره‌ بیرون را تماشا می‌كرد.

پل امیلی

پل امیلی پلی كوچك، سرپوشیده و تاریخی در منطقه (استو) در (ورمونت) است كه خیلی‌ها سعی می‌كنند شبها از آن عبور نكنند. می‌گویند روحی به نام (امیلی) این پل را به تسخیر خود درآورده است. كار این روح فقط این نیست كه درون اتاقك پل ظاهر شود و خود را به زندگان نشان بدهد بلكه او روحی ترسناك است و كارهای وحشت‌آوری انجام می‌دهد. به‌طور مثال اتومبیل‌ها را به شدت تكان می‌دهد و صورت قربانیان خود را با ناخن‌های نامرئی‌اش می‌خراشد. 150 سال است كه اسبها و اتومبیل‌هایی كه از این پل می‌گذرند خراشیده می‌شوند. مردم صدای زنی را می‌شنوند و هیكل روح مانندی را می‌بینند و شاهد ظهور نورهای عجیبی می‌شوند ولی در عكس‌های گرفته شده از پل امیلی چیزی جز نورهای گوی مانند (اورب) دیده نمی‌شود. داستان‌های متفاوتی درباره پل امیلی برسر زبان‌هاست. از دختر عاشقی كه 150 سال پیش به‌خاطر محبوبش خود را بر روی پل حلق‌آویز كرد تا زنی كه در دهه 1970 برای ترساندن بچه‌هایش این افسانه را سرهم كرد. ولی موسسه تحقیقاتی ماوراءالطبیعه آمریكا پس از بررسی این پل زیبا با دستگاه‌های پیشرفته به این نتیجه رسید كه داستان‌های ارواح مردم چندان هم بی‌‌ربط نیستند و درون پل مسلما در تسخیر یك یا چند روح می‌باشد. روحی كه صدای كشیده شدن ناخن‌هایش بر روی دیوارهای چوبی اتاقك روی پل، تن انسان را به رعشه وا می‌دارد.

روح دایی مایك

من دوازده سال پیش با اهالی یك خانه ارواح در جنوب نیوجرسی مصاحبه كردم. مطلبی كه می‌خوانید داستانی است كه خانم صاحبخانه درباره اتفاقات آن جا برایم تعریف كرد. این خانه خانه‌ای خلوت است كه در خیابانی خلوت و در شهری كوچك قرار دارد.داستان ما از اوایل دهه 1960 آغاز شد. در آن زمان (مایك) برادر (جوآن) با یك دختر شلوغ و ناآرام كه خانواده، او را (ردز) صدا می‌زدند نامزد شد. یك روز (مایك) و نامزدش(ردز) در فیلادلفیا اتومبیل‌سواری می‌كردند و با دوستانشان كورس گذاشته بودند. هر دوی آنها حسابی به هیجان آمده بودند و از سرعت لذت می‌بردند. (ردز) برای این‌كه بازنده مسابقات نباشد پشت‌سر هم به مایك می‌گفت (گاز بده، گاز بده) كمی بعد دیگر طاقت نیاورد و از همان طرف پای خود را روی پدال گاز گذاشت و آن را فشار داد. مایك نتوانست اتومبیل را كنترل كند و اتومبیلشان چپ كرد. در این تصادف (ردز) فورا كشته و مایك به شدت زخمی شد به‌طوری كه حتی نتوانست در مراسم تدفین (ردز) شركت كند چون باید در تختش می‌ماند. وقتی خانواده از مراسم تدفین به خانه برمی‌گشتند، به اتاق مایك در طبقه بالا رفتند، به محض ورود آنها مایك برای آنها دقیقا توصیف كرد كه (ردز) در تابوت چه لباسی بر تن داشت و چه جواهراتی به همراه داشت. خانواده او می‌پرسیدند كه از كجا این‌چیزها را می‌داند و مایك پاسخ داد (ردز) پیش او آمده بود تا او را ببیند.
چندین سال بعد (بابی) پسر (جوآن) برای جنگ راهی ویتنام شد. دایی مایك به او گفت فردا تا من نیامده‌ام حركت نكن. چون می‌خواهم یك سكه شانس به تو بدهم تا از تو حفاظت كند. دایی مایك خیلی اصرار داشت كه این سكه را به بابی بدهد. روز بعد همه خانواده برای بدرقه (بابی) به فرودگاه رفتند.

همه به جز دایی مایك. دایی مایك هرگز به فرودگاه نیامد و بابی مجبور شد بدون دیدن او به ویتنام برود. وقتی جوآن به خانه برگشت همسایه‌ها به او گفتند تلویزیونش را روشن كند و به اخبار گوش بدهد. او تلویزیون را روشن كرد. اخبار، برادرش (مایك) را نشان می‌داد كه كشته شده و روی زمین افتاده بود او به هنگام سرقت از یك بانك كشته شده بود زیرا می‌خواست یك كلكسیون سكه را بدزدد.

یك شب بابی در پایگاه خود نگهبان بود. نیمه‌های شب چشمش به شخصی افتاد كه در تاریكی به او نزدیك می‌شود. فرمان ایست داد. اسلحه را به سمت او گرفت. تا به حال به سوی یك انسان واقعی شلیك نكرده بود و به همین خاطر تردید داشت. آن شخص نزدیك‌تر شد و ناگهان بابی او را شناخت. او (دایی مایك) بود. دایی مایك به او گفت پشت سرت را نگاه كن. وقتی بابی برگشت درست رو ‌به روی خود یك سرباز دشمن را دید كه با خنجر آماده ایستاده بود. بابی فورا شلیك كرد و او را كشت وقتی برگشت دیگر دایی مایك آن‌جا نبود. دایی‌اش نتواسته بود سكه شانس را به او بدهد ولی گویا خود آن‌جا رفته بود تا جانش را نجات بدهد. پس از جنگ بابی راننده اتوبوس شد. یك شب دوباره احساس كرد درست مثل زمان جنگ حضور دایی مایك را حس می‌كند. صدای او را شنید كه می‌گفت (پشت سرت را نگاه كن) او برگشت و مردی را دید كه با یك چاقو آماده ضربه زدن به اوست. او آن مرد را خلع سلاح كرد و به پلیس تلفن زد.

بابی هنوز هم هرازگاهی كه خطری تهدیدش می‌كند دایی مایك را می‌بیند.


طبقه بندی: عالم ارواح،
[ سه شنبه 21 مهر 1388 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
ارواح دریا

داستان‌های ارواح همواره بر زبان مردم سراسر دنیا و در تمام اعصار و قرون بوده است. داستان‌ خانه‌های به تسخیر درآمده، انسان‌هایی كه روح مردگان بر آنها مسلط گشته‌اند و ارواحی كه خود را به مردم عادی می‌نمایانند. در این قسمت قصد داریم به ارواح دریاها بپردازیم. داستان‌هایی از كشتی‌های ارواح كه مدتها پس از غرق شدن بر روی آبها شناور می‌شوند، كشتی‌هایی كه جلوی چشم‌ حیرت زده دیگران ناپدید می‌شوند، كشتی‌هایی كه به تسخیر ارواح درمی‌آیند و كشتی‌هایی كه به‌طور مرموزی خدمه خود را از دست می‌دهند.

روح هلندی
بی‌‌شك داستان (روح هلندی) معروف‌ترین داستان در میان تمام كشتی‌های شبح‌زده می‌باشد. هر چند كه بیشتر این داستان‌ با افسانه عجین گشته است ولی اصل آن بر پایه حقیقت می‌باشد. در سال 1680 یك كشتی به فرماندهی ناخدا (هندریك و اندردكن) سفر خود را از آمستردام به (باتاویا) بندری در هندشرقی آغاز كرد. بنا براین افسانه، وقتی كشتی (واندردكن) در حال گذشتن از (دماغه امیدنیك) بود گرفتار طوفانی سهمگین شد. واندردكن توجهی به خطرات این طوفان كه از نظر ملاحان هشداری از جانب خداوند بود، نكرد. كشتی در نبرد با طوفان و گردباد از هم پاشید و غرق شد و همه خدمه آن طعمه دریا شدند. می‌گویند واندردكن توسط خداوند تنبیه شد. تنبیه او این بود كه روحش تا ابدیت در نزدیكی دماغه در كشتی خود سرگردان باشد. چیزی كه این افسانه را ماندگار كرده این است كه تاكنون بارها حتی در قرن بیستم افراد مختلفی ادعا كرده‌اند (روح هلندی) را دیده‌اند. یكی از نخستین شاهدان این ادعا كاپیتان و خدمه یك كشتی انگلیسی در سال 1835 بودند. آنها اعلام كردند كه در طوفانی وحشتناك كشتی روح مانندی را دیده‌اند كه به كشتی آنها نزدیك شده است. آن كشتی آنقدر نزدیك شد كه خدمه انگلیسی از تصادف قریب‌الوقوع دو كشتی به هراس افتادند ولی ناگهان كشتی ارواح ناپدید گشت.
(روح هلندی) بار دیگر در سال 1881 توسط دو نفر از ملوانان كشتی (باچانته) دیده شد و روز بعد از آن یكی از آن دو نفر از بالای بادبان كشتی به پایین افتاد و از دنیا رفت. در ماه مارس سال 1939 هم این كشتی ارواح در ساحل آفریقای جنوبی دیده شد و تعداد زیادی از مردم كه در ساحل مشغول استراحت و تفریح بودند قسم خوردند كه با چشمان خود آن را دیده‌اند و جزئیات كشتی هلندی را توصیف نمودند. درآن روز، روزنامه چاپ آفریقای جنوبی در گزارش خود نوشت: (آن كشتی با سرعتی وهم‌آلوده مستقیم به سوی ساحل پیش می‌آمد. همه به تكاپو افتاده بودند و می‌پرسیدند كه آن چیست و از كجا آمده است؟ ولی درست وقتی كه هیجان به اوج خود رسید، كشتی اسرارآمیز همان‌طور كه ناگهان آمده بود، ناگهان ناپدید شد. آخرین باری كه این كشتی دیده شد در سال 1942 و در ساحل كیپ‌تاون بود. در آن روز چهار نفر روح هلندی را دیدند كه به ناگاه محو شد.
ارواح دریاچه گریت لیكس
_ گویی دریاچه (گریت لیكس) در آمریكا هیچگاه بدون حضور ارواح خود معنا ندارد. در ماه سپتامبر سال 1678 كشتی (گریفن) اسكله (گرین‌ بی)‌ در میشیگان را ترك كرد و مدتی بعد ناپدید شد ولی تا سالها بعد ملوانان مختلفی ادعا می‌كردند كه (گریفن) را شناور بر روی دریاچه دیده‌اند.
_ (ادموند فیتز جرالد) كشتی معروفی بود كه به‌دنبال كشف معادن تازه در دریاچه گریت لیكس به این سو و آن سو می‌رفت. ولی این كشتی بزرگ در روز نوزدهم نوامبر سال 1975 غرق شد و تمام 26 خدمه آن جان خود را از دست دادند. ده سال بعد كاركنان یك كشتی تجاری اعلام كردند كه (ادموند فیتز جرالد) را در میان آبها دیده‌اند كه به جلو می‌تازد.
_ در سال 1988 یك غواص آمریكایی در اعماق دریاچه (سوپریور) گریت لیكس شنا می‌كرد كه به بقایای كشتی بخار (امپراطور) رسید. او به داخل بازمانده‌های كشتی شنا كرد تا قسمت‌های مختلف آن را تماشا كند. این غواص قسم می‌خورد كه در خوابگاه كشتی، یكی از خدمه‌ را دیده است كه بر روی تختی شكسته خوابیده بود. در همان هنگام روح برگشت و به غواص نگاه كرد.
چهره‌هایی بر آب
در ماه دسامبر سال ( 1924جیمز كورتنی) و (مایكل میهان) دو تن از خدمه‌های كشتی (اس. واتر تاون) در همان حالی كه كشتی به سوی كانال پاناما درحركت بود داشتند تانكر نفتكش را تمیز می‌كردند ولی متاسفانه در اثر استنشاق گاز درون تانكر جان خود را از دست دادند. در آن زمان رسم بود جسد ملوانانی كه در حال سفر از دنیا می‌رفتند را درون دریا می‌انداختند جسد این دو ملوان نیز به دریا انداخته شد ولی این آخرین باری نبود كه ملوانان جیمز و مایكل بد اقبال را می‌دیدند. روز بعد و همینطور چند روز پس از آن چهره روح مانند آن دو بر روی آبهای اطراف كشتی دیده می‌شد. شاید اگر كاپیتان كشتی عكس این چهر‌های درون آب را نمی‌گرفت و به همراه خود نمی‌‌آورد هیچكس این داستان را باور نمی‌كرد.
رودخانه مرگ
این كه یك كشتی در اقیانوس‌های وسیع، ژرف و مه‌آلود گم شود عجیب به نظر نمی‌رسد و قابل پذیرش است ولی چطور ممكن است یك كشتی در یك رودخانه ناپدید شود و دیگر هیچ اثری از آن بر جای نماند؟ در ژوئن سال 1872 كشتی بخار (آیرون ماونتین) با بار پنبه و بشكه‌های ماسه‌ آهك از بندر (ویكس برگ) در رودخانه (می‌سی‌سی‌پی) به راه افتاد و رو به شمال رودخانه به مقصد بندر (پتیزبورو) حركت كرد. تعدادی الوار نیز از پشت كشتی با طناب كشیده می‌شد. اواخر آن روز كشتی بخار دیگری به نام (ایروكیس چیف) الوارها را سرگردان بر روی رودخانه یافت. طناب آنها بریده شده بود. خدمه (ایروكیس چیف) الوارها را از آب گرفتند و صبر كردند تا كشتی (آیرون ماونتین) برسد و دوباره آنها را به خود ببندد. ولی آن كشتی هرگز نیامد. پس از آن دیگر هیچكس آیرون ماونتین و خدمه آن را ندید. هیچ اثری از آن كشتی بزرگ رودخانه می‌سی‌سی‌پی كشف و حتی تكه‌ای از بدنه آن هم یافت نشد.
كوئین مری
یكی از شناخته شده‌‌ترین و مشهورترین‌ كشتی‌های اقیانوس‌پیمای دنیا (كوئین مری) می‌باشد كه هم‌اكنون تبدیل به هتلی جذاب برای توریست‌ها شده است. می‌گویند این كشتی میزبان چندین روح می‌باشد. یكی از این اشباح، روح (جان پدر) مكانیك هفده ساله است كه در سال 1966 در نزدیكی موتورخانه كشتی در هنگام كار روزانه لای در (آب‌بند( (دری كه با چرخ‌های مخصوص بسته می‌شد و آنقدر محكم بود كه آب هم از لای درز آن به ‌داخل نفوذ نمی‌كرد) قرار گرفت و از دنیا رفت. سالهاست كه هرازگاهی از اطراف در صدای تق‌تقی به گوش می‌رسد. یك راهنمای تور می‌گوید: یك بار شبحی سیاه‌پوش را كنار در آب‌بند دیده است.
او صورت شبح را به وضوح دیده و وقتی آن را با عكس (جان‌پدر) مقایسه كرد دریافت كه او خود (جان‌پدر) بوده است. روح یك زن اسرارآمیز سپید‌پوش نیز گاه‌به‌گاه روی عرشه كشتی دیده می‌شود ولی او همیشه وقتی به پشت دكل می‌پیچد، ناپدید می‌شود. روح بعدی مردی با لباسی آبی و خاكستری است. او را بارها در راهروی موتورخانه دیده‌اند. در كنار استخر كشتی هم صداها و خنده‌های عجیبی به گوش می‌رسد. تاكنون چندین بار شبح پسربچه كوچكی نیز در اطراف استخر دیده شده است.
بازگشت دریا سالار
روز 22 ژوئن سال 1899 دقیقا راس ساعت 3:39 بعدازظهر، ناو سلطنتی ویكتوریا با كشتی دیگری تصادف كرد و غرق شد. بیشتر خدمه مردند و فرمانده ناو دریاسالار (سرجورج تریون) نیز در میان مردگان بود.
تحقیقات و گزارشات بعدی نشان می‌داد كه این حادثه به‌خاطر فرمان اشتباه سرجورج صورت گرفت. بازماندگان آن كشتی می‌گویند: وقتی ناو در حال غرق شدن بود صدای فریادهای او را می‌شنیدند كه می‌گفت: (همه‌اش تقصیر من بود.) درست در زمان غرق شدن كشتی، همسر سرجورج در خانه خود در لندن جشن برپا كرده بود. چند تن از مهمانان او قسم می‌خورند كه كمی پس از ساعت 3:30 بعد‌ازظهر سرجورج را دیدند كه در اتاق كار خود قدم می‌زد.
روح گریت ایسترن
كشتی (گریت ایسترن)، تایتانیك زمان خود بود. این كشتی صدهزار تنی در سال 1857ساخته شد و شش برابر كشتی‌هایی بود كه تا آن زمان روی دریاها شناور می‌شدند. ولی مقدر شده بود كه (گریت استرن) هم درست مثل تایتانیك با مشكل مواجه شود. آن كشتی آنقدر سنگین بود كه وقتی سازندگانش سعی كردند آن را به آب بیندازند كشتی در آب فرو رفت و مكانیزم آن از كار افتاد. تا یك سال در بندر مانده بود و از آن استفاده نمی‌شد زیرا سازندگان آن دیگر پولی برای تعمیرات نداشتند. بالاخره یك شركت بزرگ كشتیرانی، گریت ایسترن را خرید و ساخت آن را تمام كرد و آن را به آب انداخت اما در اولین سفر مخزن بخار عظیم‌الجثه كشتی منفجر شد و یك نفر جان خود را از دست داد و چندین تن به شدت با آب داغ سوختند.
یك ماه بعد از این سانحه (ایسامبارد برونل) سازنده این كشتی دچار سكته شد و از دنیا رفت. این كشتی منحوس كه هیچوقت مسافر زیادی نداشت در چهارمین سفر دریایی گرفتار طوفان شد و به شدت خسارت دید به‌طوری كه باید مجددا تعمیر می‌شد. در سال 1862 در سفری كه در آن تعداد مسافرانش به هزار و پانصد نفر رسیده بود و این برای گریت‌ ایسترن یك ركورد به حساب می‌آمد، بدنه كشتی از قسمت زیرین شكافت و اگر بدنه آن دوجداره نبود كشتی مسلما غرق می‌شد. دیگر همه آن كشتی را نحس و بدشگون می‌دانستند. خدمه ‌بارها می‌شنیدند كه صدای چكش از قسمت‌های زیرین به گوش می‌رسد، صدایی كه منشا آن دقیقا معلوم نبود. ملوانان می‌گفتند این صدا آنقدر بلند است كه در طوفان‌های شدید هم به گوش می‌رسد و اغلب آنها را از خواب عمیق هم بیدار می‌كند.
این كشتی هیچوقت در كار خود موفق نبود و نتوانست سودی روانه جیب صاحبان خود نماید و خیلی زود كشتی‌های جدیدتر و مدرن‌تر جای آن را گرفتند. تا دوازده سال بعد كشتی (گریت ایسترن) در گوشه‌ای از بندر افتاده بود و زنگ می‌زد تا این‌كه یك كارخانه ذوب فلزات آن را خرید. وقتی كارگران كارخانه قطعات كشتی غول‌آسا را از هم جدا كردند، در برابر حیرت‌همگان منشا آن صداهای عجیب و مرموز كوبیدن چكش و شاید بتوان گفت آن چكش‌زدن‌های شبح‌گونه كشف شد.
در میان دوجدار فلزی بدنه كشتی، اسكلت یك كارگر كشتی‌ساز كه در زمان ساخت كشتی (گریت‌ ایسترن) به طرز مشكوكی ناپدید شده بود، پیدا شد.
كشتی بدون خدمه
داستان (مری سلست) خود به تنهایی می‌تواند مطلب دو صفحه‌ای (دیگران) را پركند زیرا یكی از معروف‌ترین و مرموزترین داستان‌های ارواحی است كه هنوز اسرار آن كشف نشده و مبهم مانده است. روز سوم دسامبر سال 1872 خدمه كشتی (دی‌گراتیا) كه از نیویورك به سمت (گیبرالتار) در حركت بودند كشتی مری سلست را یافتند كه بدون هیچ سرنشینی در 600 مایلی غرب پرتغال در حركت بود. این كشتی در موقعیتی كاملا ایده‌آل و خوب به سر می‌برد. بادبانها برافراشته بودند و محموله كه هزار و هفتصد بشكه الكل صنعتی بود همه دست نخورده سر جای خودشان قرار داشتند اما اثری از كاپیتان

ادامه مطلب

طبقه بندی: عالم ارواح،
[ سه شنبه 21 مهر 1388 ] [ 01:33 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وب سایت

ادبی - فرهنگی-عرفانی و اجتماعی و علمی و فلسفی و مذهبی و هنری و مسائل متفرقه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

SCRIPT LANGUAGE="Javascript"> online

مجله نایت پلاس

center>اسما خداوند متعال

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic