فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
از دیگر نمونه هاى رحمت خدا وجود انسان است كه اهل دل از او به عنوان جهان نفسى خبر مى دهند چنانچه نور رحمت نمى تابید ، نه چیزى پدید مى آمد و نه چیزى دوام و بقا داشت ، هر پدیده اى در حقیقت جلوه رحمت حق است . . . . وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْء . . .. . . . و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است . . . انسان موجود بى ارزش و كوچك و محدودى نیست كه هم چون برخى حیوانات فضاى زندگى اش لانه و غارى و یا درّه و جنگلى باشد ، همه دریاها و فضا و پهنه روى زمین و معادن و منابعش در اختیار اوست و روزى اش از پاكیزه ترین و بهترین روزى هاست نه چون روزى چهارپایان یا درندگان و پرندگان . . . كه با لاشه اى متعفن و یا مردارى بدبو یا علوفه اى پایمال شده و پژمرده و . . . سیر و سرگرم شود . این همه براى این است كه قدر و ارزش و كرامت خود را بداند و به تحقق عملى استعدادهاى خدادادى خویش بپردازد و همه وجودش را با خواسته هاى حضرت ربّ العزّه هماهنگ نماید تا در مقام قرب و جنت لقا و كاخ وصال و عرصه رحمت جایش دهند . ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارندتا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى راستى انسان چه موجود عجیبى است ، معجونى از آب و گل و عقل و فطرت و روح و نفس كه وزن عنصرى اش اندك و وزن شخصیتى و هویتش عظیم و غیرقابل درك است . او باید مادون خود را در راه برقرارى حیاتش به كار گیرد و براى تنها مافوق خودش كه حضرت ربّ العزه است با كمال خلوص و عشق بندگى كند . انسان به سبب رحمت رحمانیه و رحیمیه حق هم از نظر ظاهر بهترین و معتدل ترین صورت را و هم از نظر باطن نیكوترین سیرت را دارد، او مسجود فرشتگان است و عنایت و لطفى كه به او شده به فلك و ملك نشده است . جان ها فلكى گردد اگر این تن خاكىبیرون كند از خود صفت دیو و ددى را ابزارهای شناخت (قوه عاقله) علاوه بر حواس، انسان نیاز به یک امر و یا امور دیگری دارد. انسان برای شناختن، به نوعی تجزیه و تحلیل و گاهی به انواع تجزیه و تحلیل نیاز دارد. تجزیه و تحلیل، کار عقل است. تجزیه و تحلیل های عقلی، دسته بندی کردن اشیاء در مقوله های مختلف است. این کار به اصطلاح با تجزیه صورت می گیرد. و همچنین است ترکیب کردن به شکل خاصی، که منطق عهده دار کارهای تحلیلی و کارهای ترکیبی است و خود این داستانهایی دارد. مثلاً اگر ما فی الجمله با مسائل علمی آشنایی داشته باشیم، به ما اینطور می گویند که فلان چیز از مقوله کمیت است، فلان چیز از مقوله کیفیت است، در این جا تغییر کمی تبدیل به تغییر کیفی شده است و از این نوع حرفها. این کمیت و کیفیت و امثال اینها یعنی چه؟ ما اشیا را در مقوله های مختلف دسته بندی کرده ایم؛ مثلاً فاصله ها را بر حسب متر، وزنها را بر حسب کیلوگرم و مساحتها را بر حسب مترمربع تعیین می کنیم و اینها را کمیت می گوییم. صدها هزار اشیاء را داخل در مقوله کمیت می کنیم. همچنین صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله کیفیت دسته بندی می کنیم. صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله اضافه (یا مقوله نسبتها) داخل می کنیم و می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت. صدها هزار شیء دیگر را می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت و نه اضافه، جوهر و عرض است و یا به تعبیر غلط بعضی افراد، ذات است. اینها دسته بندیهاست. انسان تا اشیاء را دسته بندی نکند نمی تواند آنها را بشناسد. هیچ مکتبی نیست که قائل به مقولات اشیاء و قائل به دسته بندی کردن اشیاء برای شناسایی نباشد. البته گاهی درباره تعداد مقوله ها اختلاف نظر است، یکی می گوید ده تا است، دیگری می گوید پنج تا است، ارسطو برای خودش مقولاتی دارد، شیخ اشراق برای خودش مقولاتی دارد، کانت برای خودش مقولاتی دارد، هگل همینطور، و دیگران. ولی آنچه مسلم است این است که مقولات برای شناخت یک امر ضروری است. اگر اشیاء مقوله مقوله نشوند، برای ما قابل شناخت نیستند. این مقوله مقوله شدن یک کار عقلانی و فکری و یک تجزیه و تحلیل عقلی است. اشیاء را به صورت جزئی احساس می کنیم بعد به آنها تعمیم و کلیت می دهیم. تعمیم یک عمل عقلی است، کار عقل است، کار حس نیست. یکی از کارهای فوق العاده ذهن انسان عمل تجرید است. تجرید یعنی چه؟ تجرید غیر از تجزیه است. تجرید می کنیم یعنی ذهن ما دو امری را که در عالم عین یکی هستند، هرگز جدا نمی شوند و امکان جدا شدن ندارند، از یکدیگر جدا می کند، تجرید و مجرد می کند. مثلاً شما هرگز عدد مجرد در خارج ندارید. شما در عالم عین یک پنج تا ندارید که فقط پنج تا باشد، نه پنج تا گردو باشد، نه پنج تا درخت باشد و نه پنج تا چیز دیگر باشد. نمی شود در عالم عین " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد. اگر " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد، اگر پنج تائی (در خارج) باشد، اشیائی هستند که پنج تا هستند، مثلاً انگشتی وجود دارد که می گوییم پنج تا انگشت. ولی ذهن در عالم خودش، در عالم حساب و اعداد، آنجا که می گوید 25 = 5×5 هیچ ضرورتی ندارد که اول گردو را در نظر بگیرد بعد بگوید پنج تا پنج گردو (تازه مضروب فیه را گردو گرفته ولی باز مضروب را مجرد گرفته است) مساوی است با بیست و پنج گردو، می گوید پنج پنج تا می شود بیست و پنج تا. یعنی ذهن تجرید می کند و چون تجرید می کند قادر بر تفکر و قادر بر شناسایی است. اگر ذهن قدرت تجرید نمی داشت نمی توانست تفکر کند. این است که برای شناسائی، ابزار حس شرط لازم است، ولی شرط کافی نیست. یک نیرو و قوه دیگری هم هست. اسم آن قوه را هر چه می خواهید بگذارید: قوه فکر، قوه تفکر، قوه اندیشه، قوه عاقله، آن قوه ای که تجرید می کند، آن قوه ای که تعمیم می دهد، آن قوه ای که تجزیه و ترکیب می کند، آن قوه ای که حتی کلیات را تجزیه و ترکیب می کند؛ ما به آن، قوه عاقله می گوئیم. شما می خواهی اسم دیگری روی آن بگذاری، بگذار (گفت من آش را می پزم، تو اسمش را هر چه می خواهی بگذار). بنابراین حس یکی از ابزارهاست، آن قوه دیگری که اسمش عقل، اندیشه، فکر، فاکره یا هر نام دیگری است، ابزار دیگری است، این هر دو برای شناختن ضرورت دارد و ما از اینها بی نیاز نیستیم. راهکار تقویت محبت به خدا و اولیاى او با توجه به تلازمى که بین معرفت و محبت هست، ادعیه و زیارت هایى که درباره ائمّه اطهار علیهم السلام وارد شده و به ویژه زیارت نامه امام حسین علیه السلام، علاوه بر آنکه موجب استحکام اعتقادات مذهبى و معرفت ما درباره اهل بیت علیهم السلام مى شوند، بُعد دیگر روان ما، یعنى محبت ما به اهل بیت علیهم السلام را نیز تقویت مى کنند. اصلى ترین ابعاد روح انسان، دو بعد شناخت و معرفت، و احساس و عواطف اند و تقویت این دو بُعد، موجب تقویت انسانیت مى شود. در مقابل، هرچه از معرفت و عواطف انسان و از جمله محبت او به ارزش ها و مقدسات کاسته شود، او از انسانیت بیشتر فاصله مى گیرد. انسان عارى از معرفت و خودخواه و خودپرست که تنها به فکر خویش است و عاطفه و محبتى به دیگران ندارد، صورتش صورت انسانى است، اما قلبش، حیوانى؛ بلکه به فرموده خداوند او از حیوانات نیز پست تر است أُولَئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (اعراف: 179). گرامى داشتن یاد اهل بیت علیهم السلام و ازجمله یاد امام حسین علیه السلام و سلام بر او، که در جاى جاى معارف اهل بیت علیهم السلام بدان سفارش شده، تدبیرى است برگرفته از حکمت الهى، براى تقویت بُعد معرفتى و نیز بُعد عاطفى وجود ما، و درنتیجه، رشد جنبه انسانیت ما. به تجربه دریافته ایم که هر چقدر میزان محبت و علاقه مندى خود را به دوستان خود نشان دهیم و در عمل و همواره به آنان ثابت کنیم که دوستشان داریم، آن پیوند دوستى تقویت مى شود و دوام مى یابد؛ اما اگر اظهار دوستى و محبت نکنیم، رفته رفته آن محبت و علاقه از بین مى رود. اگر وقتى ما به دوستمان و کسى که به او ارادت داریم برخورد مى کنیم، اظهار ارادت کنیم و زبان به ستایش او بگشاییم، محبت او به ما بیشتر مى شود؛ اما اگر از کنار او بگذریم وبه اوسلام نکنیم،از آن محبت کاسته مى شود. نکته دیگر آنکه، انگیزه افراد در اظهار دوستى ها و محبت ها متفاوت است. گاه انسان سراغ دوستش مى رود تا از او پولى قرض کند و یا کمکى بخواهد؛ اما گاه دلش براى دوستش تنگ شده و براى رفع دل تنگى سراغ او مى رود و خواسته دیگرى از او ندارد. این اظهار محبت گرچه خالصانه تر از اظهار محبتى است که با انگیزه درخواست مادى انجام مى پذیرد، به هرجهت برطرف کننده نیاز روحى انسان است و به انگیزه منفعت جویى انجام مى پذیرد. عالى ترین و خالصانه ترین محبت آن است که بدون انگیزه نفسانى باشد و انسان در اظهار محبت نسبت به محبوب خویش، در پى نفع و خواسته خود نباشد؛ بلکه خود را فراموش کند و همه توجهش معطوف به محبوب شود؛ با کمال خضوع در پیش پاى محبوب به خاک افتد و خود را فانى در او ببیند. وقتى انسان به خداوند و اهل بیت علیهم السلام و مقدسات معرفت داشته باشد و به لوازم این معرفت عمل کند، بدانها محبت مى یابد و آن گاه با توجه بیشتر به محبوب و ترتیب اثر دادن به آثار این محبت، معرفت او و به ویژه معرفت حضورى او به خداوند خالصانه تر و آگاهانه تر مى شود. همچنین با گسترش فزون تر آن معرفت و محبت، رابطه قلبى او با خداوند و مبدأ هستى عمق بیشترى مى یابد. چنان که گفتیم انسان علاوه بر معرفت حصولى به خداوند که به وسیله مفاهیم ذهنى حاصل مى شود، معرفت حضورى و به تعبیر دیگر، شناخت قلبى به خداوند نیز دارد. در پرتو همین معرفت حضورى است که دل انسان گرایش و توجه به کسى دارد که به او روزى مى دهد، در تنگناها و سختى ها او را یارى مى رساند و از خطرها حفظ مى کند. وقتى انسان احساس کند که درها به روى او بسته است و هنگامى که امیدش از اسباب و وسایل قطع شود، احساس مى کند کسى هست که او را نجات دهد. اگر توجه انسان به این معرفت، که به وسیله مفاهیم و صور ذهنى حاصل نیامده، بیشتر شود و بکوشد که توجه قلبى بیشترى به خداى بلندمرتبه و وسایط فیض داشته باشد، معرفتش شفاف تر، بى پیرایه تر و ناب تر مى شود. البته علم حصولى و ذهنى به خداوند بلندمرتبه نیز مى تواند موجب گسترش آن معرفت حضورى و قلبى شود. این به دلیل ارتباط بین علم حصولى و حضورى است که مسئله اى روان شناختى است. روان شناسان مسلمان و به ویژه اهل عرفان باید این مسئله را کانون بحث و بررسى قرار دهند و میزان تأثیر علم حصولى بر علم حضورى انسان را مشخص سازند. انسان فطرتا کسى را که به او خدمت مى کند، دوست مى دارد. اگر در هنگام نیازمندى و نادارى کسى به ما کمک کند و پولى به ما قرض دهد، و بدان وسیله مشکل ما مرتفع شود، او را دوست خواهیم داشت. اگر ما باور داشته باشیم که هرآنچه داریم از خداست و همه نعمت ها را خداوند به ما ارزانى داشته است؛ همچنین اگر معتقد باشیم خداوند مادرى مهربان در اختیار ما نهاد که با همه وجود به ما خدمت کند و به پرورش و تربیت ما همت گمارد و همو این نظام اسلامى را در اختیار ما نهاد تا در پناه آن در آسایش و امنیت به سر بریم، آن گاه او را دوست خواهیم داشت و پیشانى شکر در پیشگاهش بر زمین مى ساییم. مگر مى شود انسان کسى را که کمکى محدود به او کرده (مثلاً چند هزار تومان به او قرض داده است) دوست بدارد، اما خداوندى را که او را غرق نعمت ساخته و هستى و هرچه را دارد در اختیارش نهاده، دوست نداشته باشد؟ مشکل آن است که محبت خدا در دل برخى استقرار نیافته و پایدار نشده است؛ ایشان وقتى درباره نعمت هاى خدا مى اندیشند، به یاد خداوند مى افتند و احساس محبت به او دارند؛ اما وقتى پاى محبوب هاى دیگر به میان مى آید، خدا را فراموش مى کنند. آنان در مقام تعارض و تزاحم بین خواسته هاى نفسانى و دنیوى با خواسته هاى الهى و معنوى، و نیز تزاحم بین محبت به غیرخدا با محبت به خدا، خواسته هاى نفسانى و محبت به غیرخدا را ترجیح مى دهند. ازاین رو، امام سجاد علیه السلام از خداوند درخواست مى کنند که محبت به خود را چون درختى تنومند که ریشه در اعماق وجود ایشان دوانیده باشد، قرار دهد؛ تا هوس ها و تندبادهاى عواطف و احساسات غیرالهى، آن را از جاى برنکند. محبت به خدا نباید چون گیاه و نهالى نورسته باشد که با وزش بادى از جاى کنده شود و محبت به غیرخدا برجاى آن بنشیند؛ یا آنکه وقتى انسان به خیال خام خود از برخى از کارهاى خدا خوشش نیامد و ناراحت شد، محبت به خدا را فراموش کند جلوه هاى ناب محبت به خدا در روایتى چنین آمده است: أَنَّهُ صلى الله علیه و آله سَلَّمَ عَلَیهِ غُلاَمٌ دُونَ الْبُلُوغِ وَ بَشٍّ لَهُ وَتَبَسَّمَ فَرَحا بِالنَّبى صلى الله علیه و آله فَقَالَ لَهُ: أَتُحِبُّنى یا فَتَى؟ فقال: إِى وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ. فَقَالَ لَه: مِثْلَ عَینَیکَ؟ فَقالَ: أَکْثَرَ؟ فَقالَ: مِثْلَ أَبِیکَ؟ فَقَالَ: أَکثَرَ. فَقالَ: مِثْلَ أُمِّکَ؟ فَقالَ: أَکَثَرَ. فَقالَ: مِثلَ نَفْسِکَ؟ فَقالَ: أَکثرَ وَاللّهِ یا رَسُولَ اللهِ فَقالَ: أَمِثْلَ رَبِّکَ؟ فَقال: اللّهَ اللّهَ اللّهَ یا رَسُولَ اللّهِ لَیسَ هَذَا لَکَ ولاَ لأَحدٍ، فَإِنَّمَا أَحْبَبْتُکَ لِحُبِ اللّهِ. فَاْلتَفَتَ النَبِّى إِلىَ مَنْ کانَ مَعَهُ وَقَالَ هَکَذَا کُونُوا أَحِبُّوا اللّهِ لإحسانِهِ إِلیکُمْ وَإِنْعَامِهِ عَلیکُمْ وَأَحِبُّونى لِحُّبِ اللّهِ (دیلمى، 1412ق، ج 1، ص 161)؛ پسرى به رسول خدا صلى الله علیه و آله سلام، و به روى آن حضرت تبسم کرد. حضرت به او فرمود: مرا دوست مى دارى، اى جوان؟ عرض کرد: آرى؛ به خدا سوگند، اى رسول خدا. حضرت فرمود: مانند چشمانت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: مانند پدرت؟ عرض کرد: بیشتر. حضرت فرمود: به اندازه مادرت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر. فرمود: به اندازه خودت مرا دوست دارى؟ عرض کرد: بیشتر، به خدا قسم، اى رسول خدا. فرمود: به اندازه خدا مرا دوست دارى؟ عرض کرد: اللّه اللّه اللّه اى رسول خدا! نه این مقام براى تو نیست و نه براى هیچ کس. من تو را براى خدا دوست دارم. حضرت به همراهان خود روى کرد و فرمود: این گونه خدا را به واسطه احسان به شما و نعمت هایى که به شما ارزانى داشته دوست بدارید و مرا هم به واسطه دوستى خدا دوست بدارید. وقتى خداوند حضرت ابراهیم علیه السلام را به مقام خلت رساند و او را خلیل خود قرار داد و فرمود: وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلا (نساء: 125)؛ (و خدا ابراهیم را دوست خود قرار داد)، برخى از فرشتگان به یکدیگر گفتند: خداوند کسى را که از نطفه آفریده شده، خلیل و دوست خود قرار داد و به او ثروت عظیم بخشید. خداوند به فرشتگان وحى کرد که وارسته ترین فرد و رئیس خود را برگزینند. آنان از بین خود جبرئیل و میکائیل را برگزیدند و آن دو به صورت انسان به زمین فرود آمدند. آن روز حضرت ابراهیم علیه السلام گوسفندان خود را جمع آورده بود؛ چه آنکه حضرت ابراهیم علیه السلام چهار هزار چوپان داشت و چهار هزار سگ گله که در گردن هریک از آنها قلاده اى زرین آویخته بود. ایشان همچنین چهل هزار گوسفند شیرده، و شترها و گاوهاى فراوان داشت. آن دو فرشته در دو سوى گله هاى حضرت ابراهیم علیه السلام ایستادند و یکى از آن دو، با صدایى زیبا و بلند گفت: سبوح قدوس. دیگرى در پاسخ او گفت: رب الملائکة والروح. حضرت ابراهیم علیه السلام با شنیدن نام معشوق خود چنان به وجد آمد که مدهوش شد و وقتى به خود آمد فرمود: اگر آنچه را گفتید بازگویید، نیمى از مالم را به شما مى بخشم. در مرتبه سوم گفت اگر دوباره آن را بازگویید، مال و فرزندان و جسمم از آن شما باشد. اینجا بود که فرشتگان به حکمت انتخاب خداوند پى بردند (ر.ک: فیض کاشانى، 1419ق، ج 2، ص 325ـ326). وقتى درختِ محبت خدا در اعماق دل انسان ریشه دوانید و استوار و تنومند شد، انسان با شنیدن نام خدا سرشار از لذت مى شود و به وجد مى آید؛ مى خواهد بیشتر درباره محبوب بشنود و ارتباطش را با او پایدارتر سازد. در مقابل، کسانى که دلشان از محبت خدا تهى است و محبت به غیرخدا بر دلشان نقش بسته، از شنیدن نام خدا ناراحت مى شوند: وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ (زمر: 45)؛ و چون خداوند به یگانگى یاد شود، دل هاى کسانى که به آن جهان ایمان ندارند برَمَد، و وقتى آنان که جز او هستند ]معبودهایشان [یاد شوند، ناگاه شادمان گردند. اگر انسان جویاى معرفت متعالى اى باشد که دست یافتن به آن براى انسان ممکن است (معرفتى که چون کیمیا وجود انسان را متحول مى سازد)، باید به مرتبه محبت عمیق و پایدار به خداوند دست یابد، و البته هم دست یافتن به آن معرفت و هم کسب این مرتبه محبت، با توفیق و عنایت الهى حاصل مى شود. اگر ما از اهمیت و ارزش این مراتب عالى محبت و معرفت خداوند آگاه مى بودیم، به جاى آنکه از خداوند نان و آب، و پست و مقام، و دیگر امکانات بى مقدار دنیوى را درخواست کنیم، سرلوحه خواسته ها و نیازمان را محبت و معرفت خدا قرار مى دادیم حقیقت درنگاه سالک حقیقت عبارت است از اینکه سالک نه خود را می بیند و نه عبادت و بندگی اش را ، از عالم کثرت پا را فراتر گذاشته، حقیقت واحده حاکم بر کل هستی را مشاهده می کند و در جهان اصلی غیر از صفات و اسماء الهی و مظاهر وجودی او چیزی نمی بیند؛ حتی خود و فعل خود را ادراک نمی کند. در این صورت که معنای « لا اله الا هو کل شیء هالک الا وجهه »(قصص/88) « هیچ معبودی جز او نیست . همه چیز جز ذات پاک او فانی می شود » را به خوبی می شناسد و سِر « و لله المشرق و المغرب اینما تولوا فثمّ وجه الله »(بقره115) « شرق و غرب از آن خداست و به هر سو رو کنید، خدا آنجاست » را میابد و آنچه را در آیه شریفه «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» (الرحمن/26- 27) « تمام کسانی که روی آن و زمین هستند، فانی می شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند.» نهفته است را ادراک می کند. به عنوان مثال ، در نماز آنچه از مقدمات ، شرایط، واجبات و ارکان در رساله های عملیّه آمده که مربوط به عموم مردم است و انجام آن مستلزم رفع تکلیف و ترک عمدی آن موجب فسق و چه بسا به عنوان کفر تلقی شود، شریعت نامیده شده است. در پس این ظواهر، باطنی در کار است که بیان کیفیّت و کمّیّت آن از عهده رساله های عملیه ساخته نیست. میزان اخلاص، حضور قلب، حال و هوای عبادت و بندگی به گونه ای که حلاوت و لذت آن را احساس کند و جمعاً مسائلی که شخص را به خداوند نزدیک می کند و به روح او عروج می بخشد، طریقت نامیده می شود. گاهی چند نفر در یک صف، نماز می خوانند که همه از نظر رعایت شرایط ظاهری در یک سطح قرار دارند ، ولی فاصله ارزش نماز آنها در نزد خداوند از زمین تا آسمان است. و حقیقت نماز این است که نماز گزار به معنای واقعی کلمه، انقطاع از غیر برای او حاصل شود. و هیچ چیزی را غیر حق متوجه نشود. کلامی از جانب خداوند به همه انسان ها سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام (ضحی 1,2- افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی. ( احزاب 10) تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118) وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. (انعام 63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.(اسرا 83) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3) غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر26) پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6) مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48) من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60) من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم. (قریش 3) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29) تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54) وب سایت عرفان / Erfan vebsite

وب سایت عرفان / Erfan vebsite
بزرگترین وب سایت در خدمت جامعه ایران اسلامی .  
قالب وبلاگ
نظر سنجی
از چه طریقی می توانیم با خدا دوست باشیم؟











عمریست تا به پای خم از پا نشسته ایم     در کوی میفروش چو مینا نشسته ایم

ما را ز کوی باده فروشان گزیر نیست       تا باده در خم است همینجا نشسته ایم

تا موج حادثات چه بازی کند که ما             با زورق شکسته به دریا  نشسته ایم

ما آن شقایقیم  که با داغ سینه سوز         جامی گرفته در پی صحرا نشسته ایم

طفل زمان فشرد چو پروانه ام به مشت       جرم دمی که بر سر گلها نشسته ایم

عمری دویده ایم به هر سوی و عاقبت     دست از طلب بشسته و از پا نشسته ایم

فرهاد با ترانه مستانه غزل                  در هر سری چو نشاط صهبا نشسته ایم


علی اشتری متخلص به فرهاد






طبقه بندی: اشعار برگزیده ( عرفانی و ادبی )،
[ چهارشنبه 28 فروردین 1392 ] [ 10:44 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

بشنو از نی را چو مولانا سرود 

هر کس اش داد از درون جان درود


بخردی گفت این نوای خلقت است

کز سپهر آید به سوی ما فرود


عارفی گفتا نه، روح قدسی است 

 کاین چنین بر عالم ما پر گشود


دیگری گفتا که آن دانای راز 

 زین سخن لوح و قلم را می ستود


هم بر این سان نسل ها و نسل ها 

 عقل ها در راز و رمزش آزمود


با گذشت قرن ها و قرن ها 

 هر کس اش رمز و اشاراتی فزود


من برآنم کان ضمیر تابناک 

 هم به وحی القلب از دل می شنود


کز پس آن روزگار آید پدید 

 بانگ نایی از کران زنده رود



این اشارات زان بشارت می دهد 

 آذرخشی از میان ابر و دود


گوش بر نای کسائی نِه دلا 

 تا بدانی آن اشارت ها چه بود


محمدرضا شفیعی کدکنی




طبقه بندی: اشعار برگزیده ( عرفانی و ادبی )،
[ چهارشنبه 28 فروردین 1392 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

کشف دو گروه خونی جدید


محققان دانشگاه ورمونت موفق به کشف دو پروتئین جدید در سلول‌های قرمز خون شده‌اند که می‌تواند وجود دو نوع جدید از گروه خونی قابل آزمایش را به اثبات برساند.

به گزارش ایسنا، به نقل از خبرگزاری طبنا؛ این کشف جدید از آن جهت پراهمیت است که می‌تواند خطر انتقال گروه‌های خونی ناسازگار را در میان ده‌ها هزار انسان کاهش دهد.

اما نکته جالب توجه درباره کشف جدید این است که این دو نوع جدید گروه خونی می‌تواند تعداد کلی گروه‌های خونی شناخته شده را به ۳۲ برساند.

در واقع به جز گروه‌های A، B، AB و O گروه‌های خونی دیگری نیز وجود دارند که به نسبت این چهار گروه کمیاب‎ترند و معمولا نام افرادی را به خود می‌گیرند که در بدن آن‌ها جاری بوده و سپس کشف شده‌اند.

این گروه‌های خونی نادر از قبیل گروه‌های «جونیور» یا «لانگریز» به واسطه وجود گروه‌های ویژه از آنتی ژن‌ها شناسایی می‌شوند و بسیاری از آن‌ها از قبیل گروه‌های خونی Kell و MNS با گروه‌های خونی A یا O همخوانی و سازگاری دارند.

اما کشف گروه‌های خونی جدید معمولا امری بسیار نادر است، کشف آخرین نمونه جدید گروه خونی به بیش از یک دهه پیش باز می‌گردد، از این رو کشف دو گروه خونی به صورت همزمان رویداد بسیار مهمی به شمار می‌رود.

گروه‌های خونی «جونیور» و «لانگریز» به ویژه در شرق آسیا و در ژاپن فراوان دیده می‌شود به صورتی که به گفته دانشمندان بیش از ۵۰ هزار ژاپنی از گروه خونی «جونیور منفی» برخوردارند و به این واسطه دچار مشکلات انتقالی خون و یا ناسازگاری مادر با جنین هستند.




طبقه بندی: اخبار جهان پزشکی،
[ دوشنبه 26 فروردین 1392 ] [ 09:14 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

تصاویر تهران در تعطیلات نوروز

تصاویر تهران در تعطیلات نوروز

 

تا حالا تهران را اینطوری دیده بودید؟ شهر رویایی تهران + تصاویر
 
بقیه مطلب را در ادامه مطلب مشاهده فرمائید

ادامه مطلب

طبقه بندی: گالری تصاویر وب سایت،
[ چهارشنبه 21 فروردین 1392 ] [ 09:36 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

بیوگرافی و نظرات اکهارت.

زندگی و تحصیلات اکهارت
نام اكهارت (حدود 1260 تا 1328) غالباً با توسعه ی عرفان راینلاند - هنری سوسو (Henry Suso) یكی از شاگردان او در دهه ی 1320 در كلن بود و با وعظ كردن به زبان محلی قرین است. اما مساهمتهای او در منطق و نشانه شناسی و بسطها و باز تأویلهای شگفت انگیزی كه به برخی از نتیجه گیریهای آكویناس می داد نیز بخش مهمی از دستاورد اوست. اكهارت در حدود 1260 در آلمان زاده شد. او به سلسله ی دومینیكی قدم گذاشت و شاید قبل از 1277 به پاریس به دانشكده ی صناعات رفت و قبل از رفتن به كلن، جایی كه احتمالاً در نزد آلبرت در حدود 1280 دانش آموخت. او در 4-1293 در مقام كارشناس در عبارات در دیر سن ژاك در پاریس درس داد. میان 1294 و 1298 او نایب رئیس دیر دومینیكی ها در ارفورت بود. در 3-1302 او كرسی دومینیكی خداشناسی را در پاریس داشت. از 1303 تا 1311 او نایب رئیس استان ساكسونی بود كه به تازگی رسمیت دومینیكی یافته بود. اما او باز از 1311 تا 1313 در پاریس استاد خداشناسی بود، قبل از آنكه برای كاری دیگر از جانب سلسله اش به آلمان مراجعت كند. او در 1323 یا دیرتر در كلن تدریس كرد. سراسقف كلن، هنری فیرنبورگی (Henry Virneburg)، در 6-1325، و در 8-1327 دستور پژوهش درخصوص تدریس او را داد و او در 8-1327 به وسیله ی هیئتی در دادگاه پاپ كه اكنون در آوینیون بود محكوم شد. او در 1328 درگذشت. او در سال بعد در 27 مارس در اعلانیه ی پاپ (dominico In agro) كسی وصف شده بود كه می خواست بیشتر از آنكه باید بداند بداند و كسی بود كه در زمین كلیسا خار و خسك كاشته بود.

پرسش های پاریسی
او در 3-1302پرسش¬های پاریسی اش را به مناظره گذاشت. مسئله ی اصلی در دو پرسش نخست از این پرسش¬ها رابطه میان هستی و عقل در خدا بود. اكهارت در اینجا مدلل می سازد كه خدا فوق هستی است، چون وجود یا هستی را خدا به ثمر می رساند:«همین كه به وجود می رسیم به مخلوق می رسیم». اما خدا فكرت است و اكهارت فكرت را بر هستی تقدم می بخشد. این پرسش كه آیا در خدا فكرت و هستی یكی است یا آیا یكی از اینها بر دیگری تقدم دارد به هیچ وجه پرسشی تازه نبود. این پرسشی به كرات بحث شده در دانشگاهها بود و از تشخیصی برآمده بود كه فیلسوفی نوافلاطونی مانند افلوطین، در حالی كه فیلسوف ارسطویی هستی را بر فكرت یا تفكر تقدم می داد، هستی را اندرونی می دید كه با خود فكرت یكی است. این پرسشی بود كه در قرون وسطی به مفهوم خدا متصل شده بود. اكهارت در قیاس با جریان اصلی بحث اخیر از این پرسش بیرون از خط به نظر می آمد، اگرچه این برداشت باید با این تشخیص تعدیل شود كه اریگنا در خلق هستی نقشی برای فكرت قائل شده بود و، بسیار تازه تر، دیتریش فرایبرگی، در كتابش De origine rerum praedicamentalium ]درباره ی منشأ محمولهای موجود]، كاری مشابه انجام داده بود. اما به سخن نه چندان دقیق هستی شناسی مقدم بر تعقل ملاحظه شده بود و استادان دارای تمایل اوگوستینی (یعنی، اكثریت) گاهی این رابطه را با كمك تمایز میان جواهر و اعراض وصف كرده بودند.

شناختِ خداوند علت هستی
اكهارت در نخستین پرسش پاریسی اش این نظم را معكوس می كند. پرسش مطرح شده این است كه آیا هستی و فهم در خدا یكسان است (Utrum in deo sit idem esse et intelligere). پاسخ اكهارت این است كه این الفاظ در خدا یكی و تبدیل پذیر نیستند و خدا نیز نمی فهمد چون هست: خدا هست چون می فهمد (quia intelligit, ideo est). خدا فهمیدن یا شناختن است، نه هستی یا وجود. اكهارت esse را به مخلوقات محدود می كند چون چیزی نمی تواند رسماً در هر دو هم علتی و هم معلولی باشد كه علت به وجود می آورد. به علاوه، شناختن برتر از بودن است چون فعالیت بودن را هدایت می كند؛ شناخت خدا علت هستهاست.

اكهارت می گوید: «همین كه به هستی می رسیم، به مخلوق می رسیم.» خدا باید چیزی برتر از هستی باشد. در سفْر خروج (باب سوم، آیه ی خدا نمی گوید كه او هست (هستم) بلكه می گوید كه او چیزی غیر از هستی باقی خواهدماند (هستم آنكه هستم). اكهارت این جملۀ اخیر را "فهم" می داند. این عبارت حاكی از آن نیست كه خدا هستی بدون تقید است، بلكه حاكی از آن است كه او خلوص ناپیدای هستی (Puritas essendi) را دارد. از نظر اكهارت خدا هست چون می داند؛ «فهمیدن او بنیاد هستی اوست» (intelligere est ipsum intelligere fundamentum ipsius esse; ipsum esse est ipsum). به عبارت دیگر، فهم قبل از هستی می آید (alitus quam esse intelligere est) و «به واسطه ی این امر كه (خدا) می داند، هست» (intelligit ideo est quia). به یاد گفته ی دكارت می افتیم: می دانم، پس هستم.

بدین طریق اكهارت عقلی را طرح می كند كه خود را به همه چیز می گستراند و متعالی¬است و به هیچ طبیعتی محدود نمی شود: «در ابتدا كلمه بود» (یوحنا، باب اول، آیه ی 1( یعنی، حكمت و فهم از هر چیز دیگری آزاد است، از جمله هستی. حكمت نامخلوق است و خصلتی نامتناهی دارد. اتین ژیلسون نوشت كه اكهارت، و بعد از او، تولر و رایسبروك در فلسفه ی افلاطونی زبان و فنی یافتند كه با نیازهای آنان در مقام متفكران مسیحی بسیار مناسب بود؛ فلسفه ی ارسطو برای آنان كمتر مفید بود. اكهارت در پرسش¬هایش ترجیح داد از خدا در مقام هستی سخن نگوید (یا در مقام خیر یا حقیقت) بلكه در مقام فكرت و فهم خالصی سخن بگوید كه مقدم بر هستی است. اما اكهارت در این كار نیز خود را هم از سنتهای ارسطویی و هم از سنتهای نوافلاطونی جدا قرار می دهد. او هستی را چیزی می فهمد كه برخلاف فكرت متناهی و متعین است. این گسست از سنّت واضح و متمایز نیست چون اكهارت همواره به همان نحوی از الفاظ استفاده نمی كند كه اسلافش استفاده كرده بودند. به علاوه، اكهارت و آكویناس در واقع هستی و فهم را در خداشناسایی می كنند، اما در استدلال در اینكه خدا عقل محض است، اكهارت است كه عملاً بیان می كند هستی خدا چیست، یعنی: عقل.

چهار امر متعالی
تنها در پرسشهای پاریسی نیست كه اكهارت از این امور بحث می كند. او در دیباچه اش به كتاب Opus tripartitum باز همین كار را می كند. این كتاب محتملاً بعد از 1314 آغاز شده بود و محتملاً هیچگاه به پایان نرسیده بود. اكهارت در دیباچه ی عمومی و در دیباچه ی كتاب قضایا خدا و وجود را شناسایی می كند و به دفاع از گزاره ی esse est Deus]هستی خداست[ می پردازد. تنها خدا به درستی هست و هستی و واحد و حقیقی و خیر نامیده می شود، یعنی چهار متعالیه. هر چیز دیگری كه هستی و واحد و حقیقی یا خیر گفته شود این را از خودش ندارد بلكه از خدا و بی واسطه از خدا دارد. باشندگان دیگر، حتی مخلوقات غیرمادی و عاقل، نمی توانند كاملاً واحد باشند، چون هستی آنها با عقل شان یكی نیست. تنها عقل محض می تواند وحدت محض باشد؛ فقط خدا كلاً عقل و واحد است. خدا همچنین هستی بحت و پر است (plenum esse est Deus, esse purum et). وقتی چیزی گفته شود این هستی و این واحد و این حقیقی یا این خیر است، «این» هیچ چیز از هستی و واحد بودن و حقیقت یا خیر بودن به هستی و واحد بودن و حقیقت یا خیر بودن نمی افزاید. هر هستی دیگری به واسطه ی هستی اوست، به همان سان كه اشیاء سفید به واسطه ی سفیدی سفیدند (omne quod est per esse est. Esse autem Deus est). اكهارت با این استدلال منكر وجود مخلوقات به نظر می آید؛ اگر فقط خدا هستی است، آنها هیچ هستند. اما این برهان در واقع برای جا دادن آنها در هستی طرح شده است، نه برای نابود كردن هستی آنها. آنها از خودشان هیچ چیز نیستند. هستی در مخلوقات ذاتی است اما هستی فقط با خدا یكی است.

آغاز اكهارت در این تفسیر آن است كه تنها یك هستی وجود دارد: جوهر، همان طور كه ارسطو گفت. همه ی چیزهای دیگر (اعراض) از هستی (entis)اند. بنابراین اكهارت استفاده از كلمه ی هستی را به خدا به تنهایی محدود می كند و مخلوقات را به اعراض تشبیه می كند. اینگونه است كه او سفْر خروج، باب سوم، آیه ی 14، را می خواند: «هستم آنكه هستم... آنكه مرا فرستاد» و كتاب ایوب، باب چهاردهم، آیه ی 4، «تنها تویی كه هستی». تنها یك هستی وجود دارد و آن خداست كه هست، همان طور كه كتاب العلل (Liber de Causis) می گوید، واحد. اكهارت مدلل می سازد كه، اگر وجود با خدا یكی نبود، خدا وجودش را به چیز دیگری نیز مدیون می بود و نخستین باشنده و نامخلوق نمی بود. او آن وجودی است كه نمی تواند وجود نداشته باشد، واقعیتی كه علت هر چیز دیگر است. اكهارت همچنین متعالیه ها – وحدت و حقیقت و خیر- را با خدا یكی می داند چون آنها با هستی یكی هستند.

وجود مخلوقات
و اما موضع اكهارت در خصوص وجود مخلوقات آن است كه وجود آنها مندرج در وجود خداست. آنها این هستی یا آن هستی یا این یا آن متعالیه را دارند، در حالی كه خدا هستی (یا وحدت یا حقیقت یا خیر) است و بس. مخلوقات با قیاس با جوهر باشنده اند؛ آنها به طور مستقیم هستی ندارند بلكه به طور غیرمستقیم هستی دارند. اكهارت از مثالی استفاده می كند كه در نزد ارسطو یافت: ادرار سالم یا ناسالم گفته می شود، اگرچه سلامتی یا ناسلامتی رسماً تنها در حیوان است. تنها در قیاس با سلامتی است كه ما می توانیم از سالم بودن ادرار سخن بگوییم. به همین سان، به طور نمونه، وقتی می گوییم كه خیر یا حقیقت یا هستی در مخلوق یافت می شود، قیاس به كار می بریم چون متعالیه ها تنها متعلق به خداست. اگرچه اكهارت سرانجام به دلیل تعالیمش محكوم شد، او قصد انكار آنچه را حس مشترك به ما می گوید نداشت – یعنی، مخلوقات وجود دارند. اما او مدعی بود كه وجود آنها ریشه در خدا داشت. او به رابطه ای نظیر رابطه ی بدن و نفس قائل شد: نفس به بدن وجود و حیاتش را می بخشد. هستی مانند صورتی ماهوی است كه مخلوقات برای اینكه وجود داشته باشند از آن بهره مند می شوند.

تناقض نما(پارادکس) در تفکر اكهارت
اكهارت متناقض نما را دوست داشت و آن را به افراط به كار می برد. محرك او میل به تمایز گذاشتن میان خدا و مخلوقات به نحوی ریشه ای و در عین حال كاوش در با هم بودن و اتحادشان بود. اكهارت در تفسیرش بر سفر خروج درخصوص نامهایی كه برای خدا استفاده می كنیم با این مسائل بیشتر دست و پنجه نرم كرد. از یكسو، خدا ورای توصیف است (innominabilis, incomprehesibilis, etc.)؛ از سوی دیگر، او واجد هر كمالی است كه ما می توانیم به آن بیندیشیم (omninominabilis). البته، انتخاب میان طرق ایجابی و سلبی نظاره كردن خداست، میان رویكردی كه از شباهتهای موجود میان خالق و مخلوقات آغاز می كند و رویكردی كه از بی شباهتیهای آنها آغاز می كند. اكهارت درباره ی مجالی كه برای ساختن قضایای ایجابی درباره ی خدا وجود دارد بسیار خوددار بود. چنانكه دیده ایم، اكهارت (دست كم در Opus tripartitum) می پذیرد كه خدا هستی و واحد و حقیقی و خیر است؛ با این توصیف، انسانها هر آنچه را از این سخن مقصود است درنمی یابند. «قدیر نام اوست» (Omnipotens nomen eius (سفْر خروج، باب پانزدهم، آیه 3) اما انسان احتمالاً نمی تواند قدیر را بفهمد. اكهارت نظرورزی درباره ی كمالات خدا را به طریق سلبی ترجیح می دهد. بدین ترتیب، واحد بودن خدا انكار این امكان است كه خدا نیست، نفیِ نفی (negatio negationis) نیست.

منابع:
1- تاریخ فلسفه در قرون وسطی؛ محمد ایلخانی، انتشارات سمت، تهران،1382
2-اتین ژیلسون، روح فلسفه قرون وسطی، ترجمه: داوودی، تهران، علمی و فرهنگی 1366.




طبقه بندی: مشاهیر علمی و ادبی و هنری،
[ سه شنبه 20 فروردین 1392 ] [ 11:32 ق.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]

تلویزیونی که در خاموشی غیب می‌شود!

تلویزیونهای مدرن معمولا تا حد زیادی شبیه هم هستند؛ اما یک سازنده بزرگ لوازم الکترونیکی از نمایشگر جدیدی رونمایی کرده که به ادعای سازندگان، شناسایی آن در اتاق‌های پذیرایی مشکل خواهد بود.

5 940 تلویزیونی که در خاموشی غیب می‌شود!

 تلویزیون جدید «DesignLine» شرکت فیلیپس به شکلی طراحی شده که در زمان عدم استفاده ناپدید می‌شود.

این تلویزیون از یک ورق شیشه بدون درز ساخته شده و در زمان خاموش بودن شبیه یک پنجره سیاه است.

این تلویزیون جدید از نمایشگرهای با مقیاس ۴۶ و ۵۵ اینچ برخوردار بوده و در ژوئن ۲۰۱۳ با قیمت ۲۰۰۰ و ۲۸۰۰ پوند در انگلیس وارد خواهد شد.

این تلویزیون از گردن، پایه و چارچوب قابل مشاهده بی‌بهره است و تنها یک ورق شیشه بدون درز است که به دیوار تکیه داده می‌شود.

DesignLine همچنین از چراغهایی در سه طرف آن برخوردار بوده که نور رنگی را در مطابقت با تصویر پشت نمایشگر نمایش می‌دهد که به گفته شرکت فیلیپس به تاثیر ظاهر شناور صفحه می‌افزاید.

منبع خبر : سایت مجله دانش




طبقه بندی: اخبار و مطالب تکنو لژی،
[ دوشنبه 19 فروردین 1392 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]


زندگی در تیتان چگونه است؟

آیا حیات در تیتان وجود دارد؟ به گفته یکی از زیست شناسان علوم سیاره ای، اگر حیات در تیتان وجود داشته باشد، به گونه ای نخواهد بود که انسان ها قادر به زندگی با یکی از ساکنین این قمر در یک اتاق باشند! دکتر ویلیام بینز در این رابطه می گوید: "هالیوود با بیگانگان تیتانی مشکلاتی خواهد داشت !! "

اگر روزگاری فضاپیمایی حامل یکی از این موجودات تیتانی بود، بدون شک گازهای ساتع شده از بدن او باعث مرگ هر جانداری درنزدیکی او می شد. در چنین شرایطی ، حتی کوچکترین حرکت درنفس یک جاندار تیتانی که در نزدیکی یک انسان قرار داشت، به شکل باورنکردنی برای انسان ها مخوف و وحشتناک می باشد. دکتر بینز در ادامه می گوید: با این حال از دیدگاه من این موضوع جالبی به نظر می رسد! غم انگیز نبود اگر عجیب ترین گونه های حیاتی که در کهکشان موفق به کشف آنها می شدیم، درست مثل ما بودند ، تنها با رنگ آبی و دم! (اشاره دارد به موجودات فضایی که در فیلم آواتار نمایش داده شده اند)

 


تیتان، یا تایتان، بزرگ‌ترین قمر کیوان (زحل- دومین سیاره بزرگ منظومه خورشیدی) است که در فاصله 1.4 میلیارد کیلومتری از خورشید واقع شده‌است.
این قمر در ۲۵ مارس ۱۶۵۵ توسط کریستین هویگنس هلندی کشف شد. تیتان توسط چشم غیر مسلح قابل رویت نیست ولی می‌توان آن را توسط تلسکوپ‌های آماتوری و یا حتی برخی دوربین‌های دو چشمی قوی مشاهده نمود. تیتان غالبا قمری با مشخصات سیاره خوانده می‌شود. تیتان دومین قمر بزرگ در سامانه خورشیدی است. اتمسفر تیتان غالبا از نیتروژن است با این حال دارای متان و اتان نیز می‌باشد. وجود باد و باران سطح تیتان را به شکلی مشابه سطح زمین تبدیل کرده‌است. ماهواره‌های زیادی وجود زیست و یا مراحل ابتدایی پیدایش شرایط پیشا-زیستی در تیتان را مورد کاوش قرار داده‌اند.

 


درحالی که دکتر بینز با اشاره به فیلم آواتار سرش را به حالت تایید تکان می دهد، تحقیقات این دانشمند نشان دهنده مشکلات فراوانی است که اگر روزگاری با موجودات بیگانه فضایی روبرو شویم به طور حتم خواهیم داشت. مشکلاتی فراتر از رویارویی بین فرهنگ ها و تمدن های ما. ملاقات بیگانگان فضایی بی شک اثرات مضر ناخواسته ای را برای یکی و یا هردو طرف (انسان ها و موجودا ت فضایی) خواهد داشت.

 

 

بینز در حال حاضر در حال تحقیق در رابطه با اشکال شیمیایی حیات و درک طبیعت خارق العاده آن می باشد. زندگی در تیتان (بزرگترین قمر سیاره زحل) دربرگیرنده یکی از عجیب ترین سناریوهای علمی است که تاکنون مورد مطالعه قرار گرفته است. در حالی که تصاویر ارسالی توسط عملیات Cassini/Huygens تیتان را مکانی زمین مانند و جذاب نمایش داده، باید بدانیم که این قمر دارای اتمسفر زخیم منجمد و نارنجی رنگی از بخارات شیمیایی است. در فاصله ای 10 برابر دورتر از فاصله ما تا خورشید، تیتان مکانی منجمد با دمایی معادل منفی 180 درجه سانتی گراد در سطح قمر می باشد. آب به شکل یخ منجمد و همیشه ثابت بوده و تنها مایعاتی که در آن وجود دارد متان و اتان مایع می باشد.

بنابراین بجای زندگی مبتنی بر آب، زندگی در تیتان بایستی بر پایه متان باشد.

 

به منظور بررسی بیشتر تیتان فضاپیمای پژوهشی کاسینی به فضا فرستاده شد و در سال ۲۰۰۴ این فضاپیما به نزدیکی تیتان رسید و علاوه بر تهیه عکس‌هایی از نزدیکی تیتان با فرستادن کاوشگری به سطح تیتان با نام هویگنس امکان آزمایش‌هایی را نیز از سطح تیتان فراهم آورد که نتایج این آزمایشات توسط کاسینی به زمین مخابره شد. سفر کاسینی و همراهش، هویگنس، به زحل ۷ سال به طول انجامید. پس از رسیدن به زحل، هویگنس از کاسینی جدا شد و روی سطح تیتان، بزرگ‌ترین قمر زحل فرود آمد. به لطف داده‌های کاسینی و هویگنس، آن‌چه امروز از منظومهٔ زحل می‌دانیم بسیار بیش‌تر از گذشته‌است

 

 

بینز در ادامه می گوید: " زندگی به یک مایع نیازمند است. حتی خشک ترین گیاه صحرایی در زمین نیز برای متابولیزم (تحولات بدن موجود زنده برای حفظ حیات) خود نیاز مند آب است. بنابراین اگر زندگی در تیتان وجود داشته باشد، سیستم خونی و حیاتی آن بایستی بر پایه متان مایع باشد و نه آب. این بدان معناست که کل سیستم های شیمیایی این موجودات به شکلی کاملاً بنیادین متفاوت از ما می باشد. مولکول ها بایستی از تنوع بیشتری از عناصری که ما از آن استفاده می کنیم ولی در قالبی کوچکتر و واکنش پذیری شیمیایی بالاتری ساخته شده باشند.

 

بینز می گوید: " زندگی زمینی از حدود 700 مولکول استفاده می کند، اما برای پیدا نمودن این 700 نمونه درست، این امر ضروریست که بدینگونه بیاندیشد ؛ شما نیاز دارید قادر به ساختن 10 میلیون مولکول و یا بیشتر باشید. این برآمد اشاره به تعداد مولکول هایی که شما قادر به ساخت آن هستید ندارد، اما موضوع اصلی به مجموعه مولکول هایی اشاره دارد که برای موناژ و پیاده سازی یک متابولیسم به آن نیازمندید."

به گفته بینز پیاده سازی و جمع آوری چنین مجموعه ای از ترکیب مولکول ها کاری بسیارسخت و دشواربوده و مانند ساخت میز چوبی است که هر قطعه ریز آن را باید در یک میدان عظیم چوب بری پیدا کنیم.

 

تصویری از دریاچه های مایع در سطح تیتان (اعتبار تصویر از ناسا)

 

در تئوری تنها به 5 مولکول نیازمندیم. اما در عمل ممکن است میلیون ها مولکول را در کنار هم قرار داده و باز هم به ترکیب اساسی دست نیابید. بنابریان شما باید دارای این پتانسیل برای ساخت مولکول های بیشتری که در واقع برای ایجاد یک متابولیزم به آنها نیازمندید باشید. بدینگونه وجود فسفر و گوگرد در تنوع بیشتر و اشکال بی ثبات تر در تیتان و دیگر عناصر از قبیل سیلیکان می توانند عواملی دال بر وجود حیات به اشکال متنوع تری در تیتان باشند.

انرژی نیز گزینه دیگریست که می تواند بررشد و شکل زندگی در تیتان تاثیر گذارد. با تابش آفتاب بر سطح تیتان، که یک دهم درصد نسبت به میزان آن در سطح زمین می باشد، در تیتان انرژی بسیار کوتاه عرضه می شود.

 

 

مقایسه اندازه تیتان در برابر کره زمین

 

بینز می گوید : "رشد و حرکت سریع نیازمند انرژی فراوانی می باشد. در تئوری حیات ارگانیسم ها و موجودات زنده ای مانند گلسنگ ها امکانپذیر است اما سایر اقسام حیاتی خارج از این گروهند! "

 

به هر حال زندگی در تیتان به هر شکلی که باشد، حداقل این موضوع را می دانیم که این حیات به شکل پارک ژوراسیک نخواهد بود! (حیات موجودات ماقبل تاریخی مانند دایناسورها و ... )

بینز ، که پژوهش های علمی او از طریق روفوس در کمبریج، انگلستان و MIT در ایالات متحده صورت گرفته است ، تحقیق خود را در جلسه ملی نجوم در گلاسکو، اسکاتلند در تارخ 13 آوریل 2010 ارائه می نماید.

 

منبع : سایت نجوم ایران

ترجمه مهدی خسروی از universeToday / Nasa / solarviews




طبقه بندی: اخبار و مطالب کیهانی،
[ دوشنبه 19 فروردین 1392 ] [ 12:31 ب.ظ ] [ رسول حکیم پور/ rasoul hakimpour ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وب سایت

ادبی - فرهنگی-عرفانی و اجتماعی و علمی و فلسفی و مذهبی و هنری و مسائل متفرقه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

SCRIPT LANGUAGE="Javascript"> online

مجله نایت پلاس

center>اسما خداوند متعال

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic