فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
از دیگر نمونه هاى رحمت خدا وجود انسان است كه اهل دل از او به عنوان جهان نفسى خبر مى دهند چنانچه نور رحمت نمى تابید ، نه چیزى پدید مى آمد و نه چیزى دوام و بقا داشت ، هر پدیده اى در حقیقت جلوه رحمت حق است . . . . وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْء . . .. . . . و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است . . . انسان موجود بى ارزش و كوچك و محدودى نیست كه هم چون برخى حیوانات فضاى زندگى اش لانه و غارى و یا درّه و جنگلى باشد ، همه دریاها و فضا و پهنه روى زمین و معادن و منابعش در اختیار اوست و روزى اش از پاكیزه ترین و بهترین روزى هاست نه چون روزى چهارپایان یا درندگان و پرندگان . . . كه با لاشه اى متعفن و یا مردارى بدبو یا علوفه اى پایمال شده و پژمرده و . . . سیر و سرگرم شود . این همه براى این است كه قدر و ارزش و كرامت خود را بداند و به تحقق عملى استعدادهاى خدادادى خویش بپردازد و همه وجودش را با خواسته هاى حضرت ربّ العزّه هماهنگ نماید تا در مقام قرب و جنت لقا و كاخ وصال و عرصه رحمت جایش دهند . ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارندتا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى راستى انسان چه موجود عجیبى است ، معجونى از آب و گل و عقل و فطرت و روح و نفس كه وزن عنصرى اش اندك و وزن شخصیتى و هویتش عظیم و غیرقابل درك است . او باید مادون خود را در راه برقرارى حیاتش به كار گیرد و براى تنها مافوق خودش كه حضرت ربّ العزه است با كمال خلوص و عشق بندگى كند . انسان به سبب رحمت رحمانیه و رحیمیه حق هم از نظر ظاهر بهترین و معتدل ترین صورت را و هم از نظر باطن نیكوترین سیرت را دارد، او مسجود فرشتگان است و عنایت و لطفى كه به او شده به فلك و ملك نشده است . جان ها فلكى گردد اگر این تن خاكىبیرون كند از خود صفت دیو و ددى را ابزارهای شناخت (قوه عاقله) علاوه بر حواس، انسان نیاز به یک امر و یا امور دیگری دارد. انسان برای شناختن، به نوعی تجزیه و تحلیل و گاهی به انواع تجزیه و تحلیل نیاز دارد. تجزیه و تحلیل، کار عقل است. تجزیه و تحلیل های عقلی، دسته بندی کردن اشیاء در مقوله های مختلف است. این کار به اصطلاح با تجزیه صورت می گیرد. و همچنین است ترکیب کردن به شکل خاصی، که منطق عهده دار کارهای تحلیلی و کارهای ترکیبی است و خود این داستانهایی دارد. مثلاً اگر ما فی الجمله با مسائل علمی آشنایی داشته باشیم، به ما اینطور می گویند که فلان چیز از مقوله کمیت است، فلان چیز از مقوله کیفیت است، در این جا تغییر کمی تبدیل به تغییر کیفی شده است و از این نوع حرفها. این کمیت و کیفیت و امثال اینها یعنی چه؟ ما اشیا را در مقوله های مختلف دسته بندی کرده ایم؛ مثلاً فاصله ها را بر حسب متر، وزنها را بر حسب کیلوگرم و مساحتها را بر حسب مترمربع تعیین می کنیم و اینها را کمیت می گوییم. صدها هزار اشیاء را داخل در مقوله کمیت می کنیم. همچنین صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله کیفیت دسته بندی می کنیم. صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله اضافه (یا مقوله نسبتها) داخل می کنیم و می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت. صدها هزار شیء دیگر را می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت و نه اضافه، جوهر و عرض است و یا به تعبیر غلط بعضی افراد، ذات است. اینها دسته بندیهاست. انسان تا اشیاء را دسته بندی نکند نمی تواند آنها را بشناسد. هیچ مکتبی نیست که قائل به مقولات اشیاء و قائل به دسته بندی کردن اشیاء برای شناسایی نباشد. البته گاهی درباره تعداد مقوله ها اختلاف نظر است، یکی می گوید ده تا است، دیگری می گوید پنج تا است، ارسطو برای خودش مقولاتی دارد، شیخ اشراق برای خودش مقولاتی دارد، کانت برای خودش مقولاتی دارد، هگل همینطور، و دیگران. ولی آنچه مسلم است این است که مقولات برای شناخت یک امر ضروری است. اگر اشیاء مقوله مقوله نشوند، برای ما قابل شناخت نیستند. این مقوله مقوله شدن یک کار عقلانی و فکری و یک تجزیه و تحلیل عقلی است. اشیاء را به صورت جزئی احساس می کنیم بعد به آنها تعمیم و کلیت می دهیم. تعمیم یک عمل عقلی است، کار عقل است، کار حس نیست. یکی از کارهای فوق العاده ذهن انسان عمل تجرید است. تجرید یعنی چه؟ تجرید غیر از تجزیه است. تجرید می کنیم یعنی ذهن ما دو امری را که در عالم عین یکی هستند، هرگز جدا نمی شوند و امکان جدا شدن ندارند، از یکدیگر جدا می کند، تجرید و مجرد می کند. مثلاً شما هرگز عدد مجرد در خارج ندارید. شما در عالم عین یک پنج تا ندارید که فقط پنج تا باشد، نه پنج تا گردو باشد، نه پنج تا درخت باشد و نه پنج تا چیز دیگر باشد. نمی شود در عالم عین " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد. اگر " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد، اگر پنج تائی (در خارج) باشد، اشیائی هستند که پنج تا هستند، مثلاً انگشتی وجود دارد که می گوییم پنج تا انگشت. ولی ذهن در عالم خودش، در عالم حساب و اعداد، آنجا که می گوید 25 = 5×5 هیچ ضرورتی ندارد که اول گردو را در نظر بگیرد بعد بگوید پنج تا پنج گردو (تازه مضروب فیه را گردو گرفته ولی باز مضروب را مجرد گرفته است) مساوی است با بیست و پنج گردو، می گوید پنج پنج تا می شود بیست و پنج تا. یعنی ذهن تجرید می کند و چون تجرید می کند قادر بر تفکر و قادر بر شناسایی است. اگر ذهن قدرت تجرید نمی داشت نمی توانست تفکر کند. این است که برای شناسائی، ابزار حس شرط لازم است، ولی شرط کافی نیست. یک نیرو و قوه دیگری هم هست. اسم آن قوه را هر چه می خواهید بگذارید: قوه فکر، قوه تفکر، قوه اندیشه، قوه عاقله، آن قوه ای که تجرید می کند، آن قوه ای که تعمیم می دهد، آن قوه ای که تجزیه و ترکیب می کند، آن قوه ای که حتی کلیات را تجزیه و ترکیب می کند؛ ما به آن، قوه عاقله می گوئیم. شما می خواهی اسم دیگری روی آن بگذاری، بگذار (گفت من آش را می پزم، تو اسمش را هر چه می خواهی بگذار). بنابراین حس یکی از ابزارهاست، آن قوه دیگری که اسمش عقل، اندیشه، فکر، فاکره یا هر نام دیگری است، ابزار دیگری است، این هر دو برای شناختن ضرورت دارد و ما از اینها بی نیاز نیستیم. راهکار تقویت محبت به خدا و اولیاى او با توجه به تلازمى که بین معرفت و محبت هست، ادعیه و زیارت هایى که درباره ائمّه اطهار علیهم السلام وارد شده و به ویژه زیارت نامه امام حسین علیه السلام، علاوه بر آنکه موجب استحکام اعتقادات مذهبى و معرفت ما درباره اهل بیت علیهم السلام مى شوند، بُعد دیگر روان ما، یعنى محبت ما به اهل بیت علیهم السلام را نیز تقویت مى کنند. اصلى ترین ابعاد روح انسان، دو بعد شناخت و معرفت، و احساس و عواطف اند و تقویت این دو بُعد، موجب تقویت انسانیت مى شود. در مقابل، هرچه از معرفت و عواطف انسان و از جمله محبت او به ارزش ها و مقدسات کاسته شود، او از انسانیت بیشتر فاصله مى گیرد. انسان عارى از معرفت و خودخواه و خودپرست که تنها به فکر خویش است و عاطفه و محبتى به دیگران ندارد، صورتش صورت انسانى است، اما قلبش، حیوانى؛ بلکه به فرموده خداوند او از حیوانات نیز پست تر است أُولَئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (اعراف: 179). گرامى داشتن یاد اهل بیت علیهم السلام و ازجمله یاد امام حسین علیه السلام و سلام بر او، که در جاى جاى معارف اهل بیت علیهم السلام بدان سفارش شده، تدبیرى است برگرفته از حکمت الهى، براى تقویت بُعد معرفتى و نیز بُعد عاطفى وجود ما، و درنتیجه، رشد جنبه انسانیت ما. به تجربه دریافته ایم که هر چقدر میزان محبت و علاقه مندى خود را به دوستان خود نشان دهیم و در عمل و همواره به آنان ثابت کنیم که دوستشان داریم، آن پیوند دوستى تقویت مى شود و دوام مى یابد؛ اما اگر اظهار دوستى و محبت نکنیم، رفته رفته آن محبت و علاقه از بین مى رود. اگر وقتى ما به دوستمان و کسى که به او ارادت داریم برخورد مى کنیم، اظهار ارادت کنیم و زبان به ستایش او بگشاییم، محبت او به ما بیشتر مى شود؛ اما اگر از کنار او بگذریم وبه اوسلام نکنیم،از آن محبت کاسته مى شود. نکته دیگر آنکه، انگیزه افراد در اظهار دوستى ها و محبت ها متفاوت است. گاه انسان سراغ دوستش مى رود تا از او پولى قرض کند و یا کمکى بخواهد؛ اما گاه دلش براى دوستش تنگ شده و براى رفع دل تنگى سراغ او مى رود و خواسته دیگرى از او ندارد. این اظهار محبت گرچه خالصانه تر از اظهار محبتى است که با انگیزه درخواست مادى انجام مى پذیرد، به هرجهت برطرف کننده نیاز روحى انسان است و به انگیزه منفعت جویى انجام مى پذیرد. عالى ترین و خالصانه ترین محبت آن است که بدون انگیزه نفسانى باشد و انسان در اظهار محبت نسبت به محبوب خویش، در پى نفع و خواسته خود نباشد؛ بلکه خود را فراموش کند و همه توجهش معطوف به محبوب شود؛ با کمال خضوع در پیش پاى محبوب به خاک افتد و خود را فانى در او ببیند. وقتى انسان به خداوند و اهل بیت علیهم السلام و مقدسات معرفت داشته باشد و به لوازم این معرفت عمل کند، بدانها محبت مى یابد و آن گاه با توجه بیشتر به محبوب و ترتیب اثر دادن به آثار این محبت، معرفت او و به ویژه معرفت حضورى او به خداوند خالصانه تر و آگاهانه تر مى شود. همچنین با گسترش فزون تر آن معرفت و محبت، رابطه قلبى او با خداوند و مبدأ هستى عمق بیشترى مى یابد. چنان که گفتیم انسان علاوه بر معرفت حصولى به خداوند که به وسیله مفاهیم ذهنى حاصل مى شود، معرفت حضورى و به تعبیر دیگر، شناخت قلبى به خداوند نیز دارد. در پرتو همین معرفت حضورى است که دل انسان گرایش و توجه به کسى دارد که به او روزى مى دهد، در تنگناها و سختى ها او را یارى مى رساند و از خطرها حفظ مى کند. وقتى انسان احساس کند که درها به روى او بسته است و هنگامى که امیدش از اسباب و وسایل قطع شود، احساس مى کند کسى هست که او را نجات دهد. اگر توجه انسان به این معرفت، که به وسیله مفاهیم و صور ذهنى حاصل نیامده، بیشتر شود و بکوشد که توجه قلبى بیشترى به خداى بلندمرتبه و وسایط فیض داشته باشد، معرفتش شفاف تر، بى پیرایه تر و ناب تر مى شود. البته علم حصولى و ذهنى به خداوند بلندمرتبه نیز مى تواند موجب گسترش آن معرفت حضورى و قلبى شود. این به دلیل ارتباط بین علم حصولى و حضورى است که مسئله اى روان شناختى است. روان شناسان مسلمان و به ویژه اهل عرفان باید این مسئله را کانون بحث و بررسى قرار دهند و میزان تأثیر علم حصولى بر علم حضورى انسان را مشخص سازند. انسان فطرتا کسى را که به او خدمت مى کند، دوست مى دارد. اگر در هنگام نیازمندى و نادارى کسى به ما کمک کند و پولى به ما قرض دهد، و بدان وسیله مشکل ما مرتفع شود، او را دوست خواهیم داشت. اگر ما باور داشته باشیم که هرآنچه داریم از خداست و همه نعمت ها را خداوند به ما ارزانى داشته است؛ همچنین اگر معتقد باشیم خداوند مادرى مهربان در اختیار ما نهاد که با همه وجود به ما خدمت کند و به پرورش و تربیت ما همت گمارد و همو این نظام اسلامى را در اختیار ما نهاد تا در پناه آن در آسایش و امنیت به سر بریم، آن گاه او را دوست خواهیم داشت و پیشانى شکر در پیشگاهش بر زمین مى ساییم. مگر مى شود انسان کسى را که کمکى محدود به او کرده (مثلاً چند هزار تومان به او قرض داده است) دوست بدارد، اما خداوندى را که او را غرق نعمت ساخته و هستى و هرچه را دارد در اختیارش نهاده، دوست نداشته باشد؟ مشکل آن است که محبت خدا در دل برخى استقرار نیافته و پایدار نشده است؛ ایشان وقتى درباره نعمت هاى خدا مى اندیشند، به یاد خداوند مى افتند و احساس محبت به او دارند؛ اما وقتى پاى محبوب هاى دیگر به میان مى آید، خدا را فراموش مى کنند. آنان در مقام تعارض و تزاحم بین خواسته هاى نفسانى و دنیوى با خواسته هاى الهى و معنوى، و نیز تزاحم بین محبت به غیرخدا با محبت به خدا، خواسته هاى نفسانى و محبت به غیرخدا را ترجیح مى دهند. ازاین رو، امام سجاد علیه السلام از خداوند درخواست مى کنند که محبت به خود را چون درختى تنومند که ریشه در اعماق وجود ایشان دوانیده باشد، قرار دهد؛ تا هوس ها و تندبادهاى عواطف و احساسات غیرالهى، آن را از جاى برنکند. محبت به خدا نباید چون گیاه و نهالى نورسته باشد که با وزش بادى از جاى کنده شود و محبت به غیرخدا برجاى آن بنشیند؛ یا آنکه وقتى انسان به خیال خام خود از برخى از کارهاى خدا خوشش نیامد و ناراحت شد، محبت به خدا را فراموش کند جلوه هاى ناب محبت به خدا در روایتى چنین آمده است: أَنَّهُ صلى الله علیه و آله سَلَّمَ عَلَیهِ غُلاَمٌ دُونَ الْبُلُوغِ وَ بَشٍّ لَهُ وَتَبَسَّمَ فَرَحا بِالنَّبى صلى الله علیه و آله فَقَالَ لَهُ: أَتُحِبُّنى یا فَتَى؟ فقال: إِى وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ. فَقَالَ لَه: مِثْلَ عَینَیکَ؟ فَقالَ: أَکْثَرَ؟ فَقالَ: مِثْلَ أَبِیکَ؟ فَقَالَ: أَکثَرَ. فَقالَ: مِثْلَ أُمِّکَ؟ فَقالَ: أَکَثَرَ. فَقالَ: مِثلَ نَفْسِکَ؟ فَقالَ: أَکثرَ وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ فَقالَ: أَمِثْلَ رَبِّکَ؟ فَقال: اللّهَ اللّهَ اللّهَ یا رَسُولَ اللّهِ لَیسَ هَذَا لَکَ ولاَ لأَحدٍ، فَإِنَّمَا أَحْبَبْتُکَ لِحُبِ اللّهِ. فَاْلتَفَتَ النَبِّى إِلىَ مَنْ کانَ مَعَهُ وَقَالَ هَکَذَا کُونُوا أَحِبُّوا اللّهِ لإحسانِهِ إِلیکُمْ وَإِنْعَامِهِ عَلیکُمْ وَأَحِبُّونى لِحُّبِ اللّهِ (دیلمى، 1412ق، ج 1، ص 161)؛ پسرى به رسول خدا صلى الله علیه و آله سلام، و به روى آن حضرت تبسم کرد. حضرت به او فرمود: مرا دوست مى دارى، اى جوان؟ عرض کرد: آرى؛ به خدا سوگند، اى رسول خدا. حضرت فرمود: مانند چشمانت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: مانند پدرت؟ عرض کرد: بیشتر. حضرت فرمود: به اندازه مادرت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: به اندازه خودت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر، به خدا قسم، اى رسول خدا. فرمود: به اندازه خدا مرا دوست دارى؟ عرض کرد: اللّه اللّه اللّه اى رسول خدا! نه این مقام براى تو نیست و نه براى هیچ کس. من تو را براى خدا دوست دارم. حضرت به همراهان خود روى کرد و فرمود: این گونه خدا را به واسطه احسان به شما و نعمت هایى که به شما ارزانى داشته دوست بدارید و مرا هم به واسطه دوستى خدا دوست بدارید. وقتى خداوند حضرت ابراهیم علیه السلام را به مقام خلت رساند و او را خلیل خود قرار داد و فرمود: وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلا (نساء: 125)؛ (و خدا ابراهیم را دوست خود قرار داد)، برخى از فرشتگان به یکدیگر گفتند: خداوند کسى را که از نطفه آفریده شده، خلیل و دوست خود قرار داد و به او ثروت عظیم بخشید. خداوند به فرشتگان وحى کرد که وارسته ترین فرد و رئیس خود را برگزینند. آنان از بین خود جبرئیل و میکائیل را برگزیدند و آن دو به صورت انسان به زمین فرود آمدند. آن روز حضرت ابراهیم علیه السلام گوسفندان خود را جمع آورده بود؛ چه آنکه حضرت ابراهیم علیه السلام چهار هزار چوپان داشت و چهار هزار سگ گله که در گردن هریک از آنها قلاده اى زرین آویخته بود. ایشان همچنین چهل هزار گوسفند شیرده، و شترها و گاوهاى فراوان داشت. آن دو فرشته در دو سوى گله هاى حضرت ابراهیم علیه السلام ایستادند و یکى از آن دو، با صدایى زیبا و بلند گفت: سبوح قدوس. دیگرى در پاسخ او گفت: رب الملائکة والروح. حضرت ابراهیم علیه السلام با شنیدن نام معشوق خود چنان به وجد آمد که مدهوش شد و وقتى به خود آمد فرمود: اگر آنچه را گفتید بازگویید، نیمى از مالم را به شما مى بخشم. در مرتبه سوم گفت اگر دوباره آن را بازگویید، مال و فرزندان و جسمم از آن شما باشد. اینجا بود که فرشتگان به حکمت انتخاب خداوند پى بردند (ر.ک: فیض کاشانى، 1419ق، ج 2، ص 325ـ326). وقتى درختِ محبت خدا در اعماق دل انسان ریشه دوانید و استوار و تنومند شد، انسان با شنیدن نام خدا سرشار از لذت مى شود و به وجد مى آید؛ مى خواهد بیشتر درباره محبوب بشنود و ارتباطش را با او پایدارتر سازد. در مقابل، کسانى که دلشان از محبت خدا تهى است و محبت به غیرخدا بر دلشان نقش بسته، از شنیدن نام خدا ناراحت مى شوند: وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ (زمر: 45)؛ و چون خداوند به یگانگى یاد شود، دل هاى کسانى که به آن جهان ایمان ندارند برَمَد، و وقتى آنان که جز او هستند ]معبودهایشان [یاد شوند، ناگاه شادمان گردند. اگر انسان جویاى معرفت متعالى اى باشد که دست یافتن به آن براى انسان ممکن است (معرفتى که چون کیمیا وجود انسان را متحول مى سازد)، باید به مرتبه محبت عمیق و پایدار به خداوند دست یابد، و البته هم دست یافتن به آن معرفت و هم کسب این مرتبه محبت، با توفیق و عنایت الهى حاصل مى شود. اگر ما از اهمیت و ارزش این مراتب عالى محبت و معرفت خداوند آگاه مى بودیم، به جاى آنکه از خداوند نان و آب، و پست و مقام، و دیگر امکانات بى مقدار دنیوى را درخواست کنیم، سرلوحه خواسته ها و نیازمان را محبت و معرفت خدا قرار مى دادیم حقیقت درنگاه سالک حقیقت عبارت است از اینکه سالک نه خود را می بیند و نه عبادت و بندگی اش را ، از عالم کثرت پا را فراتر گذاشته، حقیقت واحده حاکم بر کل هستی را مشاهده می کند و در جهان اصلی غیر از صفات و اسماء الهی و مظاهر وجودی او چیزی نمی بیند؛ حتی خود و فعل خود را ادراک نمی کند. در این صورت که معنای « لا اله الا هو کل شیء هالک الا وجهه »(قصص/88) « هیچ معبودی جز او نیست . همه چیز جز ذات پاک او فانی می شود » را به خوبی می شناسد و سِر « و لله المشرق و المغرب اینما تولوا فثمّ وجه الله »(بقره115) « شرق و غرب از آن خداست و به هر سو رو کنید، خدا آنجاست » را میابد و آنچه را در آیه شریفه «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» (الرحمن/26- 27) « تمام کسانی که روی آن و زمین هستند، فانی می شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند.» نهفته است را ادراک می کند. به عنوان مثال ، در نماز آنچه از مقدمات ، شرایط، واجبات و ارکان در رساله های عملیّه آمده که مربوط به عموم مردم است و انجام آن مستلزم رفع تکلیف و ترک عمدی آن موجب فسق و چه بسا به عنوان کفر تلقی شود، شریعت نامیده شده است. در پس این ظواهر، باطنی در کار است که بیان کیفیّت و کمّیّت آن از عهده رساله های عملیه ساخته نیست. میزان اخلاص، حضور قلب، حال و هوای عبادت و بندگی به گونه ای که حلاوت و لذت آن را احساس کند و جمعاً مسائلی که شخص را به خداوند نزدیک می کند و به روح او عروج می بخشد، طریقت نامیده می شود. گاهی چند نفر در یک صف، نماز می خوانند که همه از نظر رعایت شرایط ظاهری در یک سطح قرار دارند ، ولی فاصله ارزش نماز آنها در نزد خداوند از زمین تا آسمان است. و حقیقت نماز این است که نماز گزار به معنای واقعی کلمه، انقطاع از غیر برای او حاصل شود. و هیچ چیزی را غیر حق متوجه نشود. کلامی از جانب خداوند به همه انسان ها سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام (ضحی 1,2- افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی. ( احزاب 10) تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118) وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. (انعام 63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.(اسرا 83) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3) غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر26) پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6) مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48) من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60) من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم. (قریش 3) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29) تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54) وب سایت عرفان / Erfan vebsite

وب سایت عرفان / Erfan vebsite
بزرگترین وب سایت در خدمت جامعه ایران اسلامی .  
قالب وبلاگ
نظر سنجی
از چه طریقی می توانیم با خدا دوست باشیم؟











 اسرارآمیزترین دست نوشته تاریخ
 

قدمت دست نوشته ها کشف شد گروهی از دانشمندان آمریکایی موفق شدند با استفاده از تکنیک رادیو کربنی قدمت اسرارآمیزترین دست نوشته تاریخ را تعیین کنند.

 دست نوشته های "ووینیچ" عنوان "اسرارآمیزترین دست نوشته های تاریخ" را به خود اختصاص داده اند چرا که با سیستم رمزنویسی بسیار پیچیده ای نوشته شده اند. به طوری که تاکنون هیچ یک از نشانه شناسان و رمزشناسان دنیا موفق نشده اند رموز به کار رفته در این دست نوشته ها را رمزگشایی کنند.

اکنون گروهی از پژوهشگران دانشگاه آریزونا با استفاده از تکنیک رادیوکربنی موفق شدند قدمت این دست نوشته ها را تعیین کنند.

با دیدن این آثار می توان فهمید که این دست نوشته ها، غنی از تصاویری از گیاهان ناشناخته، نقشه های آسمان و اشکالی از انسان و متونی هستند که به زبانی ناشناخته با حروف بسیار عجیب نوشته شده اند.

استفاده از تکنیکهای رمزنویسی که در قرون وسطی و در عصر رنسانس به کار می رفته است تاکنون نتوانسته اند در رمزگشایی این متون موثر باشند و حتی پیشرفته ترین آلگوریتمهای رمزگشایی رایانه ای نیز بی نتیجه بوده اند.

به همین دلیل این فرضیه مطرح شده بود که این آثار در دوره امپراتور رودولف دوم (سلطنت از 1576 تا 1612) نوشته شده اند. در حقیقت رودولف دوم از کلکسیونرهای بزرگ متون کیمیاگری بوده است.

این دست نوشته ها در سال 1912 توسط یک تاجر کتابهای عتیقه به نام "ویلفرید ووینچ" در "ویلا موندراگونه" ایتالیا کشف شد و در حال حاضر در کتابخانه دست نوشته ها و کتب کمیاب دانشگاه ییل نگهداری می شوند.

براساس گزارش وورد ساینس، این محققان با استفاده از چهار نمونه کوچک (1 در 6 میلیمتر) از حاشیه های صفحات مختلف این دست نوشته توانستند با تکنیک رادیوکربنی این اثر اسرارآمیز را تعیین تاریخ کنند.

نتایج این تحقیقات نشان داد که این دست نوشته ها بین سالهای 1404 تا 1438 نوشته شده اند و بنابراین قدیمی تر از آن چیزی هستند که تاکنون تصور می شد.

این کشف، توضیحات پذیرفته شده ای را که تاکنون در مورد منشای این دست نوشته ها ارائه شده بود به چالش می کشد.

این محققان در این خصوص توضیح دادند: "بسیار خوب خواهد شد اگر بتوانیم با استفاده از رادیوکربنی، تاریخ جوهر این متون را هم تعیین کنیم.

اما در حال حاضر انجام این کار بسیار دشوار است چرا که بعضی از این جوهرها منشای غیرآلی دارند و بنابراین کربن در آنها به کار نرفته است. می دانیم که رنگها از جوهرهایی هستند که در عصر رنسانس وجود داشته اند."





طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ یکشنبه 1 اسفند 1389 ] [ 08:25 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
مختار چگونه کشته شد؟
 


به گزارش مشرق، پـس از آنکه اکثر بزرگان کوفه در بصره به مصعب برادر عبدالله زبیر که از طرف او استاندار بصره بود پیوستند و همه در آنجا گرد آمدند با شور و مشورت یکدیگر بنا گذاشتند تا مصعب را علیه مختار تحریک کنند.
شبث بن ربعـى سوار استرى شد، دم قاطر را برید و گوشش را چاک زد و صدا را به واغوثاه بلند کرد و جلو خانه مصعب آمد، دربان مصعب را گفت شخصى با چنین وضعى جلو در آمـده و اجازه مـى خـواهد، مصعب گفت : این عمل جز از شبث از کسى سر نمى زند، شبث وارد شد، پشت سرش رجال کوفه وارد شدند و او را تحریک مى کردند که بر مختار حمله کند و کوفه را متصرف گردد. مصعب پاسخ نمى داد تا اینکه محمد بن اشعث بن قیس وارد شد، مـصعـب او را در کنار خـود نشانید و احتـرام شایانى نمود، او نیز تقاضاى کوفیان را درخواست کرد.
مـصعب گفت : اگر مهلب بن ابى صفره ببصره بیاید و با ما موافقت کند من اقدام مى کنم ، مـهلب از طرف مـصعـب حاکم فارس بود نامه اى به او نوشت و او را طلبید تا با مختار بجنگد، مهلب خوش نداشت که با مختار جنگ کند لذا از رفتن به بصره عذر خواست .
مـصعـب بن اشعـث را گـفت : باید به فارس رفته و او را حرکت دهى ؟ محمد بن اشعث به فارس رفت و پیام مصعب را رسانید و او را به قیام دعوت و تحریک کرد.
مهلب گفت : مگر قاصدى کوچکتر از تو نداشت که تو را فرستاده است ؟
ـ من قاصد کسى نیستم جز اینکه بردگان ما بر ما چیره شده اند و بر زن و فرزند و حرم ما مسلط گردیده اند از این رو مجبوریم براى پیشرفت کار خودمان فعالیت کنیم .
مهلب با جمعیت انبوه و اموال بسیارى حرکت کرد و وارد بصره شد. پس ‍ از ورود مهلب مصعب جسر بزرگ را لشگـرگـاه قـرار داد و دستور داد سپاهیان در آنجا اجتماع کنند، و ضمنا عـبدالرحمـان بن مـخنف را به کوفه فرستاد و گفت : هر چه مى توانى از مردم کوفه را وادار کن تا به سپاه ما ملحق گردند و از اطراف مختار بپاشند، عبدالرحمان به کوفه رفت و در پنهان کار خود را انجام مى داد.
مـخـتـار از شورش و قـیام مـصعـب آگـاه شد در مـسجد به سخنرانى پرداخت و گفت : اى اهل کوفه که شما پشتیبان دین و یاران حق و کمک کار ستمدیدگانید شمائید شیعیان خاندان پیامبر، بدانید آنانکه بر شما ستم کردند و فرار نمودند، نزد همنوعان خود اجتماع کرده و افـراد فـاسقـى نظیر خـودشان را تـحریک کردند تـا حق را بکوبند و باطل را رواج دهند.
اگـر کشتـه شوید در روى زمین کسى خدا را نمى پرستد مگر به دروغ و آن وقت است که اهل بیت پـیغـمـبر را لعـن مـى کنند، پس براى خدا قیام کنید وزیر پرچم احمر بن شمیط بجنگـید و بدانید که چون با ایشان روبرو شوید آنها را مانند جمعیت عاد و ثمود خواهید کشت .
دو لشگر صف آرائى مى کنند
مختار سران کوفه را که قبلا با ابراهیم بودند زیر پرچم احمر بن شمیط که از موالى بود فرستاد، در مذار دو لشگر در مقابل هم صف آرائى کردند، رئیس قواى مختار سپاهیان خود را تقسیم بندى نمود، چون مردم بومى کوفه در قیام مختار از موالى زیاد صدمه دیده بودند لذا در صدد انتقام بودند، عبدالله بن وهب که فرمانده میسره سپاه مختار بود پیش فرمانده قوا احمر بن شمیط آمد اظهار داشت جمعیت فراوانى از موالى را دیدم که سواره اند و عده اى پیاده و شما نیز پیاده اید، ممکن است جنگ سخت شود آنگاه سواران فرار کنند و عده پـیاده شکست بخورند خوب است دستور بدهى که همه پیاده جنگ کنند تا اگر زمینه فرار پیش آید مجبور باشند به مقاومت و یکدیگر را بپایند؟
ابن شمـیط فکر کرد که عبدالله براى او خیر خواهى مى کند که بهتر بجنگند ولى هدف عبدالله این بود که تمام موالى پیاده باشند تا اگر شکستى رخ بدهد همه تلف شوند و چنین هم شد!
مصعب ، عباد بن حصین را که فرمانده سواره نظام بود بسوى احمر بن شمیط روانه کرد و جنگ سختى نمودند ولى یک نفر از ایشان از جاى خود حرکت نکرد، او برگشت.
سپـس مـهلب که فـرمـانده مـیسره سپـاه مـصعـب بود بر عـبدالله بن کامـل فرمانده میمنه مختار حمله کرد و مدتى جنگیدند، و مهلب بجاى خود برگشت ، دوباره دستـور حمـله داد، در این حمـله بیشتـر سربازان ابن کامـل فـرار کردند ولى خود او با جمعیتى از قبیله همدان مقاومت کرد ولى طولى نکشید که آنها نیز شکست خورده و فرار کردند.
در همـین اوقات عمر بن عبیدالله بن معمر فرمانده میمنه مصعب بر عبدالله بن انس فرمانده میسره سپاه کوفه حمله کرد و ساعتى جنگید و بجاى خود برگشت .
در مـرحله چـهارم تمام سپاه مصعب حمله شان را متوجه احمر بن شمیط نمودند و او جنگید تا کشته شد، سپاهیانش یکدیگر را به استقامت و پایدارى تشویق مى کردند اما مهلب فریاد کشید چرا خود را به کشتن مى دهید فرار کنید؟
تـمـام سربازان ابن شمـیط که پیاده بودند در صحرا پراکنده شدند، مصعب ، عباد بن حصین را به تـعقیب فراریان فرستاد و سفارش کرد هر که را دستگیر کردید بکشید و اسیر نیاورید، سپاهیان مصعب بى رحمى را از حد گذرانیدند از این سپاه جز عده قلیلى جان در نبردند و اعمال وحشیانه اى انجام دادند.
یکى از سربازان مصعب مى گوید سرنیزه ام را بچشم یکى از آنها فرو بردم و به این اکتفا نکردم بلکه در میان چشمش مى چرخانیدم !
وقـتـیکه خـبر شکست سپاه به مختار رسید سر در گوش عبدالرحمان بن ابى عمیر نهاد و گـفـت : به خـدا سوگـند بردگـان و مـوالى به اندازه اى کشته شدند که هیچ سابقه نداشتـه است سپـس گـفـت : ابن شمـیط کشتـه شد، و ابن کامل کشته شد، فلان و فلان ... کشته شدند.
افرادى را نام برد که یک نفر از آنها در میدان جنگ از یک لشگر بهتر بودند!!
عبدالرحمان گفت : در حقیقت مصیبت بزرگى است ؛ مختار پاسخ داد: از مرگ چاره نیست ، خیلى دلم مى خواهد مانند ابن شمیط بمیرم .
این وقت فهمیدم اگر مختار پیشرفت نکند آنقدر مى جنگد تا کشته شود!
مختار وارد جنگ مى شود
مختار خبر شد که مصعب و سپاهیانش از طریق شط به طرف کوفه مى آیند با جمعى رفت و آب شط را در نهرهاى فـرعـى انداخـت تـا آنکه آب شط قطع شد و کشتیهاى ایشان به گل نشست ، ایشان از کشتى خارج شدند و بر اسبها سوار و عازم کوفه گردیدند.
مختار که دید از این نقشه هم نتیجه اى نگرفت در حروراء سر راه مصعب توقف کرد و آن جا را لشگرگاه قرار داد مصعب رسید و در مقابل مختار صف آرایى نمود.
مـخـتـار در مقابل هر یک از قبائل پنجگانه بصره مردى از یاران خود را فرستاد، سعید بن مـنقـذ که رئیس مـیسره سپـاه مـخـتـار بود در مـقـابل قـبیله بکر بن وائل فرستاد که رئیس ایشان مالک بن مسمع بکرى بود.
عـبدالرحمـان بن شریح شبامـى را که رئیس بیت المـال مـخـتـار بود بسوى مـالک بن مـنذر رئیس قـبیله عـبد قـیس گسیل داشت .
عبدالله بن جعده را براى قیس بن هیثم رئیس قبیله عالیه تعیین کرد.
مـسافـربن سعـیدبن نمران را بسوى زیاد بن عمرو عتکى رئیس ازد روانه کرد سلیم بن یزید کندى که فرمانده میمنه سپاه بود با احنف بن قیس ‍ رئیس بنى تمیم روبرو شد.
و سائب بن مـالک اشعـرى را در مـقابل محمدبن اشعث که رئیس کوفیان بود که به مصعب پیوسته بودند، قرار داد.
و خود مختار در میان بقیه اصحاب و سپاهیان کوفه قرار گرفت .
جنگ شروع شد و هر کس با رقـیب و شخـص مـخـالف و مقابل خود به جنگ پرداخت .
عبدالرحمان بن شریح و سعید بن منقذ که فرمانده میسره مختار بودند با سپاهیان خود به دو قبیله عبد قیس و بکر بن وائل حمله کردند و جنگ سختى نمودند، و عبدالرحمان و سعید دو فـرمـانده مـخـتـار گـاهى با هم مـى جنگیدند و گاهى یکى به جنگ مى پرداخت و دیگرى استراحت مى کرد تا آنها برمى گشتند دسته دیگر حمله مى کردند.
مصعب دید که قبیله هاى عبد قیس و بکر بن وائل سخت به زحمت افتاده اند.
مـهلب را گفت : چه انتظار مى کشى مگر نمى بینى که این دو قبیله چه مى کشند؟ با یاران خود حمله کن ، مهلب گفت : در انتظار فرصت هستم .
مـخـتـار عـبدالله بن جعده را فرمان داد تا به جمعیتى که روبرویش قرار دارند حمله کند عـبدالله حمله سختى نمود دو لشگریان مصعب و قبیله عالیه را چنان مجبور به عقب نشینى کرد که تـا جایگاه مصعب تبدیل به میدان جنگ شد، مصعب که مرد شجاعى بود و از فرار ننگ داشت زانو بر زمین نهاد و شروع به تیراندازى نمود و سپاهیان نیز همراه وى ساعتى جنگیدند تا آنکه عبدالله و سپاهیانش بجاى خود برگشتند.
این وقـت مـصعـب به سراغ مهلب که ریاست دو خمس از اخماس بصره را به عهده داشت که پـرجمعیت ترین و مجهزترین اخماس و قبایل بصره بودند فرستاد و گفت : بى پدر تا کى انتظار مى کشى ؟
مـهلب اندکى تاءمل کرد و آنگاه به سپاهیان خود گفت : تمام سپاهیان امروز مى جنگیدند و شما استراحت کردید و آنها هم خوب به میدان آمدند اکنون نوبت شما است حمله کنید و صبر را پـیشه نمائید؟ حمله سختى بر سپاه مختار کردند و آنان را سخت در منگنه گذاشتند، این وقت کسانیکه واقعا به خونخواهى امام علیه السلام مى جنگیدند تحریک شدند!
عبدالله بن عمرو نهدى که از یاران على علیه السلام بود و در صفین در رکاب آن حضرت شرکت داشت ، سر به آسمان نمود و گفت : پروردگار امروز به همان نیت مى جنگم که در لیله خـمـیس در صفین جنگیدم ، خدایا از کردار مردم بصره بیزارم ، سپس حمله کرد و آنقدر جنگید تا کشته گردید.
مـالک بن عمرو که فرمانده پیادگان بود مشغول جنگ شد اسبش را آوردند سوار شد و به جنگ پرداخت ، تا آنکه سپاه مختار سخت از هم پاشیدند به خود گفت : سوارى را مى خواهم چـه کنم ، به خـدا قـسم در اینجا کشته شوم بهتر از آن است که در خانه ام کشته گردم فـریاد کشید: صاحبان بصیرت کجایند، آنانکه صبر و تحمل را پیشه نمودند کجایند؟ با این اعلان در حدود پنجاه نفر گردش جمع شدند، نزدیک غـروب بود که بر سپـاه مـحمد اشعث حمله کردند، دو نیرو با تمام قوا مى کوشیدند تا آنکه شب فـرا رسید و جنگ متارکه گردید محمد اشعث و مالک را در یک جا کشته یافتند، سپس چهار نفر را احتمال دادند که محمد اشعث را کشته باشد.
سعید بن منقذ با جمعى از قبیله اش که در حدود هفتاد نفر بودند شروع به جنگ نمودند تا همه کشته شدند.
سلیم بن یزید کندى با نود نفر از بستگانش به جنگ پرداختند و آنقدر جنگیدند تا سلیم کشته شد و یارانش پراکنده شدند.
مختار خود در جلو کوچه شبث مشغول جنگ شد و تصمیم گرفت از آن نقطه حرکت نکند تا جنگ به نفع یک طرف پایان پذیرد تمام شب را تا صبح جنگیدند و افراد زیادى از یارانش کشته شدند مخصوصا افراد بسیارى از حافظان و قاریان قرآن در آن شب کشته شدند و اکثـر سپـاهیانش ‍ از اطرافش پراکنده گردیدند، مخصوصا قبیله همدان سخت پافشارى کردند تـا بالاخـره دیدند کارى از پیش نمى برند به مختار پیشنهاد کردند که جمعیت رفته اند چه خوب است شما هم به قصر پناه ببرید.
به ناچار از جنگ دست کشیده و وارد قصر حکومتى شدند.
مختار در قصر محصور مى گردد
چون روز بر آمد مصعب با بصریان و کوفیان که به او پیوسته بودند به طرف سبخه رفـتـند، مهلب را در آنجا بدید مهلب گفت : چه پیروزى شیرینى است اگر محمد بن اشعث کشتـه نشده بود، مصعب گفت : راست است ، همینطور است که مى گوئى ، چون به سنجه رسیدند راهها را بستند و از رسیدن آب و طعام به قصر جلوگیرى کردند.
مـصعـب سران سپـاه خود را در میادین و کوچه هاى کوفه پخش و هر نقطه اى را به یکنفر سپرد، مختار و کسانى که با او در قصر بودند گاهگاهى بیرون مى آمدند و مختصر جنگى مـى کردند ولى چـون بسیار ضعیف شده بودند دوباره بقصر برمى گشتند بعضى از زنانیکه شوهرانشان با مختار در قصر بسر مى بردند به بهانه رفتن مسجد و یا دیدار دوستـانشان مختصر آب و نانى به ایشان مى رسانیدند تا آنکه مهلب که مرد کار آزموده اى بود از حیله آنان آگاه شد و زنان را نیز مانع گردید.
مـخـتـار دستـور داد مـقـدارى عـسل در چـاهیکه در مـیان قـصر بود بریزند تـا آب چـاه قابل آشامیدن گردد.
مختار با کسانى که در قصر بودند به مشورت پرداخت که چه مى توان کرد؟ آنان نظر دادند که از مـصعـب براى خود امان بگیریم به سپاهیان پیشنهاد کردند که اگر تسلیم بشویم به مـا امـان مى دهید؟ آنها گفتند: تسلیم بشوید تا نظر خودمان را درباره شما پیاده کنیم .
مختار گفت : هرگز بحکم ایشان راضى نمى شوم و هر یک از شما که به حکم آنان تن در دهد او را بخـوارى مـى کشند، ولى اگر بجنگیم تا کشته شویم مرگ با افتخار را درک کرده ایم و اگر شما هم جز این را اختیار کنید پشیمان مى شوید زیرا پس از آنکه بر شما دست یافتند هر یک از شما را به عنوان اینکه کسى را کشته اید صاحبان خون از شما انتقام خـواهند گـرفـت و پـیش بینى مختار کاملا درست از آب در آمد زیرا تمام کسانیکه تسلیم بحکم سپاه بصره شدند دست بسته کشته شدند و یک نفر از ایشان جان در نبرد.
مختار کشته مى شود
مختار که از همراهیان خود احساس ضعف و زبونى نمود شخصا تصمیم بر خروج گرفت ، نزد همسرش ام ثابت فرستاد تا مقدارى عطریات برایش ‍ بفرستد، طیب فراوانى برایش فـرستـاد، مـخـتـار غـسل کرد و حنوط نمود و سپس طیب را بر سر و صورت خود، مالید با نوزده نفر از قصر خارج شد که از جمله سائب بن مالک بود که هنگام مسافرت او را بجاى خود حکومت مى داد.
سائب را گفت : نظر تو درباره ما چیست ؟ سائب گفت : راءى شما چیست ؟
مـخـتـار اظهار داشت : من یکى از رجال عربم ، ابن زبیر حجاز را متصرف شده ، و ابن نجده یمامه و مروان شام را در اختیار گرفت و من این شهرها را به چنگ آوردم جز اینکه من در مقام انتـقـام و خـونخـواهى خـاندان پـیغـمـبر بر آمـدم عـده اى را به جرم قتل آنجناب کشتم لذا بر من شوریدند وگرنه از ایشان کمتر نبودم ، لذا اگر نیّت پاکى ندارى از حیثیت و شرافت خود دفاع کن و در این راه بجنگ ؟ سائب گفت : انا للّه و انا الیه راجعون چرا در راه پیشرفت همین هدف نجنگم و در راه حیثیتم بجنگم .
مـخـتار از قصر خارج شد و به سپاه مصعب پیشنهاد کرد آیا به ما امان مى دهید؟ گفتند امان مـى دهیم تـا مـا هر چه صلاح دیدیم با شما رفتار کنیم ، مختار گفت : هرگز راضى به حکم شما نخواهم شد، شروع به جنگ نمود آنقدر جنگید تا کشته شد.
مـى گـویند مـخـتـار در مـحل زیتـونیها کشته شد و دو برادر بنام طرفه و طراف او را کشتند.
رفتار مصعب با تسلیم شدگان
چـون کسانى را که در قصر متحصن بودند بر مصعب عرضه شدند عبدالرحمان پسر محمد اشعـث و دیگـران پـیشنهاد کردند که تمام آنها را که جمعیت زیادى بودند از دم شمشیر بگـذرانند، بجیربن عبدالله مسلمى که از جمله موالیان بود مصعب را گفت : خدا ما را به اسارت و تـو را به عفو و گذشت امتحان مى کند که در یکى خوشنودى و در دیگرى خشم پروردگار است ، هر که عفو کند خدا نیز از او در گذرد، و هر که عقوبت کند ایمن نیست که از او قـصاص کنند، سپـس گـفـت : پـسر زبیر؛ مـا اهل قبله شما و همکیش شمائیم ترک و دیلم نیستیم ، مخالفت ما با همشهریانمان خارج از یکى از دو صورت نیست یا مـا اشتـباه کرده ایم یا ایشان ، و در هر حال وضع ما مانند مردم بصره است که مدتى با هم جنگیدند و سپس ‍ متحد شدند شما هم که اکنون پیروز شده اید گذشت کنید و جوانمردى نشان دهید؟ بجیر باندازه اى از این سخنان گفت : که مصعب و همراهانش ‍ نرم شدند و تصمیم بر گذشت گرفت .
ولى عبدالرحمان اشعث گفت : مصعب ؛ اگر مى خواهى ایشان را آزاد کنى پس از ما دست بکش و انتظار نداشته باش یا ما را باید داشته باشى یا آنان را وگرنه میان ما و آنها آشتى پـذیر نیست . مـحمد بن عبدالرحمان بن سعید همدانى گفت : پدرم و پانصد نفر از قبیله همـدان کشتـه شده اند که همه آنها بزرگان شهر و قبیله بودند، آنها را آزاد مى کنى و حال آنکه هنوز خونهاى ما در درون ما مى جوشد، یا ما یا آنها!
بلکه هر قبیله و خاندانى که در مبارزات با مختار کشته داده بودند سخنانى از این مقوله گـفـتـند و تقاضاى کشتن آنها را کردند، مصعب که چنین دید دستور کشتن آنها را داد و گفت : تمام آن جمعیت را گردن بزنند.
ایشان دستـجمـعـى فریاد کشیدند که پسر زبیر ما را مکش که به ما احتیاج خواهى داشت فـردا که لشگـر شام به جنگ شما آیند ما را پیشاپیش سپاه بفرست اگر کشته شویم مـقـصودت حاصل شده و علاوه که ما کشته نشویم مگر آنکه جمعیت ایشان را در هم بشکنیم و اگر پیروز شویم باز هم به نفع تو و همراهان تو است .
لیکن مصعب بجهت رضایت و خوشنودى دیگران همه را از دم شمشیر گذرانید!
و چـون خـواستـند بجیر را بکشند گفت : پس این خواهش مرا بپذیرید که مرا در کنار این افـراد نکشید زیرا به ایشان پیشنهاد کردم تسلیم نشوید بلکه مردانه بجنگید تا کشته شوید آنها پـیشنهاد مـرا نپـذیرفـتـند لذا نمـى خـواهم خـون مـن داخل خون چنین افراد بى اراده اى گردد.
مـسافر پسر سعید بن نمران گفت : مصعب ؛ جواب خدا را چه خواهى گفت هنگامى که بر او وارد گـردى که یک جمـعـیت انبوهى که اختیار خود را بدست تو سپردند کشتى با اینکه فرموده است جز در مقام انتقام و قصاص ‍ کسى را نکشید، اگر یک عده از ما جنگیده و افرادى را کشتـه اند لیکن یک عـده دیگـرى هستند که در هیچ جنگى شرکت نداشته اند بلکه در کوهپـایه و دهات بوده اند که مشغول جمع آورى مالیات بودند و راهها را امن مى کردند، بسخنان مسافر هم گوش ندادند.
سپـس گفت : خوار و زشت کند روى کسانى را که با ایشان گفتم : از یکى از کوچه ها حمله کنیم و جمعیت را متفرق ساخته و بقوم و قبیله خود ملحق گردیم حرف مرا نشنیدند.
رفتار مصعب با زنان مختار
پـس از آنکه مـصعـب از کشتن اسیران فارغ شد، زنان مختار را احضار کرد، ام ثابت دختر سمرة بن جندب را گفت : عقیده ات درباره مختار چیست ؟ ام ثابت گفت : من آنچه را مى گویم که تو بگوئى . مصعب او را آزاد کرد.
عمره دختر نعمان بن بشیر انصارى را گفت : تو چه میگوئى ؟ عمره گفت : او بنده صالح خـدا بود، مـصعب این زن را زندان کرد و به برادرش عبدالله زبیر به دروغ نوشت ، این زن را عقیده آنست که مختار پیغمبر بوده است .
عـبدالله در پـاسخش نوشت : که او را بکش ، مصعب این زن را به شخصى بنام مطر سپرد تـا او را بکشد این نانجیب با سه ضربت شمشیر او را کشت ، کشته شدن این زن عاطفه افـراد را تـحریک کرد و زبان به اعـتـراض بر مصعب گشودند و شعراء در این زمینه اشعـارى سرودند که از جمله عمربن ابى ربیعه قرشى اشعارى گفت که از آنها ابیات زیر است :
انّ من اعجب العجائب عندى
قتل بیضاء حرّة عطبول
قتلت هکذا على غیر جرم
انّ للّه درّها من قنیل
کتب القتل و القتال علینا
و على المحصنات جرّ الذیول
همانا شگفترین شگفتیها نزد من کشتن زن سفید چهره آزاده زیباى گردن کشیده است که بدون گناه کشته شد و خدا او را از میان کشته ها خیرش ‍ دهد.
همانا کشتنت و کشته شدن بر ما و بر زنان پاک دامن واجب گشته است .



طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ دوشنبه 6 دی 1389 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
رسول عبدالمحمدی

تكامل تاریخی زبان فارسی

مكانیزمهایی كه در روند تاریخی تكامل یك زبان خود را نشان می‌دهند پیچیده و جالب توجه هستند. به عنوان مثال در روند تاریخی زبان فارسی و آنگونه كه در شعر فارسی بروز پیدا كرده می‌توان این مكانیزمها را شاهد بود:

- در برهه‌های زمانی گوناگون و با توجه به تجربیات زبانی و ذهنی هر قومی شاهد حوالت‌های زبانی مختلفی در آن قوم می‌توان بود.

- حوالت‌های زبانی ای كه همزمان با انكشاف هستی توسط قومی خاص صورت می‌پذیرد منجر به آفرینش تفكر آن قوم می‌شود. با توجه به اینكه انكشاف هستی، همان فرایند فهم و ‌فرایند فهم، همان زبان می‌باشد.

- اگر حوالت‌ زبانی ای را كه پس از اسلام در زبان فارسی شكل گرفت و در اشعار حافظ به نقطه ی اوج خود رسید مورد بررسی قرار دهیم این نكات مشهودند. این حوالت زمانی در زبان فارسی پس از اسلام شكل گرفت كه قوم ایرانی از یك سو فرهنگ، اندیشه‌ها و زبان پیش از اسلام را یدك می‌كشید و از سویی فرهنگ، اندیشه‌ها و زبان تأثیر پذیرفته از ظهور اسلام و رواج زبان عربی را به عنوان زبان علمی و فلسفی خود. فرض می‌كنیم قرنهای نخستین هجری شمسی آغاز حوالتی جدید در عرصه‌ی فهم و زبان قوم ایرانی باشد. روشن است كه این مردم، فرزندان پدران خویش كه پیش از ظهور اسلام زندگی می‌كردند و با آن زبان به فهم جهان می‌پرداختند، بودند. ولی ظهور اسلام را می‌توان آغاز حوالتی جدید دانست كه در فهم و زبان این قوم شكل گرفت؛ و نكته‌ی جالب توجه این است كه این حوالت و پیدایش آن ارتباط مستقیم با رواج زبان فارسی -كه هم میراثخور فرهنگ پیش از اسلام بود و هم میراثخور اندیشه‌های اسلامی- داشت. چون بحث ما درباره‌ی شعر است و چون ذات زبان با شعر شكل می‌گیرد و آغاز انكشاف هستی با شعر است، همراه با روند تاریخی شعر فارسی به بررسی این حوالت می‌پردازیم.

”نصرالله پورجوادی“ در یكی از مقالات كتاب ”بوی جان“ به قدسی شدن زبان فارسی در حوالتی كه مدنظر ماست اشاره می‌كند. مطالعه‌ی مقاله‌ی مزبور در فهم این مطلب مثمر ثمر است. همانگونه كه گفته شد ”شفیعی كدكنی“ در كتاب ”صورخیال در شعر فارسی“ چند دوره‌ی آغازین شعر فارسی پس از اسلام را بررسی كرده است. بنا به پژوهش ایشان آغاز شعر فارسی همراه با ارتباط مستقیم و بی‌واسطه با پیرامون بوده است. در نخستین مرحله‌ی انكشاف هستی، تعبیر و تفسیر و شناخت طبیعت پیرامون است كه شكل می‌گیرد. در واقع منظور از تعبیر و تفسیر پدیده‌ای نیست كه به توضیح پدیده‌ای دیگر بپردازد؛ بلكه تأویل و تفسیر همزمان با شناخت شكل می‌گیرد؛ یعنی هر شناختی گونه‌ای تأویل و تفسیر است. مثلاً در حوالت زبانی مورد اشاره، شاعران به تأویل و تفسیر هستی پیرامون خویش و طبیعت پیرامون خویش پرداختند و این بدان معنا نیست كه آنها طبیعتی را كه به صورت ظاهری می‌شناختند ‌توضیح دادند و تفسیر كردند (مثلاً آنگونه كه شعری یا كتابی مورد تأویل و تفسیر قرار می‌گیرد)؛ بلكه در ادامه‌ی تجربیاتِ این قوم از نظر تاریخی، ذهن قوم به مرحله‌ای رسید كه نیاز به شناخت دوباره‌ی هستی داشت؛ یعنی انكشافی جدید از هستی برای این قوم باید شكل می‌گرفت. بنابراین همانگونه كه كودكی كه به دنیا می‌آید به شناخت طبیعت می‌پردازد، این قوم نیز به شناخت طبیعت پرداختند و این شناخت در واقع متفاوت از شناختهای پیشین بود و دسته‌بندی خاص خود را از طبیعت عرضه نمود. مثلاً شناختی كه در حوالت نخستینِ مدنظر ما در زبان فارسی نسبت به طبیعت شكل گرفت، با شناخت شكل گرفته در زمان قبل از اسلام متفاوت بوده است.

- انكشاف هستی در حوالت زبانی آنقدر ادامه می‌یابد تا تفكر خاص آن قوم در قالب زبان مورد استفاده شكل بگیرد.

- زبان و تفكر ویژگی انتقالی دارند؛ یعنی نسل به نسل منتقل می‌شوند و پس از شناخت و دسته‌بندی و فهم طبیعت در نخستین مرحله از حوالت زبانیِ مدنظر، كانالهایی در ذهن قوم ایجاد می‌شود كه هر كسی با حركت در آن كانالها قادر به بهره‌بردن از آن فهم و شناخت خواهد بود.

- پس از اشباع شدن زبان در حوالتی خاص و شكل گرفتن كامل انكشاف هستی در این حوالت و با ایجادشدن كانالهای ذهنیِ ناخودآگاه، امكان حركت در این كانالها و استفاده از زبان بدون نیاز به فرایند فهم وجود دارد.

- پس از ورود به مناسباتی جدید و ایجاد شرایطی كه لزوم انكشافی جدید از هستی در ذهن قوم را تشدید كند (مثلاً پس از ظهور اسلام برای قوم ایرانی) امكان ورود به حوالتی جدید وجود دارد.

- یك نوع استفاده‌ی انتقالی از زبان همانگونه كه ذكر شد در متن یك حوالت خاص اتفاق می‌افتد كه می‌توان ضمن حركت در كانالهای ایجاد شده در محدوده‌ی آن حوالت به تكمیل جریان انكشاف هستی در این حوالت پرداخت. مثلاً در شعر شاعران پس از سده‌ی پنجم هجری از نظر ارتباط مستقیم با طبیعت، حركت در كانالهای ایجاد شده توسط گذشتگان و استفاده‌ی ضمنی و ناخودآگاه از تجربیات زبانی و ذهنی ایشان وجود دارد، ضمن اینكه حوالت زبانی مذكور در حال پیشرفت در عرصه‌های جدید فهم می‌باشد.

- یك نوع دیگر استفاده‌ی انتقالی از زبان در گذر از یك حوالت به حوالت دیگر خود را نشان می‌دهد. روشن است كه با توجه به تجربیات قومی شاعری كه در حوالتی جدید قرار گرفته، ذهن او ذهنی خالی نمی‌باشد. اتفاق جالبی كه اینجا می‌افتد تركیب بار معنایی عناصر دسته‌های مختلف زبانی با یكدیگر می‌باشد. برای روشن شدن مطلب بهتر است مثال بزنم :

حوالت زبانی مورد اشاره در شعر فارسی پس از اسلام با شناخت عناصر عینی و محسوس آغاز شد. پس از تكمیل پدیده‌ی فهمِ عناصر عینی، این عناصر به همین شكل و در همین سطح معنایی مورد استفاده قرار گرفتند و كم‌كم عناصر ذهنی در تقابل با آنها خود را نشان دادند. حوالت دیگری در زبان فارسی كه با نیما شروع شد نیز با شناخت عناصر عینی و محسوس آغاز شد. این حوالت ادامه‌ی حوالت پیشین نبود و نیما در كانالهای ایجاد شده توسط حوالت پیشین حركت نمی‌كرد. ولی عدم حركت در آن كانالها به معنای انقطاع كامل با گذشته‌ی زبانی نیست؛ چرا كه چنین چیزی همانگونه كه ذكر شد غیرممكن است. در واقع شناخت عناصر عینی در شعر نیما در بطن خود تجربیات ذهنی ملحوظ در حوالت قبلی را نیز نهان دارد. واضح‌تر می‌گویم:

مثلا وقتی رودكی از عناصر عینی در شعرش سخن می‌گوید این عناصر عینی فقط همان عینیت نمود یافته را شامل می‌شوند. (فرض می‌كنیم هیچ تجربه‌ی زبانی قبل از این حوالت وجود نداشته است چرا كه در غیر این صورت همینطور سلسله وار این بحث به عقب و به حوالتهای قبلی رانده می‌شود و امكان شروع استدلال وجود نخواهد داشت) پس از رودكی و با تجربیات شاعران پس از او عناصر عینی و ذهنی به شكلهای مختلف با هم تركیب شده‌اند و به یكدیگر وابسته گردیده‌اند و واژه‌ها بارهای معنایی گوناگونی را برخود گرفته‌اند. حال وقتی نیما در آغاز حوالتی جدید می‌خواهد ارتباط با طبیعت را تجربه كند این ارتباط با طبیعت كه در قالب اشعار عینی او نمود پیدا می‌كند به دلیل به ارث رسیدن تجربیات زبانی پیشینیان نمی‌تواند كاملا از عناصر ذهنی خالی باشد؛ لذا عینیت لختی كه در شعر آغاز حوالت اول به چشم می‌آید در آغاز این حوالت یعنی در اشعار نیما دیده نمی‌شود و در اشعار او از همین آغاز، تقابل و تركیب عین و ذهن مشهود است. و از طرفی به دلیل عدم حركت در كانالهای ایجاد شده در ذهن ناخودآگاه شاعر بر اساس تجربیات زبانی گذشتگان ممكن است تناقض‌های منطقی در روند حركت زبان و ذهن و احتمالاً ناهنجاری‌های زبانی اتفاق بیفتد. مثلاً در شعر نیما این تناقض و ناهنجاری‌ها در دو جهت كلی خود را نشان می‌دهد كه یكی عبارت است از تعقید دستور زبانی و دیگری نحوه‌ی ارتباط با عین و ذهن می‌باشد.

منبع:والز ادبی




طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ شنبه 15 اسفند 1388 ] [ 09:25 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
داکترآرین
 



                                             نقش شخصیت در تاریخ

زمانیکه نام از نقش شخصیت و تاریخ میبریم، آنگاه ما با یک تنوع حیرت انگیز از شخصیتها، رویداد ها، چرخشها، انقلابها، کارنامه ها، قیامها و تحولات و تنازعات بزرگ و کوچک آرام و خونین، بازگشتها، جهشها، شتابها، درنگها و با نبرد های قهرآمیز و مسالمت آمیز، شکستها وپیرزیهای انسانها و جامعه سروکار داریم.

انسان از همان روزهای نخست و مراحل آغازین زنده گی خویش به این فکر افتاد تا کوه ها را بشگافت، دریاها را بپیوندد، کیهان را تسخیر و طوفانها و آتش فشانها را فرو بنشاند و بلاخره طبیعت را انسانی نموده و انسانها را سعادتمند بسازد، وی مانند «پرومته» خویش را مظهر نیرومندی و مقاومت نموده، و مثل «مینرو» عقل و هنر را متجلی ساخت، غرور بی مورد «ژوبتر» را نکوهش، و عشق، عاطفه و محبت «هیستا» را سرمشق قرار داد، چون «آرس» جنگ و دفاع از میهن را آموخته، «هرموزد» را محبوب و «اهریمن» را منفور خواند و مانند «اتلاس» بار کمر شکن زنده گی را هزاره های فرساینده و متوالی بر دوش کشید و در روند تاریخی به عنوان «شخصیت» همواره از زنده گی های ابتدائی بسوی زنده گی بهتر، از نا آگاهی بسوی آگاهی، از ناخویشتنی و خود بیگانگی بسوی یافت سرشت و اتکا به خویش، از جهالت به دانش، از اسارت در پندار های خرد ستیزانه به تعقل و علم، از دشمنی بسوی دوستی در نبرد بوده، که گاه خود انگیخته و گاه آگاهانه، گاه خموش، گاه پرآوازه، گاه عیان، گاه نهان میدانهای سخت و دشوار را پشت سر گذاشته و در یک مسیر پیچاپیچ بسوی قلعه ای شامخی که «آینده» نام دارد در حرکت است.
پژوهش و مطالعه «شخصیت» در روند تاریخی جامعه نزد متفکران و دانشمندان اهمیت و جایگاهی خاص داشته است، فیلسوف مشهور یونان اپیکور «شخصیت» را در انسان دوستی میدید و برای افراد جامعه کرامت مساوی قایل بود، سقراط دانش را موجب فضلیت و جهل را مایه ای رذالت می دانست، تولیستوی به این نظر بود که «شخصیت» خود سازی است و حاصل رنج های بیکران و زحمات فراوان انسان میباشد، روسو فیلسوف و عالم فرانسوی را عقیده برآن بود که انسان با اخلاق ستوده وفاضله پا به عرصه وجود میگذارد و این جامعه است که انسان را فاصد میسازد، دکارت مهفوم «من» را به عوض «شخصیت» بکار میبرد و شخصیت را وابسته به شعور انسان و برخورد او نسبت به خودش میداند، کانت میگوید که انسان به این لحاظ «شخصیت» است که دارای شعور میباشد و شعور است که انسان را از حیوان متمایز میسازد.
انسان باشعور در عرصه تاریخ به مثابه «شخصیت» عمل میکند، نه به حیث یک فرد مجزا و بی هویت، همواره رشد اعتلایی داشته و کوشیده است تا از حالت جز خود را به جمع رسانده و برای خود حدود و حقوقی قایل گردد و از زنده گی بدوی، دم به دم با کار و تلاش آگاهانه و هدف مند به زنده گی انسانی تر، خویش را کشانده و به دستآورد های بزرگی نایل شده است.
شخصیت انسانی را میتوان از دیدگاه عملکرد تاریخی او به اصیل و بدل به مترقی و ارتجاعی ، به واقعی و ساختگی، به اکتیف و پسیف، به مثبت و منفی تقسیم کرد که من در این بحث کوتاه میخواهم مقوله «شخصیت» را تنها از نظر تاریخی و نقش آن در تکامل جوامع بشری مطرح نمایم.
در تشکل «شخصیت» ، جامعه و شرایط تاریخی مشخص نقش آساسی را دارد، شخصیت بر حسب مساعدت حوادث و گسترش میدان عمل میتواند در جهت ترقی و تکامل جامعه فعالیت نماید و نقش مثبت داشته باشد و هم میتواند دارای خصلت ارتجاعی و نقش منفی و یا عقب گرایانه را بازی نموده و خلاف روند ترقی در جامعه عمل نماید، شخصیت مثبت پایدار و در سمت حرکت تاریخ همپا و مطابق به نیاز زمان گام برداشته و در روند تکامل تاریخ از جایگاه و نقش برجسته برخوردار است، اما شخصیت منفی گذرا بوده و سیلاب خود بخودی تاریخ آن را با خود کشیده و از جایگاهی دایمی در جامعه برخوردار نمی باشد، به این ترتیب دیده میشود که حضور و نقش «شخصیت های تاریخی» تاثیر قابل ملاحضه ای برروند جوامع بشری دارد و از این جاست که نقش رهبران و شخصیتها برجسته میگردد، «آنها با استعداد سازماندهی و تواناهی فرماندهی و قدرت رهبری خود میتوانند در چگونگی تشکل توده ها» و در بسیج نمودن و استفاده بجا و لازم از نیرو انرژی آنها بخاطر رسیدن به اهداف معین با انتخاب تاکتیک ها و شعار های لازم و به موقع نقش بزرگ و مهمی را ایفا نمایند و به مثابه چراغی، فراه راه جنبشها، نهضتها و دولتها در جامعه شیوه های خوبی حرکت به جاده ای ناهموار اجتماعی را آموخته، تا رهروان این جاده گامهای خویش را استوار وبه جا بگذارند و در مغاکهای مخوف نغلطیده پیروزمند از تاریکی ها بدر آیند.
رهبران و شخصیت های عاقل و ترقی خواه ، نهضت ها و دولتها را بسوی پیروزی ها و تسخیر قلل بلند رهنمون نموده و سیر تکاملی جامعه را تند تر ساخته و سرانجام تحول عظیمی را باعث میشوند و تاریخ را بجلو میکشانند اما رهبران و شخصیتهای عقب گرا سیر تاریخ را توقف داده، در مقابله با روشنگری برخاسته و نمی خواهند که جامعه به ترقی و پیشرفت دست یافته و همواره میکوشند مردم را در تاریکی نگه دارند، به آشوبگرائی ، مطلقیت، فرد گرائی و خود گرائی متوسل میشوند به این اساس است که تاریخ جوامع بشری همواره صحنه تصادم و نبرد های نو ترقی خواه و کهنه عقبگرا بوده، این نبرد ها گاه خونین، گاه فاجعه بار و گاهی هم مسالت آمیز مراحل خویشرا طی نموده است، در کشورهای پیشرفته و دارای دموکراسی ، با پیروزی ترقی خواهان برعقبگرایان، این صف بندی و مبارزه چند قرن پیش خاتمه یافته است، در کشورهای عقب مانده و جهان سوم هنوز بشدت آن جریان دارد، اما به شهادت تاریخ و تجربه ، هیچ تردیدی نیست که عدالت، واقعیت و ترقی پیروز خواهد شد.
عده ای از دانشمندان به این باور اند که «شخصیت» عبارت از ثمره تکامل تاریخی، اجتماعی و شخصی هرفرد و بروز ارزش های اجتماعی شخص میباشد و هرفرد شخصیت خاص خود را دارد که در حیات اجتماعی، سیاسی، در علم و تکنیک و هنر ویا فن نظام و غیره... دارای سهم ویژه و برجسته و ارزشمندی خویش اند، «شخصیت» ثابت نمی باشد و همواره در حالت تغییر و دگر گونیها است که در این زمینه نقش عمده را شرایط زیربنایی و روبنایی جامعه دارد.
بحث پیرامون «نقش شخصیت» در تاریخ و نقش «توده های مردم» در تاریخ، که تا ثابت نمایند کدام یک اساسی، مقدم و تعین کننده است، میان طرفداران این دو نظر، بخصوص در قرن گذشته همواره وجود داشته و این نظریات بی اندازه متضاد و ناهمگون باعث مناقشات و تصادمات خونین شده است.
به نظر نگارنده، شخصیت ها چکیده ای از توده های مردم اند که به گونه جاویدانی پا در درون تاریخ می نهند و در این هم هیچ جای شک نیست که توده های مردم در آفرینش تاریخ نقش بسیار با اهمیت و اساسی را دارند، بدین سان نقش «توده ها» و نقش «شخصیت» در تاریخ لازم و ملزم یکدیگر اند همواره یکدیگر خود را کمک و تکمیل مینمایند، توده ها- شخصیتها و قهرمانان را بوجود میآورند و قهرمانان همراه با توده ها با شرکت خلاقانه، آگاهانه و سازمان یافته و فراگیر شان در انقلابات اجتماعی مبارزات متنوع، بخاطر صلح و دموکراسی، بخاطر استقلال و آزادی در جهت تسریع آهنگ تکامل اجتماعی و بسر رساندن آن حامل اساسی و نقش تعیین کننده را به عهده دارند، نه توده ها بدون رهبران در کارزار تاریخ به دستآورد های چشمگیر نایل شده اند ونه رهبران جدا از توده ها توانسته اند حماسه بیآفرینند، لذا افراط و تفریط در نقش توده ها و نقش شخصیت، به سیر تکامل و ترقی در جامعه زیانبار، ویرانگر و حتی فاجعه آفرین است. رهبران و شخصیت ها پیشگامان جامعه و توده ها مشعل داران تمدن ها اند که در حفاظت، تکامل، غنا و تداوم آن میکوشند، مطلق نمودند نقش شخصیت در تاریخ منجر به «کیش شخصیت» شده و اگر نقش توده ها را تعیین کننده بدانیم به نفی شخصیت ها پرداخته ایم، و واقعیت این است که از چنین افراط ها و مطلق گرائی ها بپرهیزیم، یعنی نه به تفریط و نه به افراط و مبالغه متوسل شویم، «کیش شخصیت» در جامعه باعث اختناق ، رکود سیاسی، کرختی استعداد ها، محدودیت دموکراسی، دیکتاتوری و آزادی عقیده میگردد و اگر نقش توده ها را مطلق بسازیم و نقش شخصیت را نفی کنیم توده های مردم بدون رهبر به ارتش بدون سپهسالار میماند که باعث تشنج، شکست، بی نظمی، بی اتفاقی و حرج و مرج در سپاه میگردد، به این لحاظ به نظر من ایجاد و مراعات توازن میان این دو مقوله تاریخی و اجتماعی ضرور بوده تا کاروان تکامل جوامع بشری موفقانه به قلل بلند ترقی و تعالی رسیده و به اهداف بزرگ و نهائی خویش دست یابد.
حاصل سخن اینکه، با بررسی گرفتن مقوله نقش شخصیت در روند تکامل جامعه بشری مشاهده میشود که شخصیت میتواند نیل به اهداف را آسانتر و یا مشکلتر سازد و سیر حوادث را تند تر ویا کند تر نماید، مثبت ویا منفی باشد. شخصیت مثبت یا ترقی خواه – رهبر و زمام دار و رجل سیاسی و اجتماعی و دولتی که فعالیت او اندیشه و عمل او تاثیر قابل ملاحضه بر جریان حوادث تاریخ بطور مثبت داشته باشد، شخصیت منفی و عقبگرا – حافظ مناسبات عقب مانده در دفاع از تاریک اندیشی بوده و پروسه ترقی و پیشرفت را در جامعه سد میشود و تأثیرات منفی خویش را به جریان حوادث تاریخ میگذارد.
شخصیت منفی و تحمیلی هرقدر هم به طنطنه دست یابت و در اطراف آن تبلیغات صورت بگیرد ، در زنده گی یا پس از مرگ ، تاریخ آنرا افشا میکند، القاب و منزلت های تحمیلی و ساختگی بسیار زود فراموش تاریخ و توده های مردم میگردد اما شخصیت های واقعی در خاطره مردم و در قلب تاریخ جای خویش را داشته و همیشه ماندگار و جاویدان است.
به باور من در میان شخصیت مثبت و منفی یعنی ترقی خوا و عقبگرا ،«شخصیت» سومی نیز در اجتماع دست و پا میزند و در نوسان است، «پیرون» فیلسوف یونان باستان در این مورد مثال جالبی می آورد او میگوید که : یک کشتی در دریای طوفانی به گرداب افتاد، موجهای خشم آلود برآن سیلی مینواختند، زنان، مردان و کودکان زانو زده دست به دعا بودند و از خداوند نجات میخواستند، تنها در گوشه ای خوکی بسته شده بود که فارغ از همه چیز و همه کس سرگرم جویدن نواله بود، «پیرون» این لاقیدی مطلق به پیرامون را «آتاراکسی» مینامد و همه خوشبختی دنیا را تنها در این رخوت و بی تفاوتی خوک منشانه ممکن میداند، من به این باورم که نظریه «پیرون» در شرایط و جوامع امروزی رشد نموده عده ای زیادی به این نظریه پیوسته اند و متاسفانه تعداد آنانیکه به این عقیده اند که «پس از مرگ تو، دنیا چه دریا، چه سراب» یا اینکه «من زنده جهان زنده» کم نبوده و به شماری آنانی که میگویند تنها تو باید زنده، تندرست، شاداب، و ثروتمند باشی ، خاک برفرق دیگران، افزود میگردد و شوربختانه که تن گرایی و فرد گرایی به جای رسیده که جمع از افراد جامعه را تا به سرحد شخصیت خوک منشانه تنزل داده است و این تعداد غافل از آن اند ، که تمام شکوه، جلال، شعشعه و فر و غرور آنها را ، یک روز سیلی مرگ بیخبر سرنگون میکند و آنچه باقی میماند نقش مثبت و منفی او بر چهره تاریخ و تکامل جامعه است.
در أخیر به این نتیجه میرسیم که نقش «شخصیت» در تاریخ با اهمیت بوده و همواره تاثیر خود را بروی حوادث تاریخی میگذارد و در پیوند ناگسستنی با نقش «توده های مردم» قرار دارد نه بدون شخصیت ها و رهبران که همیشه پرچمدارا و در پیشاپیش توده های مردم قرار دارند، توده ها را سازماندهی نموده و رهبری مینمایند، رسیدن به هدف های نهاهی امکان پذیر است ونه بدون کار و فعالیت توده های مردم، زنده گی و موجودیت و پیشرفت جامعه ممکن میباشد. «شخصیت» خاصیت و ویژگی های انسانی است که در جریان تکامل اجتماعی ساخته میشود و نمی تواند که بیرون از جامعه و جدا از آن بوجود آید، افراد در جریان کار اجتماعی و شرکت فعال در حیات اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی جامعه ، خویش را ، به مثابه «شخصیت» آشکار و برجسته میسازد، شخصیت نه خریده میشود ونه فروخته ، شخصیت های تحمیلی هیچ ارزش ندارد، جای واقعی «شخصیت» را در روند تاریخ میتوان بر اساس نقش وی در کارزار تاریخ و اجتماع و برشالوه چگونگی برخورد آنها نسبت به قضایا و پرابلمها تعیین کرد که آیا در جهت ترقی و پیشرفت جامعه عمل نموده ویا مخالف آن قرار گرفته است. شخصیتهای منفی و تحمیلی، نیکوهیده و منفوراند و مانند رد و برق روشن شده و خاموش میگردد اما شخصیتهای مثبت، ستوده و محبوب اند و مانند آفتاب میدرخشند و جاویدان میمانند./
www.farda.org




طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ شنبه 15 اسفند 1388 ] [ 09:21 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
تاریخ اورارتو

از گاهشمار تاریخ ایران و جهان


نخستین پادشاهان


سرزمین اورارتو تحت پادشاهی آرامو

«آرامو» (858 - 844 ق.م) نخستین پادشاه شناخته شده اورارتو است که در دوران پادشاهی «شلم نصر سوّم» شاه آشور (859 - 824 ق.م) می زیست. او قوم نایری را در برابر تهدید امپراتوری آشور متحد ساخت، و بدین ترتیب پادشاهی اورارتو آراسته شد. تختگاه او شهر «ارزَشکون» بود. این شهر توسط شلم نصر سوّم ویران گشت.

پنداشته می شود که آرامو (یا آرامه) یکی از نیاکان افسانه ای ارمنی ها می باشد.

از جانشین او، «لوتیپری» (844 - 834 ق.م) نیز چیز کمی دانسته شده است. ادعا می شود که او پدر «ساردوری» پادشاه بعدی اورارتو می باشد. به نظر می رسد که دوران پادشاهی وی، پس از ویران شدن شهر «ارزشکون» آغاز شده باشد.

 

نیرو گرفتن اورارتو


«ساردوری یکم» (834 - 828 ق.م)، پایتخت اورارتو را به شهر «توشپا» (وان کنونی) انتقال داد. «ایشپوئینی» (828 - 810 ق.م) فرزندش، به شهر ماننایی «موساسیر» تاخت و آن را غارت و تسخیر نمود، و آن شهر را مرکز مذهبی امپراتوری رو به رشد اورارتو قرار داد. نیایشگاه اصلی خدا «هالدی» نیز در این شهر جای گرفت. بسیار روشن بود که نیرو گرفتن اورارتو موجب خشنودی آشور نخواهد بود. این مسئله موجب شد تا ایشپوئینی در سال 821 ق.م، مورد تاخت و تاز «شَمشی-اَدَد پنجم» شاه آشور قرار گیرد. آشوریان خود بر این اعدا هستند که در آن نبرد به «دریای برآمدن خورشید» (اشاره به دریای مازندران) رسیدند؛ با این حال، به نظر می رسد که ایشپوئینی در این نبرد پیروز شده باشد چرا که پس از آن، خود را «پادشاه سرزمین نایری»، «شاه شکوهمند»، و «شاه گیتی» خواند.

پس از او، فرزند جوانترش «مینوآ» پادشاه اورارتو شد (810 - 785 ق.م). مینوآ همچنین در واپسین سال های پادشاهی پدرش، همراه با او به اداره امور کشور مشغول بود. او همزمان با درگذشت شَمشی-اَدَد پنجم، تاخت و تاز خود را به جنوب باختری سرزمین اورارتو (یعنی ماننا و خرده پادشاهی های پیرامون آن) آغاز نمود. به احتمال قوی، شهبانوی آشور «سمیر امید» (811 - 805 ق.م) و فرزندش «اَدَد-نیراری سوّم» (811 - 783 ق.م)، با مینوآ، دو بار در ماننا (807 و 806 ق.م) و پنج بار در جنوب دریاچه وان - در «خوبوشکیه» (801، 798، 791، 785، 784 ق.م) و یک بار نیز در دره بالای فرات (786 ق.م) پیکار کردند. «شلمنصر چهارم» (783 - 773 ق.م) شاه بعدی آشور نیز از سال های 781 تا 778 ق.م با اورارتو در جنگ بود که به ظاهر کامیاب نگردید. در آن زمان، اورارتو برای آشور خطری جدی بشمار می رفت که با تسخیر موساسیر، حتی می توانست به طور مستقیم مرکز خاک آشور را مورد تهدید قرار دهد. پادشاه اورارتو دژ «مِشتا» (تاش تپه کنونی در نزدیکی میاندواب) را نیز در خاک ماننا احداث یا احیا کرد. در اوضاع و احوال زندگی خاور کهن، ساختن دژ گواه بر آن بود که سرزمین مورد نظر به حاکم نشین تبدیل شده است. با این وجود در سده های هشتم و نهم ق.م، در آشور و اورارتو هنوز رسم بود که حاکم یا جانشین پادشاه را برای حکومت بر ناحیه ای تعیین می کردند ولی پادشاهان محلی را نیز نگاه می داشتند و به همین دلیل است که دولت ماننا سقوط نکرد و هنوز به کار خود ادامه می داد.

اثر تاریخی آرگیشتی اوّل در شهر ایراوان، ارمنستان

«آرگیشتی یکم» (785 - 753 ق.م) در سال 782 ق.م، تختگاه تازه «اربونی» را ساخت که در محل پایتخت کنونی ارمنستان، ایروان، قرار داشت. در دوران پادشاهی او، ماننا هنوز تابع دولت اورارتو بود. او در جنوب ماننا، یعنی در شهرهای «آرستیا»، «بوشتو»، و «باروآتا»، سه بار (در سال های 780، 779، 777 ق.م) با لشکریان آشور پیکار کرد و حتی وارد دره رود دیاله و «نامار» شد که منابع اورارتو آنجا را «بابیلو» (یعنی بابل) می خواندند. بنابراین در آن دوره ماننا هنوز در دست اورارتو بوده است زیرا آنها در «پارسوآ» و «نامار» می جنگیدند و ناگزیر می بایست در سرزمین ماننا پایگاه داشته باشند. پیروزی او بر آشوریان، سبب شد تا شمال سوریه به تسخیر اورارتو درآید، و او اورارتو را نیرومندترین دولت خاورنزدیک پس از هیتی ساخت.

با این وجود، اندکی بعد، ماننا از اورارتو جدا گشت. به ظاهر وحدت دولت و کشور ماننا، که در تمام نواحی همسایه دریاچه اورمیه - مگر کرانه باختری و شمالی - گسترش یافته بود، در مبارزه با اورارتو استحکام و قوام می یافت. دولت ماننا در برابر شاهان اورارتو مقاوت شدیدی ابراز داشت. به رغم لشکرکشی های خانمان بر باد ده  آرگیشتی یکم در سال های 773، 772، 771، 769، 768 ق.م، و دو لکشرکشی جانشین وی «ساردوری دوّم» (753 - 735 ق.م)، اورارتوییان دیگر نتوانستند ماننا را مطیع خویش سازند.

جزئیات کلاهخود منسوب به ساردوری دوّم

با این حال گاهی موفقیت های جزئی نصیب ایشان می شد. برای نمونه، در سال 775 ق.م، «آرگیشتی» موفق به تصرف «بوشتو» شد و در 771 ق.م، نواحی جنوبی را در خاور دریاچه اورمیه و در 768 ق.م، «شهر شاهی» را تسخیر کرد. اما این فتوحات موقتی بود و منجر به اشغال دایمی آن سرزمین نگشت.

اما از آنجا که ساردوری دوّم (753 - 735 ق.م) بار دیگر به نامار لشکر کشید، به نظر می رسد که در پایان دوران حکومت آرگیشتی یکم، ماننا به طور کامل مطیع اورارتو بوده است. پادشاهی اورارتو در طول دوران سلطنت «ساردوری دوّم» در اوج قدرت خود بود.

زمانی که «روسای یکم» (735 - 714 ق.م)، فرزند ساردوری دوّم، به تخت شاهی اورارتو نشست، آشوریان تحت فرماندهی «تیگلات-پیلصر سوّم»، در حال تبدیل شدن به نیروی عظیمی بودند. آنها پیوسته به پادشاهی اورارتو می تاختند. سال های نخست پادشاهی «روسای یکم»، به جنگ با نیروهای آشوری سپری شد. این کشمش عوارض سنگینی بر پادشاهی اورارتو و اقتصاد آن وارد ساخت. اورارتوییان بسیاری از نواحی که در هنگام پادشاهی ساردوری دوّم به سرزمین خود ملحق ساخته بودند را از دست دادند.

سارگن، که در سال 722 ق.م در آشور به پادشاهی رسید، دشمنی با اورارتو را ادامه داده و سرانجام در سال 715 ق.م، ضربه نهایی را به اورارتو وارد ساخت و در یک جنگ تمام عیار، سخت سنگینی را به پادشاهی اورارتو تحمیل نمود. شرح این جنگ را در اینجا بخوانید. از آن پس، اورارتوییان مجبور شدند پیوسته خراج سنگینی را به دولت آشور بپردازند.

 

زوال


«آرگیشتی دوّم» (714 - 680) پادشاهی بعدی اورارتو بود که جز نام چیزی از دوران پادشاهی اش نمی دانیم.

«روسای دوّم» (680 - 639 ق.م) پادشاه بعدی اورارتو می باشد. او در سال 676 یا 675 ق.م، به همراه کیمریان علیه فریگیه لشکر کشید و این واقعه نشان دهند صلح و آشتی اورارتو با کیمریان در آن زمان است.

از دوران پادشاهی «ساردوری سوّم» (639 635 ق.م) نیز تقریبا هیچ چیز نمی دانیم.

«اِریمِنیا» پادشاه بعدی اورارتو می باشد (635 - 629 ق.م).

واپسین پادشاهان اورارتو نیز، «روسای سوّم» (629 - 615 ق.م)، «ساردوری چهارم» (615 - 598 ق.م)، «روسای چهارم» (598 - 590 ق.م) بودند.

اورارتو در فاصله میان سال های 615 - 605 ق.م تحت انقیاد دولت ماد درآمد. در سال 593 ق.م، یک منبع شرق باستان، برای آخرین بار از این پادشاهی یاد کرده آن را خودمختار، ولی تابع ماد می نامد.




طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ یکشنبه 2 اسفند 1388 ] [ 09:44 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
لشکر ایران آماده جنگ شده و سواران پا بر رکاب اسب ، کورش پادشاه ایران از نزدیکان خداحافظی کرده و قصد راهبری سپاه ایران را داشت . یکی از نزدیکان خبر آورد همسر سربازی چهار فرزند بدنیا آورده ، فروانروای ایران خندید و گفت این خبر خوش پیش از حرکت سپاه ایران بسیار روحیه بخش و خوش یومن است . دستور داد پدر کودکان لباس رزم از تن بدر آورده به خانه اش برود پدر اشک ریزان خواهان همراهی فرمانروای ایران بود . فرمانروا با خنده به او گفت نگهداری و پرورش آن چهار کودک از جنگ هم سخت تر است . می گویند وقتی سپاه پیروز ایران از جنگ باز گشت کورش تنها سوغاتی را که با خود به همراه آورده بود چهار لباس زیبا برای فرزندان آن سرباز بود . این داستان نشان می دهد کورش پادشاه ایران ، دلی سرشار از مهر در سینه داشت. ارد بزرگ فیلسوف کشورمان می گوید : فرمانروای مردمدار ، مهر خویش را از کسی دریغ نمی کند .
می گویند سالها بعد آن چهار کودک سربازان رشیدی شدند ، آنها نخستین سربازان سپاه ایران بودند که از دیوارهای آتن گذشته و وارد پایتخت یونان شدند . نکته جالب آن است که یکی از آن چهار کودک دختر بود و نامش پارمیس که از نام دختر ارشد کورش بزرگ اقتباس شده بود .



طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ یکشنبه 11 بهمن 1388 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
دودمان آوان

از گاهشمار تاریخ ایران و جهان


عیلام از زمان های کهن روابط نزدیک با سومر داشت؛ روابطی که گاه دوستانه و زمانی خصمانه بوده است. دولت های کوچک عیلامی تقریبا همزمان با دولت های تازه سومر در هزاره سوّم پیش از میلاد پایه گذاری شدند. بسیاری از آنها را به نام می شناسیم؛ همچون: «آوان»، «آدامشول» (یا همان هالتامتی، به زبان عیلامی=عیلام)، «سیماش»، «باراخسه» یا «باراهشی»، «شوش» و ... .
«آوان» در سراسر دوره نخستین تاریخ، سرآمد شهرهای خاور زمین بود. شوش در آن زمان تنها از اهمیت تجاری برخوردار اما، سرنوشت سیاسی آن گره ای سخت با سرنوشت آوان خورده بود.

«آوان» همچنین یکی از شهرهای کهن ناحیه عیلام بوده که موقعیت آن بدست نیامده است؛ برخی بر این باورند که در شمال شهر شوش یا حتی در جنوب لرستان، نزدیک دزفول قرار داشته است.

دودمان آوان، نخستین دومان دوره تاریخی عیلام است. «پلی» (Peli) این دودمان را در 2.474 ق.م پی افکند. جانشینان او را که همگی عیلامی خالص بودند، تنها به نام می شناسیم. «تاتا»، «اوکو تاهش»، «هی شود»، «شوشون تارنا»، «ناپی ایلخوش» و «کیکو سیمه تمتی». البته این ها برای ما چیزی مگر مشتی اسم نیستند.

اما با هشتمین پادشاه از این دودمان، یعنی «لوهی-ایشان»، و نیز جانشین او «هیشپ-راتپ»، برای نخستین بار به روشنایی کامل تاریخ عیلام گام می نهیم. زیرا این دو پادشاه، هم دوره با یکی از جالب ترین شخصیت های روزگار باستان، یعنی «سارگن»، پادشاه اکّد (2.334 - 2.279 ق.م) بودند.

او در پی دو حمله به کوهنشینان عیلامی، شهرهای بسیاری را به تسخیر خود درآورد. این گونه به نظر می رسد که «لوهی-ایشان» شاه آوان، در جنگ با سارگن اکّدی کشته شده باشد، زیرا کمی بعد، «هیشپ-راتپ» را می بینیم که خراجگذار جنگاور اکّد شده است و از آنجا که یک استوانه از سارگن در شهر شوش یافت شده است می توان گفت که شاید این شهر نیز به تسخیر پادشاه اکّد درآمده بود.

پس از درگذشت سارگن، دولت آوان نیز همچون دیگر شهر-دولت ها، در برابر «ریموش» شاه تازه اکّد (2.279 - 2.270 ق.م)، شورش کرد. کوهنشینان اگرچند در برابر ریموش دلیرانه درایستادند، اما او نیز همچون سارگن، فاتحی بزرگ بود و سرانجام توانست همه شورش ها را فرونشاند و حتی شوش نیز به دست رزم آوران ریموش افتاد.

احتمال دارد که «هِلو» شاه بعدی دودمان آوان، بمنظور رویارویی با قدرت امپراتوری اکّد، به «انشان» و «شریهوم» لشکر کشیده باشد، زیرا «مانیشتوسو» سوّمین شاه اکّد (2.270 - 2.255 ق.م)، سپاهیان خود را به آن ناحیه فرستاد، و «هِلو» شاه شکست خورده عیلام را به اکّد برد.

در دوران پادشاهی «نارام-سین» شاه اکّد (2.255 - 2.218 ق.م)، شوش که همواره تحت تأثیر تمدّن سومر بود، به سرعت زیر تأثیر اکّد قرار گرفت؛ در این دوره، زبان اکّدی تا اندازه-ی زیادی جای زبان عیلامی را می گیرد و حتی نام های افراد نیز به طور عمده، سامی می شود.

در دیگر نواحی عیلام بزرگ، زبان و فرهنگ بومی دست نخورده به جا ماند و دلیل آن، پیمانی است میان یک پادشاهی بومی، به احتمال زیاد «هیتا» شاه بعدی آوان، با «نارام-سین»، که به زبان عیلامی نوشته شده است. این پیمان با یاری از خدایان گوناگون آغاز می شود و در پی آن، سوگندی می آید که متن آن چنین است: «دشمن نارام-سین دشمن من، دوست نارام-سین دوست من است». فرمانرای عیلامی آشکارا تابعیت خود از پادشاه اکّد را می پذیرد.

نارام-سین که می دانست خدمت صادقانه در طی سال های دراز را چگونه پاداش دهد، «انام-مونه»، شخصی را که پیش از آن تنها ایشاکو (فرماندار)-ی شوش  بود، «شاکاناکو» (فرمانروا)-ی عیلام گرداند. شاید مقامی که وی رها کرده بود (فرمانداری شوش)، به دست عیلامی شایسته و با کفایتی به نام «پوزور-اینشوشیناک» افتاده باشد. این شاهزاده که دوست داشت خداونان خویش را خشنود سازد، در آغاز سنگ-نبشته های خود را به زبان اکّدی می نوشت، اما چندان نگذشت که در کنار زبان اکدی، زبان پیش از عیلامی را نیز به کار بست.

پس از چندی، شاید با مرگ یا برکناری «انام-مونه»، پوزور-اینشوشیناک را در مقام شاکاناکوی عیلام می بینیم. این سمت تازه که افزایش قدرت وی را نیز در پی داشت، او را به دست زدن به فتوحات خارجی کشاند. دور نیست که وی به نارام-سین اعلام کرده که تنها به مطیع ساختن دست نشاندگانی می پردازد که از اطاعت خداوند اکّد سرپیچیدند.

او خود می گوید که چون «کیماش» و «هورتوم» به جنگ با او پرداختند، وی آنان را بشکست و «هوپ-شانا» را را غارت کرد. از این رو به احتمال فراوان نارام-سین فردی احتیاط کار بوده زیرا پوزور-اینشوشیناک وارد سرزمین هایی شده بود که دست کم، به طور اسمی در قلمرو شاه اکّد قرار داشت. فرمانروای عیلام همچنین مدعی است که سی شهر دیگر را بگشود. از این شهر ها به «کاشِن» اشاره می کند که نخستین اشاره تاریخی به سرزمین کاسی ها است و «گوتو»، که به طور مسلم به تماس با گوتیان اشاره دارد.

غنایمی که از شهر های تسلیم شده گرفته می شد، شوش را توانگر ساخت و او، نیایشگاه تازه ای برای اینشوشیناک، خدای شهر شوش ساخت.

هنگامی که در اکّد، نارام-سین جای خود را به «شارکالیشاری» (2.218 - 2.193 ق.م) داد، فرمانروای عیلام با یک کینه جویی اعلان استقلال کرد. او با «زاهارا» یعنی سرزمینی که در گذشته، عیلام و براهشی را در برابر ریموش یاری داده بود، متحد گردیده و در آغاز پادشاهی شارکالیشاری، به سرزمین اکّد تاختن اورد. سپاهیان او تنها پس از رخنه در ناحیه «اوپیس» (در مرکز اکّد)، پس رانده شدند. پوزور-اینشوشیناک که از این پیروزی جانی گرفته بود - زیرا به سلامت بازگشتن از سرزمین پادشاه اکّد، شاه چهار بخش جهان را نمی شد کمتر از پیروزی دانست، بیدرنگ بعنوان جانشین «هیتا»، تاج شاهی اوان را بر سر نهاد.

در این میان، گوتیان نیز سر به شورش برداشتند. آنان نیز با نیرویی که درایستان در برابر آن امکان نداشت، به سرزمین های سومر و اکّد هجوم اوردند. شارکالیشاری دلیرانه کوشید تا جلوی این موج را بگیرد، اما کوشش های او سودی نبخشید و او خود، شکار گوتیان شد.

مقارن این روزها، عیلامیان و دودمان «آوان» نیز از صحنه تاریخ خاورزمین بیرون می روند. پوزور-اینشوشیناک دوازدهمین و آخرین پادشاه آوان بود و با زوال ناگهانی او، این سرزمین در تاریکی فرو رفت. چنین می نماید که عیلام نیز همانند سومر و اکّد زیر موج گوتیان فرو رفته باشد.




طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ دوشنبه 7 دی 1388 ] [ 11:20 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
کولوسئوم

coliseum1.jpg

ساخت کولوسئوم یا آمفی تئاتر Flavian توسط Vespasian امپراطول سالهای 69 تا 70 روم پایه گذاری شد، پس از آن پسرش Titus در سال 80 بعد از میلاد آنرا بنا کرد، که نهایتا توسط Domitian برادر Titus که در سال 81 بر وی غلبه کرد و بر جایگاه امپراطور روم نشست، کامل شد و به پایان رسید. کولوسئوم به عنوان اولین آمفی تئاتر دائمی و ماندگار ساخته شده در روم، در زمین های باتلاقی ما بین تپه های Esquiline و Caelian واقع شده بود.
قدمت تاریخی و شکوه و جلال این عمارت از یک سو و کارامدی آن برای اجرای نمایش و امکان کنترل جمعیت ، از سوی دیگر، باعث شد این سالن یکی از بزرگترین بناهای معماری روم باستان به شمار رود.این آمفی تئاتر، به شکل یک بیضی عظیم است که ردیف های صندلی به تعداد پنجاه هزار تماشاچی، دور تا دور یک صحنه بیضی شکل مرکزی قرار گرفته است.

کف صحنه چوبی است و در زیر آن مجموعه ای از اتاقها و گذرگاهها برای عبور حیوانات وحشی و سایر تدارکات لازم جهت راه اندازی و اجرای نمایش قرار گرفته است . تعداد 80 دیوار به عنوان تکیه گاه برای طاق های گنبدی شکل، گذرگاهها، پلکان و ردیف های صندلی، روی صحنه قرار گرفته است. لبه بیرونی طاق های متوالی باعث اتصال طبقات مختلف و پلکان بین آنها به یکدیگر شده است.

coliseum2.jpg

سه ردیف طاق های گنبدی شکل رو در روی ستون ها و سر ستون ها قرار گرفته اند، در ستون های طبقه اول سبک معماری دوریک (Doric)، در طبقه دوم سبک ایونیک (Ionic)، و در طبقه سوم سبک قرنتی (Corinthian) که نزدیک به سبک کلاسیک یونان بود، به کار رفته است.
در بالای این سه طبقه اصلی، طبقه زیرشیروانی شامل ستون های مستطیل شکل سبک قرنتی قرار دارد، فضای بین ستون ها با 40 عدد پنجره کوچک مستطیل شکل پر شده است. در قسمت بالا، دیوارکوب ها و بندگاههایی وجود دارد که تیرک هایی را که سایه بان ها به آنها آویزان است، نگه داشته اند.

در ساخت عمارت با دقت بسیاری از انواع ترکیبات ساختمانی استفاده شده، برای فونداسیون از بتون و برای ستون ها و طاق ها از سنگ آهک ( تراورتن) استفاده شده، در ستون های به کار رفته برای دیوار دو طبقه زیرین، از نوعی سنگ متخلخل به نام توفا (Tufa) استفاده شده است. برای طبقات فوقانی و اکثر طاق ها از آجر بتونی استفاده شده است.

جزئیات :
کولوسئوم طوری طراحی شده که در آن پنجاه هزار تماشاگر جا بگیرد. در حدود 80 ورودی دارد که جمعیت می توانسته خیلی سریع و به راحتی وارد آن محل شده و از آنجا خارج شود.

نقشه آن یک بیضی پهناور است به اقطار 188 در 156 متر و زیربنای عمارت در حدود 6 جریب است. طاق ها روی 80 دیوار محوری نگهدارنده برای محافظت از ردیف های صندلی، گذرگاهها و پلکان، قرار گرفته اند.

ارتفاع نمای بیرونی شامل سه ردیف طاق به انضمام طبقه زیرشیروانی حدود 48.5 متر می باشد که معادل یک ساختمان 12 تا 15 طبقه است.


منبع خبر: senmerv.com




طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ دوشنبه 4 آبان 1388 ] [ 08:48 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
شهر ممنوعه

شهر ممنوعه

شهر ممنوعه از اواسط سلسله مینگ تا پایان سلسله کینگ کاخ سلطنتی چین بوده و در میان پکن واقع شده و هم اکنون کاخ موزه است. در حدود 5 قرن، شهر ممنوعه خانه امپراطور و خانواده اش و همچنین مرکز تشریفاتی و سیاسی دولت چین بوده است.

شهر ممنوعه

احداث شهر از سال 1406 تا 1420 به طول انجامید و مجموعه شامل 980 ساختمان با 8707 اتاق است که مساحتی به وسعت 720.000 مترمکعب را در برمیگیرد. مجموعه کاخها نمادی از معماری کاخی سنتی چین است و بر توسعه فرهنگی و معماری شرق آسیا تاثیر گذاشته است. شهر ممنوعه در سال 1987 بخشی از میراث جهانی اعلام شد و از سوی یونسکو به عنوان بزرگترین مجموعه حفاظت شده معماری چوبی باستان جهان انتخاب شده است.

در طول نزدیک به 15 سال ساخت این شهر بیش از یک میلیون کارگر شرکت داشته اند. در ساخت آن از چوبهای گران قیمت درخت فوبی ژنان . قطعات بزرگ سنگ مرمر و آجرهایی موسوم به آجر طلایی استفاده شده است.

در مجموع این شهر خانه 24 امپراطور بود و آخرین امپراطور ساکن آن یعنی پویی مقادیر زیادی از جواهرات قصر برای خرج زندگی مجلل خود فروخت و البته قطعات بسیار دیگری توسط خواجگان قصر به سرقت رفته بود. همانطور که گفته شد این شهر هم اکنون به کاخ موزه ای حفاظت شده تبدیل شده است...



طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ دوشنبه 4 آبان 1388 ] [ 08:46 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

دودمان اباراتی


از گاهشمار تاریخ ایران و جهان

 

دیدیم که در روزگاران نخستین، قدرتی تواناتر از هر قدرتی که در سومر قرار داشت، به ظاهر در بلندی های عیلام حکومت می راند. پیدایش دودمانی در آوان را که هم دوره با پادشاهان اکّد بود دنبال کردیم و فروپاشی هر دو را پس از تهاجم سپاهیان گوتیوم پی گرفتیم. دیدیم که به موازات دودمانی که پس از سال های سخت و سیاه فرمانروایی گوتیان در اور واقع در سومر سربرآورد، دودمان دیگری در سیماش که سرزمینی عیلامی بود فرمانروایی داشت که سرانجام حکومت اور را برانداخت. پس از آن دیدیم که آخرین شاه سیماش خود اسیر یکی از پادشاهان سومر گردید و عیلام باری دیگر، فرمانگذار مهاجمی جنگجو شد.

اکنون با عیلامی مغرور دیدار می کنیم که حتی هنگامی که سرزمین خودش سراسر اشباغ از فرهنگ سومری بود، سرزمین سومر را در تصرف خویش نگه داشت.

تاخت و تاز های اَموری ها به میان دو رود (میانه سده بیست و یکم ق.م)، تهاجم «ایلو-شوما» شاه آشور (ح. 1.905 - 1.906 ق.م) به سرزمین سومر، پایه گذاری دودمان نخست بابل (1.894 ق.م)، نبردهای پی در پی پادشاهان بابل و لارسا با اَموری ها، موجب آشوب و اغتشاش در میان دو رود شد.

این آشوب و اغتشاش در ناحیه میان دو رود باری دیگر به عیلام آزادی کامل داد؛ و در این سرزمین، دودمانی به قدرت رسید که به اندازه دودمان نخست بابل، که آوازه ای بلند دارد، دوام آورد و به تقریب، به اندازه آن اهمیت داشت. این دودمان را «اباراتی» پی افکند (1.865 ق.م)؛ لقب کامل اوف «شاه انزان و شوش» بود و این دودمان را به نام پایه گذار آن، «دودمان اباراتی» می نامیم.

 

عیلام در اوج


اگر چند فتوحات «شیلهاها» (1.845 - 1.831 ق.م) پسر اباراتی بر ما ناشناخته است، اما نسلی در پی نسل دیگر تبار خود را به او می رساندند و خاطره فعالیت های او را یاد می کردند. او بود که شاهان کوچک محلی ساخت و بالاترین لقب در آن سرزمین را که از آن خود او بود، «سوکل ماه» (پیک برکشیده) خواند. این لقب اهمیتی بیش از «شاه» داشت که به احتمال به ارتباط پادشاه با خدایان اشاره می کند و شاید معنی «پیامبر» و یا حتی «فرشته» بدهد.

«شیلهاها» استفاده از لقب دیگری به نام «آدا» (پدر) را نیز آغاز کرد. بیگمان این لقب به رابطه پادشاه با مردم عیلام اشاره دارد. لقب سوّم، یعنی «شاه» بر شخصی که از سوی عیلام به حکومت شهرهای سومری منصوب می گشت، گفته می شد.

همچنین مناصبی چون «سوکل عیلام و سیماش» و «سوکل شوش» را نیز برقرار ساخت. واژه سوکل به معنی «وزیر» یا «تام الاختیار» است؛ و چون شوش شهری اکّدی شده بود، سوکل آن کمترین اهمیت را در قلمرو سرزمین عیلام داشت. با این همه او می توانست امیدوار باشد که به قدرت برسد؛ زیرا شیلهاها سیاست نزدیک شدن گام به گام به تاج و تخت را که در دوره های گذشته رواج داشت، بار دیگر برقرار ساخت. با درگذشت «سوکل ماه»، سوکل عیلام و سیماش خود سوکل ماه می گردید؛ سوکل شوش که اغلب وی را شاه شوش نیز می نامیدند، تا سمت سوکل عیلام و سیماش بالا می رفت و از سوی سوکل ماه، سوکل تازه ای برای شوش انتخاب می گردید. این شخص نیکبخت که به احتمال عضو فرودستی بوده است، با این گزینش سوکل ماه احتمال داشت بی آنکه کمتری خطری متوجه او شود، به تاج و تخت شاهی برسد.

در دوران پادشاهی «شیلهاها»، «شیروک دوه» سوکل عیلام و سیماش و «شیموت وارتاش» سوکل شوش بود.

در سرزمین سومر، این نه «شیلهاها» بلکه پسرش «کودورمابوک» بود که بلند آوازه گردید. این عیلامی در حدود 1.840 ق.م در شهر «اموتبال» از نواحی اطراف «لارسا» مسکن گزید و استقلال آن شهر را تهدید کرد. «سین ایقیشام» که تازه پادشاهی خود را در لارسا آغاز کرده بود کوشش چندانی در مبارزه علیه «کودورمابوک»، بمنظور اخراج وی از «اموتبال» نکرد، اما سال بعد به او حمله نمود.

تهاجم شاه لارسا با حمله به نواحی «کا ایدا» و «نازاروم» آغاز گردید (1.839 ق.م). کودورمابوک برای تلافی تهاجم «سین ایقیشام» با دولت ایسین که «زامبیا» (1.836 - 1.833 ق.م) بر آن پادشاهی می کرد متحد گردید، «سین ایقیشام» در جنگ شکست خورد (1.835 ق.م) و کودورمابوک از سوی دولت عیلام، شخصی به نام «سیلی-اَدَد» را به عنوان فرماندار لارسا تعیین کرد.

تنها یک سال بعد (1.834 ق.م) شاید چون «سیلی اَدَد» جرئت ورزید که در قواعد تاریخگذاری خود را «شاه» بخواند، بیدرنگ از مقام خویش برکنار گردید و «واراد-سین» پسر کودورمابوک به جای او بر تخت شاهی لارسا نشانده شد. چند سالی پسر به طور اسمی پادشاه بود اما اختیار واقعی در دست پدر بود.

در سال 1.832 ق.م، «کازالو» و ناحیه مجاورش «موتیبال» مورد تهاجم لارسا قرار می گیرند، و «سابیوم» پادشاه بابل (1.844 - 1.830 ق.م)، «کازالو» را می گشاید. این رویداد از اهمیت زیادی برخوردار است. چرا که یا باید گفت «سابیوم» متحد عیلامیان در برابر خطر مشترک آمورویی ها بوده و یا آنکه دست نشانده عیلامیان بوده است. پس از آن کودورمابوک خود گزارش می دهد که چگونه سپاهیان کازالو و اموتبال را به دم تیغ سپرد و موجودیت کازالو را که در جنگ بشدت آسیب دیده بود تضمین کرد.

از سال 1.831 ق.م، کودورمابوک به ناگاه از صحنه سیاست لارسا ناپدید می گردد. شاید وی را پس از درگذشت شیلهاها به عیلام فراخواندند؛ اما با به تخت نشستن خودبخودی «شیروک دوه» بر مسند سوکل ماه عیلام، و «شیموت وارتاش» بر سریر سوکل عیلام و سیماش، دیگر به حضور او نیازی نبود. شاید به او برای نامگذاری سوکل تازه شوش، «سیوه پالار هوپاک» نیاز داشتند، اما این حق نیز تنها به سوکل ماه تازه تعلق داشت. به هر تقدیر، در سراسر دوازده سال یاقیمانده پادشاهی وارادسین در لارسا، کارها همه به دست پسر سپرده شد.

درباره پادشاهی «شیروک دوه» (1.830 - 1.810 ق.م) اطلاعی در دست نیست. اما چنین می نماید که «شیموت وارتاش» سوکل عیلام و سیماش در سمت خود درگذشت؛ «سیوه پالار هوپاک» ترفیع مقام یافته جانشین او شد، و «کودوزولوش یکم» نیز سوکل شوش گردید.

با درگذشت وارادسین (1.822 ق.م) در لارسا، فرزند دیگر کودورمابوک به نام «ریم سین» پادشاه لارسا می گردد (1.822 - 1.763 ق.م). پادشاهی شصت و یک ساله ریم-سین نشان می دهد که بهنگام نشستن بر تخت شاهی بیگمان کودکی خردسال بوده؛ و کودورمابوک، با به تخت نشستن او، باری دیگر در صحنه سیاست آشکار می گردد و ارتباط او با ریم سین، حتی استوارتر از رابطه اش با وارادسین بوده است.

در این میان، در سرزمین سومریان، «ریم سین» عیلامی، دست به کارهای بزرگی زد و علیه دولت-شهرهای «اوروک»، «ایسین»، «بابل»، «راپیلوم» و «سوتیوم» وارد نبرد شد (1.807 ق.م). او مدعی است که بر همه آنها غلبه کرده است.

با غلبه «ریم سین» بر «نابی ایلیشو» که تازه پادشاهی خود را در اوروک آغاز کرده بود، شهر اوروک به تسخیر ریم سین درآمد و دولت آن سقوط کرد (1.802 ق.م). پیروزی ریم-سین بر ایسین (1.792 ق.م) فتح راستینی بود. اما وی، حمورابی را که در همان سال به تخت بابل برآمده بود به حساب نیاورد چرا این قانون بخش بیباک، پس از نشستن بر تخت شاهی، بیدرنگ سیاست توسعه طلبی را آغاز کرده بود.

 

فروپاشی امپراتوری عیلام


در سال 1.764 ق.م، «ریم سین» حکمران عیلامی لارسا سخت زیر فشار دولت بابل قرار گرفت. بطور کامل آشکار است که او از سرزمین نیاکانش عیلام، کمک خواسته باشد. عیلامیان بی خردانه به این درخواست پاسخ مثبت گفتند. آنان مراهشی را پایگاه خویش ساخته و از آنجا به «سوبارتوم»، «گوتیوم»، «اشنونا» و «مالگیوم» تاختن آوردند. سپاهیان حمورابی و «زیمری لیم» شاه ماری که به کمکش شتافته بود، به رویارویی عیلامیان رفتند و آنان را شکست دادند.

شکست عیلامیان به دست سپاه حمورابی و «زیمری لیم»د، نه بدان معنی بود که در سال بعد (1.763 ق.م)، شاه بابل سراسر لارسا را درنوردیده، ریم سین پادشاهی خود را از دست داد؛ و نه بمعنی از دست رفتن اعتبار عیلام در کشورهای بیگانه بود؛ بلکه کوششی که برای یاری رساندن به ریم سین انجام گرفت، موجب فروپاشی امپراتوری عیلام و براندازی دولت آن گردید. اگر چند هیچ تهاجمی به این سرزمین صورت نگرفت، اما شکست در بابل به ظاهر آن چنان شدید بود که عیلام دستخوش منازعات داخلی گردید. به هر تقدیر از تاریخ این سرزمین به مدت هفتاد سال چیزی در دست نیست.

تنها یک پادشاه با درجه ای از روشنی پدیدار می گردد. این پادشاه «اداهوشو» است که خود را خواهرزاده شیلهاها معرفی می کند و تنها در عیلام برسمیت شناخته شده بود و نیز او، خود را تنها «شبان مردم شوش» می خواند.

درباره رویدادهایی که موجب تشکیل دوباره مملکتی پابرجا و باثبات گردید چیزی نمی دانیم. شاید با به سبب ناتوان شدن دولت بابل و حمله کاسی ها به آن سرزمین، عیلام فرصتی دیگر برای آزادی پیدا کرد.

در این میان، «کوتیر-ناخونته» که شاید در خردسالی به مقام سوکل شوش رسیده بود، توانست استقلال عیلام را از بابل بازپس گیرد (1.695 ق.م)، و آن نوع حکومتی را که در عهد نیاکانش رواج داشت باری دیگر معمول بسازد. او، «تاتا» را که نام کاملش (آنا-مهرا-هالکی» بود به عنوان سوکل عیلام و سیماش و «تمتی-آگون» را به عنوان سوکل شوش برگزید. تمتی آگون که خود را خواهرزاده شیروک دوه می خواند، کتیبه ای به زبان اکّدی نوشت. نوشتن اسناد شاهی به زبان بیگانه، از عمق تأثیرات سامی در شوش در سالهای گذشته خبر می دهد.

«تمتی-آگون» سرانجام شاید با مرگ نابهنگام تاتا، سوکل عیلام و سیماش، و «کوتیر-شیلهاها» دست نشانده تازه «کوتیرناخونته» در شوش می شود. آن گاه تمتی-آگون به فرمانروایی عالی عیلام رسید (1.685 ق.م).

سپس، «کوتیر-شیلهاها» سوکل ماه عیلام می گردد (1.670 - 1.655 ق.م)، کوک ناشور نیز سوکل عیلام و سیماش شد، و «شیروته» به مقام سوکل شوش دستیافت. اما چندی نگذشت که شخصی به نام «تمتی-راپتاش» جایگزین «شیروته» می شود.

سرانجام «کوک-ناشور» سمت سوکل ماه یافت (1.655 - 1.644 ق.م) و تمتی راپتاش سوکل عیلام و سیماش شد، و «کودوزولوش دوّم»، به سمت سوکل عیلام منصوب گردید.

دوران پادشاهی «تمتی-راپتاش» (1.644 - 1.636 ق.م) به ظاهر آرام و بی حادثه گذشت؛ اما شمار زیادی اسناد اقتصادی از زمان او وجود دارد که به افزایش میزان فعالیت تجاری در شوش اشاره می کند. در دوران پادشاهی وی، «کودوزولوش دوّم» سوکل عیلام و سیماش و «تان اولی» سوکل شوش بود.

همچنین اطلاع دیگری درباره سال های فرمانروایی «کودوزولوش دوّم» (1.635 - 1.626 ق.م) در دست نیست اما مسلم است که «تان اولی» سوکل عیلام و سیماش و «هالکی» سوکل شوش گردید.

متأسفانه درباره دوران پادشاهی «تان-اولی» (1.625 - 1.616 ق.م) نیز اطلاعاتی نداریم. تنها می دانیم که تمتی-هالکی به سمت سوکل عیلام و سیماش ارتقا یافت و «کوک ناشور دوّم» سوکل جدید شوش شد.

 نقص و پریشانی منابع، ما را حتی از شناخت فرمانگزاران و جانشینان «تمتی-هالکی» (1.615 - 1.606 ق.م) باز می دارد.

تاریخ گهگاه نشان داده است که فرمانروایان و مردم مملکتی تضعیف شده، سخت می کوشند تا شکوه و عظمت روزگاران گذشته را بازیابند. کهن گرایی یکی از شیوه هایی است که در کوشش برای زنده کردن گذشته بکار می رود. بنابراین، در ادعاهای گوناگون رساندن تبار به شیلهاهای بزرگ، شاید هم بتوان ضعف دید و هم کهن گرایی. به هر تقدیر، حدود 1.595 ق.م، عیلام بکلی از نظرها ناپدید می گردد. از آنجائیکه حدود این روزگار مملکت بابل تحت الشعاع کاسیها قرار می گیرد، باید دید آیا سرنوشت عیلام در فاجعه ای که بر سر همسایه باختری آن، یعنی بابل آمد، تغییر یافته است یا نه.




طبقه بندی: مطالب تاریخی،
[ دوشنبه 20 مهر 1388 ] [ 05:01 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وب سایت

ادبی - فرهنگی-عرفانی و اجتماعی و علمی و فلسفی و مذهبی و هنری و مسائل متفرقه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

SCRIPT LANGUAGE="Javascript"> online

مجله نایت پلاس

center>اسما خداوند متعال

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic