فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
از دیگر نمونه هاى رحمت خدا وجود انسان است كه اهل دل از او به عنوان جهان نفسى خبر مى دهند چنانچه نور رحمت نمى تابید ، نه چیزى پدید مى آمد و نه چیزى دوام و بقا داشت ، هر پدیده اى در حقیقت جلوه رحمت حق است . . . . وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْء . . .. . . . و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است . . . انسان موجود بى ارزش و كوچك و محدودى نیست كه هم چون برخى حیوانات فضاى زندگى اش لانه و غارى و یا درّه و جنگلى باشد ، همه دریاها و فضا و پهنه روى زمین و معادن و منابعش در اختیار اوست و روزى اش از پاكیزه ترین و بهترین روزى هاست نه چون روزى چهارپایان یا درندگان و پرندگان . . . كه با لاشه اى متعفن و یا مردارى بدبو یا علوفه اى پایمال شده و پژمرده و . . . سیر و سرگرم شود . این همه براى این است كه قدر و ارزش و كرامت خود را بداند و به تحقق عملى استعدادهاى خدادادى خویش بپردازد و همه وجودش را با خواسته هاى حضرت ربّ العزّه هماهنگ نماید تا در مقام قرب و جنت لقا و كاخ وصال و عرصه رحمت جایش دهند . ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارندتا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى راستى انسان چه موجود عجیبى است ، معجونى از آب و گل و عقل و فطرت و روح و نفس كه وزن عنصرى اش اندك و وزن شخصیتى و هویتش عظیم و غیرقابل درك است . او باید مادون خود را در راه برقرارى حیاتش به كار گیرد و براى تنها مافوق خودش كه حضرت ربّ العزه است با كمال خلوص و عشق بندگى كند . انسان به سبب رحمت رحمانیه و رحیمیه حق هم از نظر ظاهر بهترین و معتدل ترین صورت را و هم از نظر باطن نیكوترین سیرت را دارد، او مسجود فرشتگان است و عنایت و لطفى كه به او شده به فلك و ملك نشده است . جان ها فلكى گردد اگر این تن خاكىبیرون كند از خود صفت دیو و ددى را ابزارهای شناخت (قوه عاقله) علاوه بر حواس، انسان نیاز به یک امر و یا امور دیگری دارد. انسان برای شناختن، به نوعی تجزیه و تحلیل و گاهی به انواع تجزیه و تحلیل نیاز دارد. تجزیه و تحلیل، کار عقل است. تجزیه و تحلیل های عقلی، دسته بندی کردن اشیاء در مقوله های مختلف است. این کار به اصطلاح با تجزیه صورت می گیرد. و همچنین است ترکیب کردن به شکل خاصی، که منطق عهده دار کارهای تحلیلی و کارهای ترکیبی است و خود این داستانهایی دارد. مثلاً اگر ما فی الجمله با مسائل علمی آشنایی داشته باشیم، به ما اینطور می گویند که فلان چیز از مقوله کمیت است، فلان چیز از مقوله کیفیت است، در این جا تغییر کمی تبدیل به تغییر کیفی شده است و از این نوع حرفها. این کمیت و کیفیت و امثال اینها یعنی چه؟ ما اشیا را در مقوله های مختلف دسته بندی کرده ایم؛ مثلاً فاصله ها را بر حسب متر، وزنها را بر حسب کیلوگرم و مساحتها را بر حسب مترمربع تعیین می کنیم و اینها را کمیت می گوییم. صدها هزار اشیاء را داخل در مقوله کمیت می کنیم. همچنین صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله کیفیت دسته بندی می کنیم. صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله اضافه (یا مقوله نسبتها) داخل می کنیم و می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت. صدها هزار شیء دیگر را می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت و نه اضافه، جوهر و عرض است و یا به تعبیر غلط بعضی افراد، ذات است. اینها دسته بندیهاست. انسان تا اشیاء را دسته بندی نکند نمی تواند آنها را بشناسد. هیچ مکتبی نیست که قائل به مقولات اشیاء و قائل به دسته بندی کردن اشیاء برای شناسایی نباشد. البته گاهی درباره تعداد مقوله ها اختلاف نظر است، یکی می گوید ده تا است، دیگری می گوید پنج تا است، ارسطو برای خودش مقولاتی دارد، شیخ اشراق برای خودش مقولاتی دارد، کانت برای خودش مقولاتی دارد، هگل همینطور، و دیگران. ولی آنچه مسلم است این است که مقولات برای شناخت یک امر ضروری است. اگر اشیاء مقوله مقوله نشوند، برای ما قابل شناخت نیستند. این مقوله مقوله شدن یک کار عقلانی و فکری و یک تجزیه و تحلیل عقلی است. اشیاء را به صورت جزئی احساس می کنیم بعد به آنها تعمیم و کلیت می دهیم. تعمیم یک عمل عقلی است، کار عقل است، کار حس نیست. یکی از کارهای فوق العاده ذهن انسان عمل تجرید است. تجرید یعنی چه؟ تجرید غیر از تجزیه است. تجرید می کنیم یعنی ذهن ما دو امری را که در عالم عین یکی هستند، هرگز جدا نمی شوند و امکان جدا شدن ندارند، از یکدیگر جدا می کند، تجرید و مجرد می کند. مثلاً شما هرگز عدد مجرد در خارج ندارید. شما در عالم عین یک پنج تا ندارید که فقط پنج تا باشد، نه پنج تا گردو باشد، نه پنج تا درخت باشد و نه پنج تا چیز دیگر باشد. نمی شود در عالم عین " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد. اگر " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد، اگر پنج تائی (در خارج) باشد، اشیائی هستند که پنج تا هستند، مثلاً انگشتی وجود دارد که می گوییم پنج تا انگشت. ولی ذهن در عالم خودش، در عالم حساب و اعداد، آنجا که می گوید 25 = 5×5 هیچ ضرورتی ندارد که اول گردو را در نظر بگیرد بعد بگوید پنج تا پنج گردو (تازه مضروب فیه را گردو گرفته ولی باز مضروب را مجرد گرفته است) مساوی است با بیست و پنج گردو، می گوید پنج پنج تا می شود بیست و پنج تا. یعنی ذهن تجرید می کند و چون تجرید می کند قادر بر تفکر و قادر بر شناسایی است. اگر ذهن قدرت تجرید نمی داشت نمی توانست تفکر کند. این است که برای شناسائی، ابزار حس شرط لازم است، ولی شرط کافی نیست. یک نیرو و قوه دیگری هم هست. اسم آن قوه را هر چه می خواهید بگذارید: قوه فکر، قوه تفکر، قوه اندیشه، قوه عاقله، آن قوه ای که تجرید می کند، آن قوه ای که تعمیم می دهد، آن قوه ای که تجزیه و ترکیب می کند، آن قوه ای که حتی کلیات را تجزیه و ترکیب می کند؛ ما به آن، قوه عاقله می گوئیم. شما می خواهی اسم دیگری روی آن بگذاری، بگذار (گفت من آش را می پزم، تو اسمش را هر چه می خواهی بگذار). بنابراین حس یکی از ابزارهاست، آن قوه دیگری که اسمش عقل، اندیشه، فکر، فاکره یا هر نام دیگری است، ابزار دیگری است، این هر دو برای شناختن ضرورت دارد و ما از اینها بی نیاز نیستیم. راهکار تقویت محبت به خدا و اولیاى او با توجه به تلازمى که بین معرفت و محبت هست، ادعیه و زیارت هایى که درباره ائمّه اطهار علیهم السلام وارد شده و به ویژه زیارت نامه امام حسین علیه السلام، علاوه بر آنکه موجب استحکام اعتقادات مذهبى و معرفت ما درباره اهل بیت علیهم السلام مى شوند، بُعد دیگر روان ما، یعنى محبت ما به اهل بیت علیهم السلام را نیز تقویت مى کنند. اصلى ترین ابعاد روح انسان، دو بعد شناخت و معرفت، و احساس و عواطف اند و تقویت این دو بُعد، موجب تقویت انسانیت مى شود. در مقابل، هرچه از معرفت و عواطف انسان و از جمله محبت او به ارزش ها و مقدسات کاسته شود، او از انسانیت بیشتر فاصله مى گیرد. انسان عارى از معرفت و خودخواه و خودپرست که تنها به فکر خویش است و عاطفه و محبتى به دیگران ندارد، صورتش صورت انسانى است، اما قلبش، حیوانى؛ بلکه به فرموده خداوند او از حیوانات نیز پست تر است أُولَئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (اعراف: 179). گرامى داشتن یاد اهل بیت علیهم السلام و ازجمله یاد امام حسین علیه السلام و سلام بر او، که در جاى جاى معارف اهل بیت علیهم السلام بدان سفارش شده، تدبیرى است برگرفته از حکمت الهى، براى تقویت بُعد معرفتى و نیز بُعد عاطفى وجود ما، و درنتیجه، رشد جنبه انسانیت ما. به تجربه دریافته ایم که هر چقدر میزان محبت و علاقه مندى خود را به دوستان خود نشان دهیم و در عمل و همواره به آنان ثابت کنیم که دوستشان داریم، آن پیوند دوستى تقویت مى شود و دوام مى یابد؛ اما اگر اظهار دوستى و محبت نکنیم، رفته رفته آن محبت و علاقه از بین مى رود. اگر وقتى ما به دوستمان و کسى که به او ارادت داریم برخورد مى کنیم، اظهار ارادت کنیم و زبان به ستایش او بگشاییم، محبت او به ما بیشتر مى شود؛ اما اگر از کنار او بگذریم وبه اوسلام نکنیم،از آن محبت کاسته مى شود. نکته دیگر آنکه، انگیزه افراد در اظهار دوستى ها و محبت ها متفاوت است. گاه انسان سراغ دوستش مى رود تا از او پولى قرض کند و یا کمکى بخواهد؛ اما گاه دلش براى دوستش تنگ شده و براى رفع دل تنگى سراغ او مى رود و خواسته دیگرى از او ندارد. این اظهار محبت گرچه خالصانه تر از اظهار محبتى است که با انگیزه درخواست مادى انجام مى پذیرد، به هرجهت برطرف کننده نیاز روحى انسان است و به انگیزه منفعت جویى انجام مى پذیرد. عالى ترین و خالصانه ترین محبت آن است که بدون انگیزه نفسانى باشد و انسان در اظهار محبت نسبت به محبوب خویش، در پى نفع و خواسته خود نباشد؛ بلکه خود را فراموش کند و همه توجهش معطوف به محبوب شود؛ با کمال خضوع در پیش پاى محبوب به خاک افتد و خود را فانى در او ببیند. وقتى انسان به خداوند و اهل بیت علیهم السلام و مقدسات معرفت داشته باشد و به لوازم این معرفت عمل کند، بدانها محبت مى یابد و آن گاه با توجه بیشتر به محبوب و ترتیب اثر دادن به آثار این محبت، معرفت او و به ویژه معرفت حضورى او به خداوند خالصانه تر و آگاهانه تر مى شود. همچنین با گسترش فزون تر آن معرفت و محبت، رابطه قلبى او با خداوند و مبدأ هستى عمق بیشترى مى یابد. چنان که گفتیم انسان علاوه بر معرفت حصولى به خداوند که به وسیله مفاهیم ذهنى حاصل مى شود، معرفت حضورى و به تعبیر دیگر، شناخت قلبى به خداوند نیز دارد. در پرتو همین معرفت حضورى است که دل انسان گرایش و توجه به کسى دارد که به او روزى مى دهد، در تنگناها و سختى ها او را یارى مى رساند و از خطرها حفظ مى کند. وقتى انسان احساس کند که درها به روى او بسته است و هنگامى که امیدش از اسباب و وسایل قطع شود، احساس مى کند کسى هست که او را نجات دهد. اگر توجه انسان به این معرفت، که به وسیله مفاهیم و صور ذهنى حاصل نیامده، بیشتر شود و بکوشد که توجه قلبى بیشترى به خداى بلندمرتبه و وسایط فیض داشته باشد، معرفتش شفاف تر، بى پیرایه تر و ناب تر مى شود. البته علم حصولى و ذهنى به خداوند بلندمرتبه نیز مى تواند موجب گسترش آن معرفت حضورى و قلبى شود. این به دلیل ارتباط بین علم حصولى و حضورى است که مسئله اى روان شناختى است. روان شناسان مسلمان و به ویژه اهل عرفان باید این مسئله را کانون بحث و بررسى قرار دهند و میزان تأثیر علم حصولى بر علم حضورى انسان را مشخص سازند. انسان فطرتا کسى را که به او خدمت مى کند، دوست مى دارد. اگر در هنگام نیازمندى و نادارى کسى به ما کمک کند و پولى به ما قرض دهد، و بدان وسیله مشکل ما مرتفع شود، او را دوست خواهیم داشت. اگر ما باور داشته باشیم که هرآنچه داریم از خداست و همه نعمت ها را خداوند به ما ارزانى داشته است؛ همچنین اگر معتقد باشیم خداوند مادرى مهربان در اختیار ما نهاد که با همه وجود به ما خدمت کند و به پرورش و تربیت ما همت گمارد و همو این نظام اسلامى را در اختیار ما نهاد تا در پناه آن در آسایش و امنیت به سر بریم، آن گاه او را دوست خواهیم داشت و پیشانى شکر در پیشگاهش بر زمین مى ساییم. مگر مى شود انسان کسى را که کمکى محدود به او کرده (مثلاً چند هزار تومان به او قرض داده است) دوست بدارد، اما خداوندى را که او را غرق نعمت ساخته و هستى و هرچه را دارد در اختیارش نهاده، دوست نداشته باشد؟ مشکل آن است که محبت خدا در دل برخى استقرار نیافته و پایدار نشده است؛ ایشان وقتى درباره نعمت هاى خدا مى اندیشند، به یاد خداوند مى افتند و احساس محبت به او دارند؛ اما وقتى پاى محبوب هاى دیگر به میان مى آید، خدا را فراموش مى کنند. آنان در مقام تعارض و تزاحم بین خواسته هاى نفسانى و دنیوى با خواسته هاى الهى و معنوى، و نیز تزاحم بین محبت به غیرخدا با محبت به خدا، خواسته هاى نفسانى و محبت به غیرخدا را ترجیح مى دهند. ازاین رو، امام سجاد علیه السلام از خداوند درخواست مى کنند که محبت به خود را چون درختى تنومند که ریشه در اعماق وجود ایشان دوانیده باشد، قرار دهد؛ تا هوس ها و تندبادهاى عواطف و احساسات غیرالهى، آن را از جاى برنکند. محبت به خدا نباید چون گیاه و نهالى نورسته باشد که با وزش بادى از جاى کنده شود و محبت به غیرخدا برجاى آن بنشیند؛ یا آنکه وقتى انسان به خیال خام خود از برخى از کارهاى خدا خوشش نیامد و ناراحت شد، محبت به خدا را فراموش کند جلوه هاى ناب محبت به خدا در روایتى چنین آمده است: أَنَّهُ صلى الله علیه و آله سَلَّمَ عَلَیهِ غُلاَمٌ دُونَ الْبُلُوغِ وَ بَشٍّ لَهُ وَتَبَسَّمَ فَرَحا بِالنَّبى صلى الله علیه و آله فَقَالَ لَهُ: أَتُحِبُّنى یا فَتَى؟ فقال: إِى وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ. فَقَالَ لَه: مِثْلَ عَینَیکَ؟ فَقالَ: أَکْثَرَ؟ فَقالَ: مِثْلَ أَبِیکَ؟ فَقَالَ: أَکثَرَ. فَقالَ: مِثْلَ أُمِّکَ؟ فَقالَ: أَکَثَرَ. فَقالَ: مِثلَ نَفْسِکَ؟ فَقالَ: أَکثرَ وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ فَقالَ: أَمِثْلَ رَبِّکَ؟ فَقال: اللّهَ اللّهَ اللّهَ یا رَسُولَ اللّهِ لَیسَ هَذَا لَکَ ولاَ لأَحدٍ، فَإِنَّمَا أَحْبَبْتُکَ لِحُبِ اللّهِ. فَاْلتَفَتَ النَبِّى إِلىَ مَنْ کانَ مَعَهُ وَقَالَ هَکَذَا کُونُوا أَحِبُّوا اللّهِ لإحسانِهِ إِلیکُمْ وَإِنْعَامِهِ عَلیکُمْ وَأَحِبُّونى لِحُّبِ اللّهِ (دیلمى، 1412ق، ج 1، ص 161)؛ پسرى به رسول خدا صلى الله علیه و آله سلام، و به روى آن حضرت تبسم کرد. حضرت به او فرمود: مرا دوست مى دارى، اى جوان؟ عرض کرد: آرى؛ به خدا سوگند، اى رسول خدا. حضرت فرمود: مانند چشمانت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: مانند پدرت؟ عرض کرد: بیشتر. حضرت فرمود: به اندازه مادرت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: به اندازه خودت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر، به خدا قسم، اى رسول خدا. فرمود: به اندازه خدا مرا دوست دارى؟ عرض کرد: اللّه اللّه اللّه اى رسول خدا! نه این مقام براى تو نیست و نه براى هیچ کس. من تو را براى خدا دوست دارم. حضرت به همراهان خود روى کرد و فرمود: این گونه خدا را به واسطه احسان به شما و نعمت هایى که به شما ارزانى داشته دوست بدارید و مرا هم به واسطه دوستى خدا دوست بدارید. وقتى خداوند حضرت ابراهیم علیه السلام را به مقام خلت رساند و او را خلیل خود قرار داد و فرمود: وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلا (نساء: 125)؛ (و خدا ابراهیم را دوست خود قرار داد)، برخى از فرشتگان به یکدیگر گفتند: خداوند کسى را که از نطفه آفریده شده، خلیل و دوست خود قرار داد و به او ثروت عظیم بخشید. خداوند به فرشتگان وحى کرد که وارسته ترین فرد و رئیس خود را برگزینند. آنان از بین خود جبرئیل و میکائیل را برگزیدند و آن دو به صورت انسان به زمین فرود آمدند. آن روز حضرت ابراهیم علیه السلام گوسفندان خود را جمع آورده بود؛ چه آنکه حضرت ابراهیم علیه السلام چهار هزار چوپان داشت و چهار هزار سگ گله که در گردن هریک از آنها قلاده اى زرین آویخته بود. ایشان همچنین چهل هزار گوسفند شیرده، و شترها و گاوهاى فراوان داشت. آن دو فرشته در دو سوى گله هاى حضرت ابراهیم علیه السلام ایستادند و یکى از آن دو، با صدایى زیبا و بلند گفت: سبوح قدوس. دیگرى در پاسخ او گفت: رب الملائکة والروح. حضرت ابراهیم علیه السلام با شنیدن نام معشوق خود چنان به وجد آمد که مدهوش شد و وقتى به خود آمد فرمود: اگر آنچه را گفتید بازگویید، نیمى از مالم را به شما مى بخشم. در مرتبه سوم گفت اگر دوباره آن را بازگویید، مال و فرزندان و جسمم از آن شما باشد. اینجا بود که فرشتگان به حکمت انتخاب خداوند پى بردند (ر.ک: فیض کاشانى، 1419ق، ج 2، ص 325ـ326). وقتى درختِ محبت خدا در اعماق دل انسان ریشه دوانید و استوار و تنومند شد، انسان با شنیدن نام خدا سرشار از لذت مى شود و به وجد مى آید؛ مى خواهد بیشتر درباره محبوب بشنود و ارتباطش را با او پایدارتر سازد. در مقابل، کسانى که دلشان از محبت خدا تهى است و محبت به غیرخدا بر دلشان نقش بسته، از شنیدن نام خدا ناراحت مى شوند: وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ (زمر: 45)؛ و چون خداوند به یگانگى یاد شود، دل هاى کسانى که به آن جهان ایمان ندارند برَمَد، و وقتى آنان که جز او هستند ]معبودهایشان [یاد شوند، ناگاه شادمان گردند. اگر انسان جویاى معرفت متعالى اى باشد که دست یافتن به آن براى انسان ممکن است (معرفتى که چون کیمیا وجود انسان را متحول مى سازد)، باید به مرتبه محبت عمیق و پایدار به خداوند دست یابد، و البته هم دست یافتن به آن معرفت و هم کسب این مرتبه محبت، با توفیق و عنایت الهى حاصل مى شود. اگر ما از اهمیت و ارزش این مراتب عالى محبت و معرفت خداوند آگاه مى بودیم، به جاى آنکه از خداوند نان و آب، و پست و مقام، و دیگر امکانات بى مقدار دنیوى را درخواست کنیم، سرلوحه خواسته ها و نیازمان را محبت و معرفت خدا قرار مى دادیم حقیقت درنگاه سالک حقیقت عبارت است از اینکه سالک نه خود را می بیند و نه عبادت و بندگی اش را ، از عالم کثرت پا را فراتر گذاشته، حقیقت واحده حاکم بر کل هستی را مشاهده می کند و در جهان اصلی غیر از صفات و اسماء الهی و مظاهر وجودی او چیزی نمی بیند؛ حتی خود و فعل خود را ادراک نمی کند. در این صورت که معنای « لا اله الا هو کل شیء هالک الا وجهه »(قصص/88) « هیچ معبودی جز او نیست . همه چیز جز ذات پاک او فانی می شود » را به خوبی می شناسد و سِر « و لله المشرق و المغرب اینما تولوا فثمّ وجه الله »(بقره115) « شرق و غرب از آن خداست و به هر سو رو کنید، خدا آنجاست » را میابد و آنچه را در آیه شریفه «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» (الرحمن/26- 27) « تمام کسانی که روی آن و زمین هستند، فانی می شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند.» نهفته است را ادراک می کند. به عنوان مثال ، در نماز آنچه از مقدمات ، شرایط، واجبات و ارکان در رساله های عملیّه آمده که مربوط به عموم مردم است و انجام آن مستلزم رفع تکلیف و ترک عمدی آن موجب فسق و چه بسا به عنوان کفر تلقی شود، شریعت نامیده شده است. در پس این ظواهر، باطنی در کار است که بیان کیفیّت و کمّیّت آن از عهده رساله های عملیه ساخته نیست. میزان اخلاص، حضور قلب، حال و هوای عبادت و بندگی به گونه ای که حلاوت و لذت آن را احساس کند و جمعاً مسائلی که شخص را به خداوند نزدیک می کند و به روح او عروج می بخشد، طریقت نامیده می شود. گاهی چند نفر در یک صف، نماز می خوانند که همه از نظر رعایت شرایط ظاهری در یک سطح قرار دارند ، ولی فاصله ارزش نماز آنها در نزد خداوند از زمین تا آسمان است. و حقیقت نماز این است که نماز گزار به معنای واقعی کلمه، انقطاع از غیر برای او حاصل شود. و هیچ چیزی را غیر حق متوجه نشود. کلامی از جانب خداوند به همه انسان ها سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام (ضحی 1,2- افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی. ( احزاب 10) تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118) وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. (انعام 63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.(اسرا 83) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3) غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر26) پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6) مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48) من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60) من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم. (قریش 3) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29) تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54) وب سایت عرفان / Erfan vebsite

وب سایت عرفان / Erfan vebsite
بزرگترین وب سایت در خدمت جامعه ایران اسلامی .  
قالب وبلاگ
نظر سنجی
از چه طریقی می توانیم با خدا دوست باشیم؟











کهکشانی برای کودکان، آلبوم تصاویر گالاکسی تب 3 مخصوص کودکان

galaxy tab 3 kids5

شرکت سامسونگ نسخه‌ای ویژه از تبلت گالاکسی تب 3 را به صورت اختصاصی برای کودکان به بازار عرضه خواهد نمود که با قیمت 229 دلار و ظاهری بسیار زیبا برای کودکان به بازار عرضه خواهد شد.

galaxy tab 3 kids

تاریخ عرضه رسمی این محصول در ایالات متحده  روز 10 نوامبر  یا همان 19 ابن ماه سال جاری اعلام شده است، و سفارش این محصول نیز از 1 نوامبر( 9 آبان) آغاز خواهد شد.

 galaxy tab 3 kids2

این تبلت همانطور که در تصاویر مشاهده می‌کنید ظاهر بسیار رنگارنگی دارد و برای کودکان جذاب خواهد بود، صفحه نمایش این تبلت 7 اینچی بوده و از نظر سخت افزاری نیز شباهت‌های زیادی با مدل اصلی گالاسکی تب 3 خواهد داشت.

 galaxy tab 3 kids3

مشخصات اصلی سخت افزاری این تبلت شامل پردازنده مارول 1.2 گیگاهرتزی و دو هسته ای، 1 گیگابایت رم، 8 گیگا بایت حافظه داخلی خواهد بود و سیستم عامل اندروید 4.1 نیز بر روی آن نصب شده است.

 galaxy tab 3 kids4

نرم افزار‌های پیش فرض زیادی برای کودکان بر روی این سیستم وجود خواهد دشات که مشهور ترین آنها بازی‌های داستان اسباب بازی، فروت نینجا، Smash it و … هستند.

 galaxy tab 3 kids6

ازجمله مهم‌ترین قابلیت‌های این تبلت این است که والدین می‌وانند با دسترسی به آ« تمامی عملکرد‌های فرزندشان در طول ساعات استفاده از تبلت را مشاهده و بررسی کنند تا به این ترتیب نظارت والدین به خوبی رعایت شود

منبع خبر: ای تی رسان




طبقه بندی: اخبار و مطالب تکنو لژی،
[ دوشنبه 27 آبان 1392 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

تیر زهرآگین طعنش مانده در چشمان
داده خسته جان بر نیزه ی تنهایی اش بی کس
هیچش آن دستان خون آلوده پنداری به فرمان نیست
 آنچه هر سو در افق گه گاه می بیند
شیهه اسبان رعد و نیزه بار آذرخشان است
در گذار باد
می زند فریاد
از ستیغ آسمان پیوند البرز مه آلوده
یا حریر راز بفت قصه های دور
 بال بگشای از کنام خویش
 ای سیمرغ راز آموز
بنگر اینجا در نبرد این دژ ایینان
عرصه بر آزادگان تنگ است
 کار از بازوی مردی و جوانمردی گذشته است
روزگار رنگ و نیرنگ است
باد این چاووش راه کاروان گرد
نغمه پرداز شکست خیل مغرور سپاه من
 می سراید در نهفت پرده های برگ
قصه های مرگ
وان دگر سو
 کرکس پیری بر اوج آسمان سرد
گرم می خواند سرود فتح اهریمن
 گفته بودی گاه سختی ها
درحصار شوربختی ها
 پر تو در آتش اندازم به یاری خوانمت باری
 اینک اینجا شعله ای برجا نمانده در سیاهی ها
تا پرت در آتش اندازم
 و به یاری خوانمت
 با چتر طاووسان مست آرزوی خویش
از نهانگاه ستیغ ابر پوش تیره ی البرز
یا حریر رازبفت قصه های دور
شعله ای گر نیست اینجا تا پرت در آتش اندازم
 و به یاری خوانمت یک دم به بام خویش
بشنو این فریاد ها را بشنو ای سیمرغ
 و ز چکاد آسمان پیوند البرز مه آلوده
بال بگشای از کنام خویش

شفیعی کدکنی




طبقه بندی: اشعار برگزیده ( عرفانی و ادبی )،
[ سه شنبه 21 آبان 1392 ] [ 10:20 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

تفکر لاهوتی و ملکوتی حضرت مولانا .

حضرت شمس برای مولانا نمونه اعلای کمال انسان است. او پیامبر عشق و آزادی است. توصیفات عاشقانه و صادقانۀ مولانا درباره شمس حجم عظیمی از دیوان کبیر را به خود اختصاص داده است. حضرت مولانا در وصف شمس می‌سراید:

این نیمه‌شبان کیست چو مهتاب رسیده / پیغمبر عشق است و ز محراب رسیده

این کیست چنین غلغله در شهر فکنده / بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق / از بهر گشاییدن ابواب رسیده

ناسوت و لاهوت، طبیعت و ماوراء طبیعت وَ فیزیک و متافیزیک در تفکر ارسطویی از هم جدا هستند. در اندیشه مولانا جهان دارای وحدت است، لیکن اشکال و لایه‌های مختلف دارد. در اندیشه او دنیا و آخرت به هم پیوسته‌اند. برای مولانا زندگی، اندیشه، آزادی، فتوت، مدارا، عمل و مرگ اموری جدی، واقعی و عینی هستند. برای او دنیا مزرعه آخرت است:

ز آنکه داند کین جهان کشتن / هست بهر محشر و برداشتن

(مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بیت 2989)

از منظر مولانا جهان دارای دو جنبه متناقض است: «واقعــی» و «مــوهــوم». هر که به چشم حقیقت در دنیا بنگرد، دنیا او را بینا کند و هر که به دیده مجاز به دنیا درنگرد، دنیا نابینایش کند. مولانا در قطعه‌ای تمثیلی (ابیات 1592-1640) در دفتر چهارم مثنوی دو دنیا را توصیف می‌کند:

از جهان دو بانگ می‌آید به ضد / تا کدامین را تو باشی مستعد

آن یکی بانگش نشور اتقیا / وآن یکی بانگش فریب اشقیا

(مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ابیات 1622 - 1623)

این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا

ای برادر تو همان اندیشه‌ای / مابقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گلست اندیشه‌ی تو گلشنی / ور بود خاری چو هیمه گلخنی

(مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت 277)




طبقه بندی: خوزه اخبار و مطالب عرفانی ،
[ سه شنبه 21 آبان 1392 ] [ 09:47 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

ای که در هر ذرّه ای تابان بود سیمای تو

در دل هر قطره ای پنهان بود دریای تو


لمعه از برق حسنت بر رخ لیلی بتافت

برق بر مجنون زد و مجنون شد از سودای تو


این چه شور است و چه غوغا در میان اهل دل

هر که بینم می رود بی خود سوی صحرای تو


جلوه ات از بس که در آفاق گشته جلوه گر

چشم عقل و سر نیارد تاب بر سیمای تو


نیست اندر خانقاه و مدرسه جز شور تو

نبود اندر مسجد و میخانه جز غوغای تو


در سماء روح و ارض و جسم نبود مسکنت

من عجب دارم که چون در سینه باشد جای تو


خالص شیدا نه امروز است از عشق تو مست

در ازل بوده است مست و عاشق و رسوای تو

 

 




طبقه بندی: اشعار برگزیده ( عرفانی و ادبی )،
[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 08:53 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

حبیب عجمی کیست ؟

حبیب عجمی یکی از بزرگان مشایخ تصوف می باشدکه درقرن اول و اوایل قرن دوم هجری درشهر بصره می زیسته است .به نوعی می توان گفت که از نخستین متصوفه وازموسسین تصوف بشمار می رود.

شیخ فریدالدین عطار در تذکره الاولیاء در شرح حالِ حبیب عجمی می نویسد : وی درابتدا فردی ثروتمند ،بازرگان و رباخوار بوده‌است. روزی برای دریافت طلب خود به سراغ بدهكاری رفت. مردِ بدهكار در خانه نبود. همسرش‌گفت تنها چیزی كه در خانه دارند، گردن یك گوسفنداست. حبیب، بی‌توجّه به وضع اهل خانه و در کمال بی‌رحمی، گردن گوسفند را به عنوان بخشی از طلب خود از آن زن گرفت و به خانه آورد.

این بازرگان ثروتمند، با همه‌ی مال و منال، در زندگی روزانه، با فقری تلخ و گزنده دست به گریبان بوده است تا آن‌جا كه حتّی نان نیز در خانه نداشته‌است. مرز فقر و خست او تا بدانجا بوده که حتی در خانه‌ی خویش، چند تکه چوب خشک نیز نداشته تا همسرش بتواند از آن برای پختن غذا استفاده کند.

از این رو، وقتی همسر حبیب عجمی می‌بیند که شوهرش، گردن استخوانی گوسفندی را به خانه آورده است به او می‌گوید حالا كه گوشت فراهم آورده‌ای، نان و هیزم نیزفراهم آور. این بار شوهر، به سراغ یكی دیگر از بدهكارانش می‌رود و به جای گرفتن پول، از او نان و هیزم دریافت می‌كند.

زمانی‌كه دیگ غذای آن‌ها در حال پختن‌است، گدایی بر در خانه‌ی حبیب ظاهر می‌شود و چیزی می‌طَلَبَد. حبیب به گدا می‌گوید: « اگر ما به تو كمك كنیم، با این كمك، وضع بهتری پیدا نمی‌كنی اما با دادن همین كمك، وضع ما بدتر از آن‌چه که هست می‌شود.» شخص گدا، ناامیدانه آن‌جا را ترك می‌كند. پس ازآن، همین‌كه همسر حبیب بر سر دیگ غذا می‌رود، در می‌یابدكه غذا تبدیل به خون شده‌است.

از قضای روزگار، وی همان روز در كوچه‌ای با گروهی از بچّه‌ها برخورد می‌كند كه به بازی مشغولند. ظاهراً حبیب عجمی، چنان شهرتی در میان مردم کوچه و بازار به هم زده که حتی کودکان کوی و برزن نیز از خست و مال‌دوستی او آگاه بوده‌اند. به همین جهت، همین‌كه وی به آنان نزدیك می‌شود، بچّه‌ها فریاد می‌زنند از پیرامون حبیب عجمی رباخوار دور شوید تا غبار پای او بر کسی ننشیند.

عطّار می‌نویسد كه این رویداد، چنان حبیب عجمی را دگرگون می‌کند که یک‌سره، دست از رباخواری می‌شوید و مردی دیگر می‌شود. البته در دوره‌ای كه حتّی كودكان كوی و برزن از چنان معیارهای عمیق و زاهدواره‌ای آگاهند، جادارد كه مردان با استعدادی همچون حبیب عجمی، یك‌شبه چنان دگرگون گردند كه از دیدگاه ناباورمندان، جز به دروغ و یا جادو، به چیز دیگر، تعبیر نتوان كرد.

این داستان بدین صورت نیز نقل می شود که روزی به دنبال معاملات خود از خانه بیرون آمد، روز جمعه بود، كودكان بازی می‌كردند، چون حبیب را دیدند آواز دادند كه حبیب ربا خوار آمد، دور شوید تا گَرد او بر ما ننشیند، كه چون او بدبخت شویم. این سخن بر حبیب سخت آمد، روی به مجلس حسن بصری نهاد. بر زبان حسن سخنی رفت كه یك‌باره دل حبیب را غارت كرد و هوش از او زایل شد. پس توبه كرد و در حلقه ارادت حسن بصری در آمد.

چون از آن مجلس باز آمد بدهکاری در راه او را دید، خواست كه از وی بگریزد، حبیب گفت: مگریز! تاكنون تو از من می‌گریختی، اكنون من باید از تو بگریزم. از آنجا بازگشت. كودكان هنوز بازی می‌كردند. چون حبیب را دیدند گفتند: دور شوید تا حبیب تایب بگذرد و گَرد او بر ما ننشیند و نافرمانی خدای نكرده باشیم. حبیب با خود گفت: خدای من بدین یك روز كه با تو آشتی كردم این طبل دل‌ها بر من بزدی و نام من به نیكویی بیرون دادی. پس منادی كرد كه هركه می‌باید از حبیب چیزی بگیرد، بیاید و بستاند. خلق گِرد آمدند و او ثروت خویش جمله بداد تا مفلس شد. كسی دیگر بیامد و دعوی كرد، پیراهن خود بدو داد و برهنه ماند و از آن پس به عبادت خدای مشغول شد و پیوسته شب و روز از حسن بصری می‌آموخت.

گویند حبیب در بصره خانه‌ای داشت بر سر چهارراه. پوستینی داشت كه تابستان و زمستان می‌پوشید. روزی نیاز به طهارت داشت، برخواست و پوستین بر سر چهارراه گذاشت. حسن بصری ازآنجا می گذشت، پوستین حبیب را در راه دید، با خود گفت این پوستین حبیب است مبادا كسی آنرا ببرد، ایستاد و نگاه می‌داشت تا حبیب برگشت و سلام كرد، پس گفت: ای امام مسلمانان چرا ایستاده ای؟ حسن گفت: ای حبیب ندانی كه پوستین در چهار سو نباید نهاد كه ببرند، بگو به اعتماد چه کسی اینجا گذاشتی؟ حبیب گفت: به اعتماد آنكسی که تو را برگماشت تا مواظبت کنی.

گویند روزی احمد حنبل(رض) و شافعی (رض) نشسته بودند. حبیب از راه رسید. احمد گفت: از وی سؤالی كنیم،شافعی گفت: سؤال مكن كه ایشان قومی عجیب باشند. چون حبیب نزدیك شد احمد گفت: چه می گویی در حق كسی که در پنج نماز یكی را فوت شود و نداند كدام است چه باید كرد؟ حبیب گفت: این دل كسی را بود كه از خدای-عزوجل- غافل بود، او را ادب باید كرد و پنج نماز را بایستی قضاكند. احمد در جواب او متحیر شد. شافعی كفت: نگفتم كه از ایشان سؤال نباید كرد.

گویند سی سال بود حبیب عجمی كنیزی داشت روی او تمام ندیده بود. روزی كنیز خود را گفت: ای پوشیده كنیز ما را صدا زن. او گفت:مگر من كنیز تو نیستم؟ حبیب گفت:ما را در این مدت زهرۀ آن نبوده است كه به غیر او به چیزی نگاه كنیم، تو را چگونه می‌توانستیم دید.

 گویند حبیب در گوشه‌ای می‌نشست و می‌گفت: چشمی كه جز تو را بیند روشن مباد و هركه را با تو انس نیست با هیچ كس انس مباد.

 تاریخ وفات او را 119 هجری نوشته‌اند و بعضی روز شنبه نهم رمضان 141 دانسته‌اند.

شرح حال شیخ حبیب عجمی در تذکره الاولیاء :

 آن ولّی قبه ٔ غیرت ، آن صفی برده ٔ وحدت ، آن صاحب یقین بی گمان ، آن خلوت نشین بی نشان ، آن فقیر عدمی حبیب عجمی - رحمةاﷲ علیه - صاحب صدق و صاحب همت بود و کرامات و ریاضات کامل داشت و در ابتدا مال دار بود و ربا دادی و به بصره نشستی و هر روز به تقاضای معاملان خود شدی اگر سیمی نیافتی پایمزد طلب کردی ونفقه ٔ خود هر روز از آن ساختی .

 روزی به طلب وام داری رفته بود آن وام دار در خانه نبود چون او را ندید پایمزد طلب کرد. زن وام دار گفت : شوهرم حاضر نیست و من چیزی ندارم که ترا دهم . گوسفند کشته بودیم جز گردن او نمانده است اگر خواهی ترا دهم ؟ گفت : شاید. آن گردن گوسفند از وی بستد و به خانه برد. زن را گفت : این سودست ، دیگی بر نه زن گفت : نان نیست و هیزم نیست . او را گفت : نیک ! وارفتم تا از جهت پایمزد هیزم و نان بستانم . برفت و همه بستد و بیاورد و زن دیگ برنهاد و چون دیگ پخته شد زن خواست که در کاسه کند. سائلی فرا در آمد و چیزی خواست . حبیب بانگ بر وی زد که آنچه ماداریم اگر شما را دهیم توانگر نشوید و ما درویش شویم سایل نومید شد، زن خواست که در کاسه کند سردیگ برگرفت همه خون سیاه گشته بود. زن بازگشت زردروی شده ، دست حبیب گرفت و سوی دیگ آورد و گفت : نگاه کن که از شومی رباء تو و از بانگ که بر درویش زدی به ما چه رسید؟ بدین جهان خود چه باشد بدان جهان تا چه خواهد بود؟حبیب آن بدید، آتشی به دلش فروآمد که هرگز دیگر آن آتش بننشست گفت : ای زن هرچه بود توبه کردم . روز دیگربیرون آمد به طلب معاملان .

روز آدینه بود کودکان بازی میکردند. چون حبیب را بدیدند بانگ درگرفتند که حبیب رباخوار آمد. دور شوید تا گرد او بر ما ننشیند که چون او بدبخت شویم . این سخن بر حبیب سخت آمد. روی به مجلس نهاد و بر زفان حسن بصری چیزی برفت که به یکبارگی دل حبیب را غارت کرد. هوش ازو زایل شد پس توبه کرد و حسن بصری دریافت و دست در فتراک او زد چون از آن مجلس بازگشت وام داری او را بدید خواست که از حبیب بگریزد. حبیب گفت : مگریز تا اکنون تو را از من می بایست گریخت ، اکنون مرا از تو میباید گریخت . و از آنجا بازگشت کودکان بازی می کردند چون حبیب را بدیدند گفتند دور باشید تا حبیب تائب بگذرد تا گرد ما برو ننشیند که در خدای عاصی شویم .

حبیب گفت : الهی و سیدی بدین یک روز که با تو آشتی کردم این طبل دلها بر من بزدی و نام من بنیکوئی بیرون دادی . پس منادی کرد که هر که را از حبیب چیزی می باید ستد بیائید و بستانید. خلق گردآمدند و آن مال خویش جمله بداد تا مفلس شد. کسی دیگر بیامد و دعوی کرد هیچ نبود چادر زن بداد و دیگری دعوی کرد پیراهن خود بدو داد برهنه بماند .

بر لب فرات در صومعه ای شد و آنجا به عبادت خدای مشغول شد وهمه شب و روز از حسن علم می آموخت و قرآن نمی توانست آموخت ، عجمی ازین سببش گفتند.

چون روزگاری برآمد بی برگ و بی نوا شد زن از وی نفقات و دربایست ها طلب می کرد.حبیب به در بیرون آمد و قصد صومعه کرد تا عبادت پیش گرفت و چون شب درآمد بر زن باز آمد. زن او را پرسیدکه کجا کار کردی که چیزی نیاوردی ؟ حبیب گفت آن کس که من از جهت او کار می کردم بس کریمست و از کرم او شرم دارم که از وی چیزی خواهم . او خود چون وقت آید بدهد که می گوید هر ده روز مزد میدهم پس هر روز بدان صومعه میرفت و عبادت میکرد تا ده روز، روز دهم چون نمازپیشین رسید اندیشه در دلش افتاد که امشب به خانه چه برم و با زن چه گویم ؟ و بدان تفکر فروشد درحال خداوندتعالی حمالی را به در خانه ٔ وی فرستاد با یک خروارآرد و یک حمال دیگر با یک مسلوخ و یک حمال دیگر با روغن و انگبین و توابل و حویج . حمالان آن برداشته بودند و جوانمردی ماه روی با ایشان و اندر صره ای سیصد درم سیم به در خانه ٔ حبیب آمد و در بزد. زن درآمد گفت :چه کارت است ؟ آن جوان نیکوروی گفت : این جمله را خداوندگار فرستاده است . حبیب را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بیفزائیم . این بگفت و برفت . چون شب درآمد حبیب خجل زده و غمگین روی به خانه نهاد. چون به در خانه ٔ رسید بوی نان و دیگ می آمد.

زن حبیب پیش او بازرفت و رویش پاک کرد و لطف کرد چنانکه هرگز نکرده بود گفت : ای مرد این کار از بهر آن که میکنی آن کس بس نیکو مهتری است با کرامت و شفقت اینک چنین و چنین فرستاده بدست جوانمردی نیکوروی و گفت : حبیب چون بیایداو را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بیفزائیم . حبیب متحیر شد و گفت : ای عجب ده روز کار کردم بامن این نیکوئی کرد اگر بیشتر کنم دانی که چه کند؟

به کلیت روی از دنیا بگردانید و عبادت میکرد تا از بزرگان مستجاب الدعوة گشت چنانکه دعای او مجرب همگنان شد.بلکه روزی پیرزنی بیامد و در دست و پای او افتاد و بسی بگریست که پسری دارم که از من غائب است . دیرگاهست و مرا طاقت فراق نماند از بهر خدای دعائی بگوی تا بود که حق تعالی به برکت دعای تو او را به من بازرساند. گفت : هیچ سیم داری ؟ گفت دو درم . گفت : بیار بدرویشان ده و دعائی بگفت و گفت : برو که بتو رسید. زن هنوزبه در سرای نرسیده بود که پسر را دید فریاد برآورد گفت : اینک پسر من ! و او را به بر حبیب آورد. گفت : حال چگونه بود گفت : به کرمان بودم استاد مرا به طلب گوشت فرستاده بود گوشت بستدم و به خانه بازمیرفتم بادم درربود. آوازی شنیدم که : ای باد او را به خانه ٔ خودبازرسان . به برکت دعای حبیب و به برکت دو درم صدقه .اگر کسی گوید باد چگونه آورد؟ گویم : چنانکه چهل فرسنگ شادروان سلیمان علیه السلام می آورد و عرش بلقیس در هوا می آورد.

نقل است که حبیب را روز ترویه به بصره دیدند و روز عرفه به عرفات . وقتی در بصره قحطی پدید آمد حبیب طعام بسیار به نسیه بخرید و به صدقه داد و کیسه ای بردوخت و در زیر بالین کرد چون بتقاضا آمدندی کیسه بیرون کردی پر از درم بودی وامها بداد و در بصره خانه ای داشت بر سر چارسوی راه و پوستینی داشت که تابستان و زمستان آن پوشیدی وقتی بطهارت حاجتش آمد برخاست و پوستین بگذاشت . خواجه حسن بصری فرازرسید پوستین دید در راه انداخته گفت : این عجمی این قدر نداند که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود بایستاد و نگاه می داشت تا حبیب بازرسید، سلام گفت پس گفت ای امام مسلمانان چرا ایستاده ای ؟ گفت : ای حبیب ندانی که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود و بگو تا باعتماد که بگذاشته ای ، گفت : باعتماد آنکه تو را برگماشت تا نگاه داری .

نقل است که روزی حسن بر حبیب آمد به زیارت حبیب دو قرص جوین و پاره ای نمک پیش حسن نهاد. حسن خوردن گرفت سایلی به در آمد. حبیب آن دوقرص و نمک بدو داد حسن همچنان بماند. گفت : ای حبیب تو مردی شایسته ای اگر پاره ای علم داشتی به بودی که نان از پیش مهمان برگرفتی و همه به سائل دادی پاره ای به سائل بایست داد و پاره ای به مهمان . حبیب هیچ نگفت ساعتی بود غلامی می آمد و خوانی بر سر نهاده بود و بره ٔ بریان و حلوا و نان پاکیزه و پانصد درم سیم در پیش حبیب نهاد و حبیب سیم به درویشان داد و خوان پیش حسن نهاد چون حسن پاره ای بریان بخورد، حبیب گفت : ای استاد تو نیک مردی اگر تو پاره ای یقین داشتی به بودی با علم ، یقین باید. وقت نماز شام حسن به در صومعه ٔ او بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ایستاده . حسن درآمد. حبیب الحمد را الهمد می خواند گفت : نمازدر پی او درست نیست ، بدو اقتدا نکرد و خود بانگ نماز بگزارد و چون شب درآمد بخفت . حق را تبارک و تعالی بخواب دید گفت : ای بار خدای رضای تو در چه چیزست ؟ گفت : یا حسن رضای من دریافته بودی قدرش ندانستی گفت : بارخدایا آن چه بود؟ گفت : اگر تو نماز کردی از پس حبیب رضاء ما دریافته بودی و این نماز بهتر از جمله ٔ نماز عمر تو خواست بود اما ترا سقم عبارت از صحت نیت بازداشت . بسی تفاوتست از زبان ، راست کردن تا دل . یک روز کسان حجاج حسن را طلب میکردند در صومعه ٔ حبیب پنهان شد حبیب را گفتند امروز حسن را دیدی ؟ گفت : دیدم . گفتند: کجا شد؟ گفت : درین صومعه . در صومعه رفتند هرچند طلب کردند حسن را نیافتند، چنانکه حسن گفت هفت بار دست بر من نهادند و مرا ندیدند. حسن از صومعه بیرون آمد و گفت : ای حبیب حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی . حبیب گفت : ای استاد بسبب راست گفتن من خلاص یافتی که اگر دروغ گفتمی هر دو گرفتار شدیمی . حسن گفت : چه خواندی که مرا ندیدند؟ گفت ده بار آیةالکرسی برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هواﷲ أحد وباز گفتم الهی حسن را بتو سپردم نگاهش دار! نقل است که حسن بجائی خواست رفت ، بر لب دجله آمد و با خود چیزی می اندیشید که حبیب دررسید گفت : یا امام به چه ایستاده ای ؟ گفت : بجائی خواهم رفت کشتی دیر می آید. حبیب گفت : یا استاد تو را چه بود من علم از تو آموختم حسد مردمان از دل بیرون کن و دنیا را بر دل سرد کن و بلا را غنیمت دان و کارها از خدای بین . آنگاه پای بر آب نه و برو! حبیب پای بر آب نهاد و برفت . حسن بیهوش شد چون با خود آمد، گفتند: ای امام مسلمانان ترا چه بود؟ گفت : حبیب شاگرد من این ساعت مرا ملامت کرد و پای بر آب نهاد و برفت و من بمانده ام اگر فردا آواز آید که بر صراط آتشین بگذرید اگر من همچنین فرومانم چه توانم کرد. پس حسن گفت : ای حبیب این به چه یافتی ؟ گفت : بدان که من دل سفید میکنم و تو کاغذ سیاه . حسن گفت : «علمی نفع غیری و لم ینفعنی »؛ علم من دیگران را منفعت است و مرا نیست .

و بود که از اینجا کسی را گمان افتد که درجه ٔ حبیب بالای مقام حسن بود، نه چنانست ، که هیچ مقام در راه خدای بالای علم نیست ، و از بهر این بود که فرمان به زیادت خواستن هیچ صفت نیامد الا علم ، چنانکه در سخن مشایخ است که کرامات درجه ٔ چهاردهم طریقت است و اسرار و علم در درجه ٔ هشتادم ، از جهت آنکه کرامات از عبادت بسیار خیزد و اسرار از تفکر بسیار، و مثل این حال سلیمانست که این کار که او داشت در عالم کس نداشت . دیو و پری و وحوش و طیور مسخر، بادو آب و آتش مطیع، بساطی چهل فرسنگ در هوا روان با آن همه عظمت زفان مرغان و لغت موران مفهوم ، باز این همه کتاب که از عالم اسرار است موسی را بود علیه السلام لاجرم او باز آن همه کار متابع او بود.

نقل است که احمد حنبل و شافعی رضی اﷲ عنهما نشسته بودند. حبیب از گوشه ای درآمد، احمد گفت : من او را سوءالی خواهم کرد.شافعی گفت : ایشان را سؤال نشاید کرد که ایشان قومی عجب باشند. احمد گفت : چاره نیست . چون حبیب فرازرسید، احمد گفت : چگوئی در حق کسی که ازین پنج نماز یکی از وی فوت شود نمی داند کدام است چه باید کرد؟ حبیب گفت : هذا قلب غفل عن اﷲ فلیؤدب ؛ این دل کسی بود که ازخداوند غافل باشد او را ادب باید کرد و هر پنج نمازرا قضا باید کرد. احمد در جواب او متحیر بماند. شافعی گفت : نگفتم ایشان را سؤال نتوان کرد. نقل است که حبیب را خانه ای تاریک بود سوزنی در دست داشت بیفتادو گم شد درحال خانه روشن گشت . حبیب دست بر چشم نهاد.گفت : نی نی جز به چراغ بازندانم جست.

نقل است که سی سال بود که حبیب عجمی کنیزکی داشت روی او تمام ندیده بود. روزی کنیزک خود را گفت : ای مستوره کنیزک ما را آواز ده . گفت : نه من کنیزک توام . گفت : ما را درین سی سال زهره نبوده است که به غیر وی به هیچ چیز نگاه کنم تو را چگونه توانستمی دید؟

نقل است که در گوشه ای خالی نشستی ، گفتی : هرگزش چشم روشن مباد که جز تو بیند و هر که را به تو انس نیست به هیچ کس انسش مباد و در گوشه ای نشستی و دست از تجارت بداشتی گفتی : با یزدان ثقت است .

یکی پرسید که رضا در چیست ؟ گفت : در دلی که غبار نفاق در او نبود.

نقل است که هرگاه که در پیش او قرآن خواندندی سخت بگریستی بزاری ، بدو گفتند:تو عجمی و قرآن عربی نمی دانی که چه می گوید، این گریه از چیست ؟ گفت : زبانم عجمی است اما دلم عربی است . درویشی گفت : حبیبب را دیدم در مرتبه ٔ عظیم ، گفتم : آخراو عجمی است این همه مرتبه چیست ؟ آوازی شنیدم که اگرچه عجمی است اما حبیب است .

نقل است که خونئی را بر دار کردند هم در آن شب او را به خواب دیدند در مرغزار بهشت طواف می کرد با حله ٔ سبز پوشیده ، گفتند: یا فلان تو مرد قتال این از کجا یافتی ؟ گفت : در آن ساعت که مرا بر دار کردند حبیب عجمی برگذشت ، به گوشه ٔ چشم به من بازنگریست . این همه از برکات آن نظر است . رحمةاﷲ علیه  (تذکرة الاولیاء  )




طبقه بندی: تذکرةالعرفاء،
[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 08:35 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

جان به عشق تو مبتلاست حسین

دل بیاد تو کربلاست حسین
آفرینش بهای خون تو نیست

ذات حق بر تو خونبهاست حسین
دردمندان هر دو عالم را

گرد زوّار تو دواست حسین
قبر شش گوشه ات زچار طرف

کعبۀ عشق انبیاست حسین
زیر بار غمت نه پشت زمین

کمر آسمان دو تاست حسین
حَرمت رشک کعبه، صَحنَینَت

قبلۀ مروه و صفاست حسین
سرخ از خونت ای خدا را خون

روی زهرا و مصطفاست حسین
به تن پاره پاره ات سوگند

که مزار تو قلب ماست حسین
در صف حشر هر که را نگری

پرسد از دیگری کجاست حسین؟
با کدامین دعا گشایم لب

ذکر تو خوشترین دعاست حسین
پیرو خط آنکسم که مرا

بطریق تو رهنماست حسین
تو خدایی کنی به ملک خدا

بخدا تا خدا خداست حسین
به قیام مقدّست سوگند

از تو اسلام را بقاست حسین
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
گر نباشد غم تو عالم نیست

اثری از وجود آدم نیست
شادی از آسمان اگر بارد

بخدا بی غم تو جز غم نیست
خاک بی آبروئیش بر سر

هر که را این غبار ماتم نیست
گر زاشک غمت ننوشد آب

باغ جنّت بجز جهنّم نیست
در عزای تو چشم گریانم

از یم رحمت خدا کم نیست
میرد از قطره ای زاشک غمت

دوزخی که حریف آن یَم نیست
چون مسّمی به ماه ماتم توست

هیچ مَه بهتر از محرم نیست
زخم داغ تو شد دوای دلم

روی این زخم جای مرهم نیست
چشمم از اشک شوق لبریز است

که دلم خالی از تو یکدم نیست
گریه بر تو حیات دین من است

باغ بی آب سبز و خرّم نیست
سرو کارم فِتاده با تو بس

هیچ کارم دگر به عالم نیست
گرچه هجرت زپا فکنده مرا

گرچه بر غرفه هات، دستم نیست
تا نفس هست در گلو به لبم

ذکری از نام تو مقدّم نیست
به تن قطعه قطعه ات سوگند

این بود غیر از این مسلّم نیست
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
ای تو را از خدا سلام حسین

وی نبی را بهین کلام حسین
ذات جلّ جلاله ربّی

برده نامت به احترام حسین
نه عجب گر که مادرت زهرا

پیش پایت کند قیام حسین
اسم اعظم گذشته از دو لبش

هر که خواند تو را بنام حسین
خوش بود آن زبان مرا درکام

که بخوانم تو را مدام حسین
روز اوّل که آمدم به جهان

ریختم تربتت بکام حسین
هر کسی بر کسی بود عاشق

عشق ما هم توئی، امام حسین
دوست دارم که لحظۀ آخر

با تو عمرم شود تمام حسین
بخدا عشق هم تو را نشناخت

تا چه آید ز عقل خام حسین
ساقیم ریخته به بزم اَلَست

می عشق تو را بجام حسین
با سرشک محبّت تو مرا

داده شیر از نخست مام حسین
چه شود ای بعالمی مولا

که بخوانی مرا غلام حسین
بر تو و بر قیام خونینت

از همه نسل ها سلام حسین
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
تا به قتلت عدو شتاب گرفت

چرخ را سخت اضطراب گرفت
ریخت خون مقّدست بزمین

آسمان را زاشک آب گرفت

ابر خون ماه عارضت پوشاند

همه گفتند آفتاب گرفت
خالق لم یزل بخشم آمد

خلق را وحشت عذاب گرفت
نالۀ مصطفی بگوش رسید

موج خون چشم بو تراب گرفت
شد سیه رنگ آسمان از خشم

که ز خونت زمین خضاب گرفت
می ندانم که با کدام گناه

امّت این کار را ثواب گرفت
آن تن پاره پاره را در بَر

گه سکینه گهی رباب گرفت
چار اُمّ را بجان شرار افتاد

تا که دُختَت سراغ باب گرفت
شست زینب زاشک جسمت را

بسکه از چشم خود گلاب گرفت
بر تن پاره پاره داد سلام

زآن بریده گلو جواب گرفت
هر دم از زخم بی حساب تَنَت

خم شد و بوسه بی حساب گرفت
بیت ترجیع من به مقتل تو

نقش از اشک آنجناب گرفت
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
ای ز خون تو جاودان قرآن

وی سرت خوانده بر سنان قرآن

ای که از جسم پاره پارۀ تو

بار دیگر گرفت جان قرآن

گرد قبر مطهّرت خوانند

در زمین اهل آسمان قرآن

تا قیامت رهین منّت تو است

هرکه خواند به هر زمان قرآن

شست خون تو زنگ ز آینه‌اش

که دهد نور همچنان، قرآن

جان قرآن توئی توئی که دهد

آیه آیه بما نشان، قرآن

ای عجب گاه زیر سمّ ستور

گه بشاخ شجر عیان قرآن

من و ذکر سلام حضرت تو

که بمعنی بود همان قرآن

در توحید دیدند مرد و زن حقّ را

و از تو دارند انس و جان قرآن

تو سر نیزه لب گشا به سخن

تو بطشت طلا بخوان قرآن

تو بچشم ملک فروغ ببخش

تو بگوش بشر رسان قرآن

ای که بر نی سرت چهل منزل

همه جا داشت بر زبان قرآن

تو گرفتی بموج خون، بازش

ورنه میرفت از میان قرآن

باغ دین راز خون تو است حیات

اشهد انّ قد اقمت صلوات

ای ز خون جبین گرفته وضو

وی تو را مُهر سجده سنگ عدو
وی نوشته به صفحۀ تاریخ

قصّه عشق را به خون گلو
داده دل خازن بهشت زدست

که کند خاک تربتت را بو
آنچنانم بسوز دل که مدام

خون رود از دو دیده ام چون جو
تو سرشک محبّتم به پذیر

تو سلام مرا جواب بگو
بکه گویم تو را زدند زدند

تیر بر قلب و نیزه بر پهلو
اوفتاده بقتلگه بیهوش

دادی از دست طاقت و نیرو
یوسف فاطمه چرا گردت

گرگها ریختند از هر سو؟
همچو پیراهنت بسوزن تیر

بدن پاره پاره گشت رُفو
کمر انبیاء ز غصّه خمید

یاد آن سرو قامت دلجو
خون سرخت به قتلگاه نوشت

وحده لا اله الا هو
به که گویم که دخترت، رنگین

کرد از خون حنجرت گیسو
ای درود و سلام بر خونت

که شدت آب غسل و آب وضو
به خدائی که رشتۀ هستی

هست دائم بدست قدرت او
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
ای سرت بر سر نی آیت نور

نی به یمُن سر تو نخلۀ طور
همه جا در عزات کرب و بلا

همه روز از مصیبتت عاشور
چشم عالم بماتمت گریان

آل سفیان ز کُشتَنَت مسرور
سر نورانیت بنوک سنان

تن پاکت بزیر سمّ ستور
قامتت را کفن غبار زمین

صورتت را نقاب خاک تنور
سر پاکت بنوک نی پیدا

ماه رویت به ابر خون مستور
هر که روی تو دید از نزدیک

گفت چشم بد از جمالت دور
تا نبیند سرت به نی ای کاش

بود ز آغاز چشم آدم کور
گشت بر پا قیامت، از هر جا

نیزه دار تو را فتاد عبور
چون بگویم که سوی بزم شراب

اهلبیت تو را بَرنَد به زور
کاش می گشت پاره قلب زمین

کاش میرفت آسمان در گور
به مزارت دهم درود و سلام

بلکه با زائرت شوم محشور
این بود بهترین عبادت من

که کنم در غم تو شیون و شور
تا که مَه در سپهر دارد سیر

تا که مهر از فلک فشاند نور
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
به بابی اَنت، ای خدا را خون

که غمت کرده قلب ما را خون
آنچنان در غمت زمین گرید

که ز سر بگذرد سما را خون
از گلوی بریدۀ تو گرفت

دامن قدس کبریا را خون
با وجودی که بر تو آب نداد

داده ای دشت نینوا را خون
با که گوین زضرب سنگ گرفت

روی نورانی خدا را، خون
ترسم از اشک مادرت فردا

که بگیرد صف جزا را خون
چون نگریم بماتمت که از آن

جوشد از قلب سنگ خارا خون
حدّ گریه برای تو است همین

که کند اشک چشم ما را خون
آتشی ده که تا کُنی بر من

آب را اشک غم، غذا را خون
کس نداند بجز خدا که گرفت

روز عاشور تا کجا را خون
در عزایت سزد چنان گریم

که برد ملک کبریا را خون
ای که در ماتم تو تا محشر

ریزد از دیده مصطفی را خون
گشته آب بقای رحمت حق

در دیار بلا شما را خون
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
سرو قدّت زصدر زین افتاد

یا بخاک آیت مُبین افتاد
فرش گردید آسمان از خون

عرش یکباره بر زمین افتاد
نه تن پاره پاره ات که بخاک

هستی عالم آفرین افتاد
ظهر عاشور بود و در عالم

وحشت صبح واپسین افتاد
صیحه برخاست از دل جبریل

که محمد ز صدر زین افتاد
آمد از شش جهت نفیر عذاب

لرزه بر چار رکن دین افتاد
یک تن و سی هزار تن قاتل

در کجا رسم این چنین افتاد؟
یک شهید و هزار و نهصد زخم

چه به آن جسم نازنین افتاد
خواست جان بسپرد چو بر بدنت

دیدۀ زین العابدین افتاد
موج تیرت چون بر بدن آمد

زخم سنگت چو بر جبین افتاد
بیم کفر از نبود می گفتم

به جبین خدای چین افتاد
ای که سر تا به پای بودی مِهر

با تو اُمّت چرا به کین اُفتاد
با که گویم که ناصر دو جهان

بر روی خاک بی مُعین افتاد
همه دم بر تو روز عاشورا

همه جا زین سخن طنین افتاد
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
شهر کوفه شده سراپا چشم

همه گشتند بر تماشا چشم
سر نی بر سر تو داشت نگاه

کار میکرد هر طرف تا چشم
تا ببیند هلال زینب را

قرص خورشید شد سراپای چشم
به نوایت سپرده زینب گوش

به رخت بسته بود زهرا چشم
بَه چه می برد جلوه ات از دل

وَه چه میکرد چهره ات با چشم
جایی از خود نیافتی خالی

سر نی دوختی به هر جا چشم
دیده زینب گشود تا بسرت

بست گویی زدار دنیا چشم
یا هلالاً لُمَ استَنَّم کمالا

ای به گردت ستاره ها را چشم
ای مَه یکشبه که بر سر نی

یا به دل جلوه میکنی یا چشم
تو که اول ربودی از ما دل

چه شد که آخر که بستی از ما چشم
تا نرفته است دخترت از دست

از سر نی بر او تو بگشا چشم
یاد لبهای تشنۀ تو مرا

تا صف محشر است دریا چشم
لالۀ پرپرم دگر بی تو

بگلستان نمی کنم واچشم
تو جمال خدایی و برُخت

زآن مرا گشته جمله اعضا چشم
دین حق را ز خون تو است حیات

اشهد ان قد اقمت صلات
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
بر سر نی سر برادر من!

کاش می شد جدا ز تن سر من
کاش پای سر بریدۀ تو

دفن می شد بخاک پیکر من
کاش پیش از رسیده کوفه

کور می شد دو دیدۀ تر من
کاش آن لحظه کز تو دور شدم

می شدی لحظه های آخر من
آنچه در کربلا رسید به ما

همه را گفته بود مادر من
این گمانم نبود که سر تو

بر سر نی شود برابر من
نفسم تنگ شد گرفت دلم

آه قرآن بخوان برادر من
بر سر نی مقام وجه اللّه

آه گردد چگونه باور من؟
مِهر یک نی بلند گشته زخاک

هان مگر هست روز محشر من
دیدی آخر ز نیزه ها روئید

غرق خون لاله های پرپر من
آنطرف مهر طلعت عباس

اینطرف ماه روی اکبر من
آنطرف رأس قاسم ابن حسن

اینطرف روی عون و جعفر من
این ستاره است بین این همه مَه

یا بود شیرخواره اصغر من
بر فراز سنان بتاب بتاب

ای جمال جمیل داور من
دین حق را زخون تو است حیات

اشهد ان قد اقمت صلات
باغ دین راز خون تو است حیات
اشهد انّ قد اقمت صلوات
کاش پیش از غمت زمان می‌سوخت

لامکان خرمن مکان می سوخت
کاش با او فتادنت بزمین

خیمۀ هفت آسمان می سوخت
کاش در شعله های اَلعطشت

هستی بحر بی کران می سوخت
کاش در آتش سرادق تو

پروبال فرشتگان می سوخت
کاش از این جفای اهل جحیم

هر چه بود در جنان می سوخت
کاش با سوز زخم های تَنَت

هرچه جهان بود در جهان می‌سوخت
کاش با دامن یتیمۀ تو

بال جبرئیل همزمان می سوخت
کاش با یاد نخل قامت تو

خُلد را باغ و بوستان می سوخت
کاش از صدر زین چو افتادی

تُوسَنِ چرخ را عنان می سوخت
کاش روز اسیری حرمت

حرمت دهر همچنان می سوخت
در ریاض بخون نشستۀ عشق

حاصل عمر باغبان می سوخت


خیمه های تو و دل زینب

گوئیا هر دو توأمان می سوخت


برق آهش نوشت بر تاریخ

«میثمت» چون در آن میان می‌سوخت


باغ دین را ز خون تو است حیات
اشهد ان قد اقمت صلات

 




طبقه بندی: خوزه اخبار و مطالب عرفانی ،
[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 10:38 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

خوش ‌رقص ترین عروسک عشق شدم

آهنگ زدی چرخ زدم ، رقصیـدم

چرخیدم و رقصیدم و چرخیدم بـــاز

تا سنگ زدی، بی خبـر، لـرزیدم

افتـادم و پایم بشکست و اینـجا ماندم

از گوشه‌ی چشم تو چرا لغزیدم؟

حالا که عروسکی دگر یافته ای

صد بار بر این عشق خودم خندیدم

ای کاش به دام تو نمی افتادم

این گـونه به ساز تـو نمی رقصیدم




طبقه بندی: اشعار برگزیده ( عرفانی و ادبی )،
[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 10:29 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

بـــــاز هم شام سیه آغاز شد                    

وحشتی در شب طنین انداز شد

در هجــــوم بی امان تندبــــاد                    

قصه ای پر درد دیگر باز شد

 

کلبه ای چوبی کنار جنگل است                 

ساکن آن یک زن بی همدم است

خاطــــــرات آن شب مرگ آفرین                  

باز هم در خــــاطرش تکــــرار شد

 

آن شب مـــرگ آفرین تنها نبود                    

کودکی آنجا کنــارش خفته بود

مرد بیمارش کمی آن سو ترک                   

غرق هذیان بود و تب آغاز شد

 

کلــــبه چوبی میان تنـدبـــاد                       

ناله می کرد و صدای جغد و بــاد

زوزه ی پرهیبت طوفان سرد                       

بی امان در دشت شب تکرارشد

 

موج درد و یک دهان لبریز داد                      

لحظه‌ای دنیا ز حـرکت باز ماند

ناله های مـرد آنگه قطع شد                     

گریه های کودکش آغـــازشــد

 

نه خدایا این خیالی بیش نیست                

رفتنش،خواب عمیقی بیش نیست

لیک مردش رفته بود و این جهان                 

سر به سر لبریــــز اشک و آه شد

 

بعد آن شب زندگـــی دیگر نبود                  

جز برایش کودکــــی زرد و کبـود

طفل معصومی که سالی بعدتر                  

مرگ ناگاهش غمی جانکاه شد

 

امشب آن زن باز در خود میخزد                

بغض کهنه در دلش سر می زند

خاطـــــرات آن همه بی همدمی                 

در دلش کوهی شد و تکرار شد

 

یک بغل گریه برایش مانده است                 

خاطرش از زندگی آزرده اســت

کاش بعد مرگ مردش مرده بود                   

طفل هم امشب ز درد آزاد شد

 

معنی هستی به غیر از درد چیست           

تلخ تر از درد هستی، بی کسی است        

زندگــــی تنها برای اغنـــــیاست                 

 فقر هم دردی مصیبت ساز شد

 

باز هم سیلی تندِ تندر است                     

بغض زن بشکسته و چشمش تر است

زوزه ی گرگ و صدای تندباد                       

باز درد بی کسی آغــــاز شــــد




طبقه بندی: اشعار برگزیده ( عرفانی و ادبی )،
[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله‌ی آن قاف

از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم

دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم



طبقه بندی: خوزه اخبار و مطالب عرفانی ،
[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 10:22 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
خـــــدا از نگاه ملاصدرا !
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟



طبقه بندی: فلسفه،
[ دوشنبه 13 آبان 1392 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وب سایت

ادبی - فرهنگی-عرفانی و اجتماعی و علمی و فلسفی و مذهبی و هنری و مسائل متفرقه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

SCRIPT LANGUAGE="Javascript"> online

مجله نایت پلاس

center>اسما خداوند متعال

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic