فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
از دیگر نمونه هاى رحمت خدا وجود انسان است كه اهل دل از او به عنوان جهان نفسى خبر مى دهند چنانچه نور رحمت نمى تابید ، نه چیزى پدید مى آمد و نه چیزى دوام و بقا داشت ، هر پدیده اى در حقیقت جلوه رحمت حق است . . . . وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْء . . .. . . . و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است . . . انسان موجود بى ارزش و كوچك و محدودى نیست كه هم چون برخى حیوانات فضاى زندگى اش لانه و غارى و یا درّه و جنگلى باشد ، همه دریاها و فضا و پهنه روى زمین و معادن و منابعش در اختیار اوست و روزى اش از پاكیزه ترین و بهترین روزى هاست نه چون روزى چهارپایان یا درندگان و پرندگان . . . كه با لاشه اى متعفن و یا مردارى بدبو یا علوفه اى پایمال شده و پژمرده و . . . سیر و سرگرم شود . این همه براى این است كه قدر و ارزش و كرامت خود را بداند و به تحقق عملى استعدادهاى خدادادى خویش بپردازد و همه وجودش را با خواسته هاى حضرت ربّ العزّه هماهنگ نماید تا در مقام قرب و جنت لقا و كاخ وصال و عرصه رحمت جایش دهند . ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارندتا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى راستى انسان چه موجود عجیبى است ، معجونى از آب و گل و عقل و فطرت و روح و نفس كه وزن عنصرى اش اندك و وزن شخصیتى و هویتش عظیم و غیرقابل درك است . او باید مادون خود را در راه برقرارى حیاتش به كار گیرد و براى تنها مافوق خودش كه حضرت ربّ العزه است با كمال خلوص و عشق بندگى كند . انسان به سبب رحمت رحمانیه و رحیمیه حق هم از نظر ظاهر بهترین و معتدل ترین صورت را و هم از نظر باطن نیكوترین سیرت را دارد، او مسجود فرشتگان است و عنایت و لطفى كه به او شده به فلك و ملك نشده است . جان ها فلكى گردد اگر این تن خاكىبیرون كند از خود صفت دیو و ددى را ابزارهای شناخت (قوه عاقله) علاوه بر حواس، انسان نیاز به یک امر و یا امور دیگری دارد. انسان برای شناختن، به نوعی تجزیه و تحلیل و گاهی به انواع تجزیه و تحلیل نیاز دارد. تجزیه و تحلیل، کار عقل است. تجزیه و تحلیل های عقلی، دسته بندی کردن اشیاء در مقوله های مختلف است. این کار به اصطلاح با تجزیه صورت می گیرد. و همچنین است ترکیب کردن به شکل خاصی، که منطق عهده دار کارهای تحلیلی و کارهای ترکیبی است و خود این داستانهایی دارد. مثلاً اگر ما فی الجمله با مسائل علمی آشنایی داشته باشیم، به ما اینطور می گویند که فلان چیز از مقوله کمیت است، فلان چیز از مقوله کیفیت است، در این جا تغییر کمی تبدیل به تغییر کیفی شده است و از این نوع حرفها. این کمیت و کیفیت و امثال اینها یعنی چه؟ ما اشیا را در مقوله های مختلف دسته بندی کرده ایم؛ مثلاً فاصله ها را بر حسب متر، وزنها را بر حسب کیلوگرم و مساحتها را بر حسب مترمربع تعیین می کنیم و اینها را کمیت می گوییم. صدها هزار اشیاء را داخل در مقوله کمیت می کنیم. همچنین صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله کیفیت دسته بندی می کنیم. صدها هزار اشیا دیگر را در مقوله اضافه (یا مقوله نسبتها) داخل می کنیم و می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت. صدها هزار شیء دیگر را می گوییم نه کمیت است و نه کیفیت و نه اضافه، جوهر و عرض است و یا به تعبیر غلط بعضی افراد، ذات است. اینها دسته بندیهاست. انسان تا اشیاء را دسته بندی نکند نمی تواند آنها را بشناسد. هیچ مکتبی نیست که قائل به مقولات اشیاء و قائل به دسته بندی کردن اشیاء برای شناسایی نباشد. البته گاهی درباره تعداد مقوله ها اختلاف نظر است، یکی می گوید ده تا است، دیگری می گوید پنج تا است، ارسطو برای خودش مقولاتی دارد، شیخ اشراق برای خودش مقولاتی دارد، کانت برای خودش مقولاتی دارد، هگل همینطور، و دیگران. ولی آنچه مسلم است این است که مقولات برای شناخت یک امر ضروری است. اگر اشیاء مقوله مقوله نشوند، برای ما قابل شناخت نیستند. این مقوله مقوله شدن یک کار عقلانی و فکری و یک تجزیه و تحلیل عقلی است. اشیاء را به صورت جزئی احساس می کنیم بعد به آنها تعمیم و کلیت می دهیم. تعمیم یک عمل عقلی است، کار عقل است، کار حس نیست. یکی از کارهای فوق العاده ذهن انسان عمل تجرید است. تجرید یعنی چه؟ تجرید غیر از تجزیه است. تجرید می کنیم یعنی ذهن ما دو امری را که در عالم عین یکی هستند، هرگز جدا نمی شوند و امکان جدا شدن ندارند، از یکدیگر جدا می کند، تجرید و مجرد می کند. مثلاً شما هرگز عدد مجرد در خارج ندارید. شما در عالم عین یک پنج تا ندارید که فقط پنج تا باشد، نه پنج تا گردو باشد، نه پنج تا درخت باشد و نه پنج تا چیز دیگر باشد. نمی شود در عالم عین " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد. اگر " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد، اگر پنج تائی (در خارج) باشد، اشیائی هستند که پنج تا هستند، مثلاً انگشتی وجود دارد که می گوییم پنج تا انگشت. ولی ذهن در عالم خودش، در عالم حساب و اعداد، آنجا که می گوید 25 = 5×5 هیچ ضرورتی ندارد که اول گردو را در نظر بگیرد بعد بگوید پنج تا پنج گردو (تازه مضروب فیه را گردو گرفته ولی باز مضروب را مجرد گرفته است) مساوی است با بیست و پنج گردو، می گوید پنج پنج تا می شود بیست و پنج تا. یعنی ذهن تجرید می کند و چون تجرید می کند قادر بر تفکر و قادر بر شناسایی است. اگر ذهن قدرت تجرید نمی داشت نمی توانست تفکر کند. این است که برای شناسائی، ابزار حس شرط لازم است، ولی شرط کافی نیست. یک نیرو و قوه دیگری هم هست. اسم آن قوه را هر چه می خواهید بگذارید: قوه فکر، قوه تفکر، قوه اندیشه، قوه عاقله، آن قوه ای که تجرید می کند، آن قوه ای که تعمیم می دهد، آن قوه ای که تجزیه و ترکیب می کند، آن قوه ای که حتی کلیات را تجزیه و ترکیب می کند؛ ما به آن، قوه عاقله می گوئیم. شما می خواهی اسم دیگری روی آن بگذاری، بگذار (گفت من آش را می پزم، تو اسمش را هر چه می خواهی بگذار). بنابراین حس یکی از ابزارهاست، آن قوه دیگری که اسمش عقل، اندیشه، فکر، فاکره یا هر نام دیگری است، ابزار دیگری است، این هر دو برای شناختن ضرورت دارد و ما از اینها بی نیاز نیستیم. وب سایت عرفان / Erfan vebsite

وب سایت عرفان / Erfan vebsite
بزرگترین وب سایت در خدمت جامعه ایران اسلامی .  
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
از چه طریقی می توانیم با خدا دوست باشیم؟











تصاویر زیبای مناظر زمین از فضا/ ثبت 45000 تصویر در 146 روز اقامت فضایی

فضانورد بازنشسته کانادایی تصاویری از زمین منتشر کرده که در زمان انجام مأموریتش در فضا ثبت کرده بود. در این تصاویر طبیعت زمین در مقیاسی کلان به زیباترین شیوه ممکن به نمایش درآمده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، کریس هادفیلد 55 ساله نخستین فضانورد کانادایی است که در فضا پیاده روی کرده است. وی که در سال 1992 از انستیتو فضایی دانشگاه تنسی فارغ التحصیل شد کتابی نیز درباره تجربیاتش از زندگی در فضا منتشر کرده است.

وی این تصاویر را درحالی که در ایستگاه فضایی بین المللی حضور داشت از مناظر مختلفی از زمین به ثبت رسانده بود. تصاویری از رشته کوه هیمالیا، بیابانSahara و سایه های عظیم ایجاد شده توسط آسمانخراش های منهتن از جمله تصاویر دیدنی ثبت شده توسط این فضانورد بازنشسته هستند.

وی که چند روز پیش در موزه تاریخ طبیعی آمریکا در نیویورک صحبت می کرد احساسش از زندگی در فضا و ایستگاه فضایی بین المللی را اینگونه بیان کرد: پدیده ای خاص است! دنیا با رنگها و بافت خاصش خودنمایی می کند و این درحالی است که زمین آن پایین با سرعت در حال گردش است.

وی به تازگی برخی از این تصاویر زیبا را در شبکه های اجتماعی منتشر کرده است اما 150 تصویر زیبای دیگر از زمین را که در جریان مأموریتهایش در فضا ثبت کرده بود در آخرین کتابش یعنی "آیا شما اینجایید: گردش به دور دنیا در 92 دقیقه" منتشر کرده است.

هادفیلد در طول مأموریت فضایی 146 روزه اش در سال 2013 حدود 45 هزار تصویر مختلف تهیه کرد یعنی تقریبا 300 تصویر در روز.

بر اساس قوانین سفت و سختی که ناسا برای فضانوردان در ایستگاه فضایی بین المللی وضع کرده است امکان این میزان تصویربرداری در زمان انجام کارهای مشخص روزانه وجود ندارد. به همین دلیل احتمالا هادفیلد این تصاویر را در زمان تعیین شده برای استراحت گرفته است.

 در این تصویر مناظر زیبایی در مقیاس بسیار وسیع از هاوانا پایتخت کوبا تا واشنگتن دیده می شود

موریتانی، که به آن چشم بیابان Sahara نیز گفته می شود. در این تصویر این منطقه وسیع دقیقا همچون یک چشم دیده می شود

رشته کوههای هیمالیا در جنوب آسیا

منهتن از خواب بیدار می شود، ساعت 9 و 23 دقیقه صبح به وقت محلی (تصویر چپ) منهتن به خواب می رود، ساعت سه و 45 دقیقه صبح به وقت محلی 




طبقه بندی: اخبار و مطالب کیهانی،
[ چهارشنبه 5 آذر 1393 ] [ 10:29 ق.ظ ] [ رحاپ Rahap ]

تولید دندان از سلولهای بنیادی به دست آمده از ادرار

پژوهشگران علوم پزشکی در آکادمی علوم کشور چین می گویند با بکارگیری مهندسی زیست مولکولی موفق به تولید دندان از ادرار شدند . این کشف جدید می تواند پیشرفت وسیعی در عرصه پزشکی جهان ایجاد کند .

به گزارش پزشکان بدون مرز، محققین می گویند با استفاده از سلولهای بنیادی به دست آمده از ادرار موفق شدند جوانه‌های ریز دندان تولید کنند.

دانشمندان با استفاده از سلولهای بنیادی به دست آمده از ادرار توانسته‌اند جوانه‌های ریز دندان را تولید کرده و پس از پیوند در دهان موشها به شکل ساختار دندانی شکل رشد دهند.

محققان آکادمی علوم چین بر این باورند که در آینده جوانه‌های دندان زیست مهندسی شده می‌توانند جای دندانهای افتاده انسان را پر کنند.

این روش بعدها میتواند در درمان پوسیدگی دندان مورد استفاده قرار بگیرد.

دانشمندان چینی قبلا نیز از ادرار انسان، سلولهایی به دست آورده بودند که میتواند برای ساخت سلولهای عصبی مغز مورد استفاده قرار بگیرد.

محققان آکادمی علوم چین بر این باورند که در آینده جوانه‌های دندان زیست مهندسی شده می‌توانند جای دندانهای افتاده انسان را پر کنند.

این ساختارهای ابتدایی دندانی شکل اولین بافتهای جامد بدست آمده با یک شیوه جدید هستند که در آن سلولهای دور انداخته شده از ضایعات انسان دوباره می‌توانند به شکل سلولهای بنیادی دربیایند.

این دانشمندان از یک سیستم جدید کشت بافت برای پرورش سلولها به شکل ساختارهای ریز شبیه دندان استفاده کردند که در مرحله بعد در دهان موشها کاشته شد.

سلولهای بنیادی مورد استفاده در این پژوهش از ادرار بدست آمد ودانشمندان از یافته‌های پژوهشهای پیشین در مورد قابلیت تبدیل سلولهای دورانداختنی ضایعات انسانی به سلول بنیادی شبه‌جنینی بهره برده‌اند.

این سلولهای بنیادی در ادامه می‌توانند به انواع مختلف سلول از جمله سلولهای عصب و عضله قلب تبدیل شوند.

این جوانه‌های دندان اولین اندام یا بافت جامد هستند که از سلولهای بنیادی القا شده شبه‌جنینی ساخته شده‌اند.

محققان این ساختارهای دندانی را با وادار کردن سلولهای بنیادی القا شده شبه‌جنینی برای تقلید از دو گونه مختلف سلولی شامل سلولهای اپیتلیالی که مینا را ساخته و سلولهای مزانشیمی که سه جزء اصلی دیگر دندان یعنی عاج، سمان و پالپ را شکل می‌دهند، بوجود آوردند.

آنها ابتدا صفحات مسطح از سلولهای اپیتلیال را بوجود آورده و سپس با سلولهای مزانشیمی جنین موش ترکیب کردند. محصول این کار در موشها پیوند زده شد و سه هفته بعد ساختارهای دندانی شکل رشد کردند.

به گفته محققان، اندام ابتدایی دندانی شکل از لحاظ ساختار و فیزیک شبیه دندان انسان بوده و از قابلیت ارتجاعی مشابه و سلولهای پالپ، عاج و مینا برخوردار است. اما این روش از محدودیتهای خاص خود برخوردار بوده است. در این روش از سلولهای موش استفاده شده، نرخ موفقیت حدود ۳۰ درصد بوده و سختی ساختارها حدود یک سوم دندان انسان است.

دانشمندان بر این باورند که دستکاری ترکیب سلولها و شرایط بافت در حال کشت می‌تواند این مشکلات را حل کند.

به گفته آنها از شیوه اصلاح شده به شکل تئوری می‌توان برای ساخت یک جوانه دندان زیست مهندسی شده استفاده کرد که قابل کشت در محیط آزمایشگاه بوده و سپس می‌توان آنرا در استخوان فک بیمار نیازمند برای ایجاد یک دندان کاملا کاربردی پیوند زد.

همچنین سلولهای بدست آمده ادرار بیمار توسط سیستم ایمنی بدن رد نخواهد شد چرا که از ماده سلولی خود بیمار گرفته شده‌اند.

این پژوهش در مجله Cell Regeneration منتشر شده است.




طبقه بندی: اخبار جهان پزشکی،
[ سه شنبه 4 آذر 1393 ] [ 10:47 ق.ظ ] [ رحاپ Rahap ]
متافیزیک و شناخت جن

متافیزیک و شناخت جنمتافیزیك از پیشوند متا (meta) به معنی وراء‌، فرا، ماوراء‌‌، بعد و پشت و كلمه فیزیك (physics) به معنی طبیعت تشكیل شده است. منظور از “طبیعت” دنیایی است كه در حال حاضر در آن زندگی كرده، آنرا احساس و ادراك می‌نماییم. پس متافیزیك به معنی ماوراء‌‌الطبیعه، مابعدالطبیعه و یا فوق طبیعت است و شامل بخش‌هایی از جهان بی‌كران هستی و موجوداتی می‌شود كه از حوزهٔ ادراك حواس پنج‌گانه ظاهری ما خارج است.
قرار گرفتن در مسیر متافیزیك، نقطه آغاز و نقطه عطفی در زندگی همه است كه منتهی به شناخت و معرفت خداوند عزوجل خواهد شد، (انشاالله) معرفت شامل ابعاد مختلف آن خواهد بود كه نهایت آن معرفت‌الله است. (معرفت خود، معرفت سایر موجودات، معرفت دنیا، معرفت آخرت، معرفت رسول خدا، معرفت ائمه و…)
متافیزیك مسیر یك طرفه‌ای است كه از یك نقطه شروع شده، تا بینهایت ادامه دارد و غیر قابل برگشت است، چون دقیقاً متناسب و منطبق با فطرت و درون ما است، هر فردی پس از آشنایی با متافیزیك و قرار گرفتن در مسیر آن، آنقدر لذت معنوی خواهد‍‍ برد كه خود حاضر به برگشتنمی‌باشد.
اهم مباحثی‌كه در متافیزیك مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرند شامل مبانی متافیزیك، عوالم متافیزیك، دانش متافیزیك و موجودات متافیزیك می‌باشد. مبانی متافیزیك به معنی شناخت فیزیك و متافیزیك، شناخت زمان، مكان، ماده و انرژی و تبیین وضعیت و نقش آنها در فیزیك و متافیزیك است. عوالم متافیزیك، بخش‌هایی از جهان هستی است كه از حوزهٔ ادراك ظاهری ما خارج می‌باشد، برای مثال عالم ذر و عالم برزخ. در دانش متافیزیك با یك دیدگاه كُل‌نگر به جستجوی پاسخ سؤالات اساسی همچون فلسفه خلقت انسان و جهان، وضعیت انسان در قبل و بعد از این جهان و… می‌پردازیم (ازكجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود ــ به كجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم). در بخش موجودات متافیزیك می‌توان به فرشتگان، ارواح، جن و ابعاد ماورائی انسان و شاید بسیاری از موجودات غیر فیزیكی دیگر كه ما از آن آگاهی نداریم اشاره نمود. (الله‌اعلم)
یكی از موجودات مهم متافیزیك جن می‌باشد، متأسفانه دیده می‌شود كه افراد سودجو تح‍ت عناوین مختلف ارتباط با جن، تسخر جن و فروش موكل جنی ادعای حل مشكلات را دارند. این در حالی است كه بیشتر این افراد قصد سوء استفاده‌های مالی و مادی از افراد ناآگاه را دارند. لذا برآنیم كه با در اختیار قرار دادن اطلاعات دینی و علمی، گرد و غبار اوهام و خرافات را از ذهن علاقمندان پاك نماییم تا مورد سوء استفاده قرار نگیرند. همچنین با شناخت این موجودات ماورائی بیشتر به عظمت و بزرگی حق‌تعالی پی‌میبریم، باشد كه در مقابل او سر تعظیم فرود آوریم. (انشاالله)
“جن” از لحاظ لغوی به معنای پنهان و پوشیده می‌‌باشد. جن كلمه‌ای مفرد است، جمع آن جان یا جنه و هم‌خانواده آن جنت، مجنون و جنین می‌باشد.
جن داراری حركات بسیار سریع می‌باشد و به همین دلیل قبلاً می‌توانست در آسمان نفوذ و استراق سمع كند ولی با ظهور حضرت مسیح (علیه‌السلام) جلوی ورود و نفوذ آنها به آسمانها به صورت نسبی گرفته شد و با ظهور پیامبر گرانقدر اسلام حضرت خاتم الانبیاء (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) كاملاً از ورود آنها به آسمانها جلوگیری گردید، پس جن نمی‌تواند از آینده و اسرار غیب خبر دهد و آنهایی كه مدعی این گونه امور هستند، آگاهانه یا ناآگاهانه دروغ می‌گویند.
خلقت انسان بعد از خلقت جن روی زمین بوده است و جن‌ها هفت هزار سال پیش از انسان در كره زمین زندگی می‌كردند. همانطور كه انسان ها از نسل آدم و حوا بوده، جن ها از نسل مارج و مارجه می‌باشند. طول عمر جن از انسان بسیار زیادتر است ولی جن نیز دارای مرگ، تولد و عمر محدود و مشخص می‌باشد، همچنین دارای حشر، نشر، معاد، حساب و كتاب اخروی است.
از لحاظ مرفولوژی و ظاهری، قیافه واقعی جن با انسان تفاوت دارد (این موجودات می‌توانند با قیافه و ظاهر كاذب نمایان شوند). جن یك امتیاز از لحاظ ظاهری نسبت به انسان دارد و آن اینكه می‌تواند به هر شكلی كه می‌خواهد اعم از انسان و حیوان دربیاید، ولی به شكل پیامبران، ائمه معصومین و شیعیان واقعی ظاهر نمی‌شود. طول قد جن بسته به سن او، بین سی تا هشتاد سانتیمتر است.
جن دارای دو جنس مذكر و مؤنث است و تولید مثل می‌كند. نطفه جن بر خلاف انسان از جنس و ماهیت شبیه هوا می‌باشد. برخی معتقدند كه انسان و جن می‌توانند با همدیگر ازدواج نموده، حتی تولید مثل نمایند. دستگاه گوارش جن با انسان تفاوت دارد، جن از پس مانده غذای انسان بصورت بو كشیدن و یا مزه مزه كردن استفاده می‌كنند.
بطور معمول جن انسان را می‌بیند ولی برای انسان قابل رؤیت نمی‌باشد. جن مانند انسان دارای علم، ادراك، قدرت تشخیص، مسئولیت و تكلیف است. پیغمبر گرامی اسلام بر جن‌ها نیز مبعوث شدند و در بین جن‌ها نیز دین و مذهب و فرقه وجود دارد. جان به دو گروه مسلمان و غیرمسلمان تقسیم شده و مسلمانان آنها نیز در دو گروه اهل تشیع و اهل تسنن قرار می‌گیرند. رهبر جن‌های شیعه«سعفر ابن زعفر»می‌باشد و لوحی مزیّن به جملهٔ مبارك«یا ابا عبد الله الحسین»برگردن دارد. پدر زعفر در صدر اسلام توسط حضرت علی (علیه‌السلام) كشته شد و خود نیز به دست آن حضرت مسلمان گردید. زعفر و لشكریانش در واقعه كربلا به یاری حضرت امام حسین (علیه‌السلام) شتافتند ولی آن امام بزرگوار اجازه نفرمودند.
در منابع مختلف از جمله قرآن كریم، تفاسیر، احادیث و كتب علمی از جن یاد شده است. دانشمندان غربی از جن به عنوان ارواح صدادار یاد می‌كنند. پیامبر گرامی اسلام كه درود خدا بر او باد می‌فرمایند: «خداوند جن را در پنج صنف آفرید: باد، مار، عقرب، حشرات و انسان.»برخی از انسانها جن را می‌پرستند، علّامه طباطبائی (رضوان‌الله‌تعالی‌الیه) می‌فرمایند:«مشركان سه دسته می‌شوند، اول آنهاییكه جن می‌پرستند، دوم آنهاییكه ملائكه می‌پرستند و سوم آنهاییكه مقدّسینی از بشر را پرستش می‌كنند.»
ابلیس از طوایف جن است و در قرآن صراحتاً به این مطلب اشاره شده است. ابلیس شش هزار سال عبادت كرد و همین امر باعث شد از زمین به آسمان برود و در رده ملائك قرار بگیرد و به درجه‌ای رسید كه مرتبهٔ استادی برخی از ملائك را داشت.
برخی از جن‌ها علاقمند به داشتن ارتباط با انسان می‌باشند، بعضی انسانها نیز به ایجاد رابطه با جن‌ تمایل دارند، ایجاد این ارتباط امكان پذیر است ولی به هیچ عنوان توصیه نمی‌شود و نهی شده است، برخی از علما نیز آن را مجاز نمی‌دانند. دانشمند فرزانه حضرت آیت‌‌الله العظمی مكارم شیرازی ارتباط با ارواح و جن را برای كشف امور پنهانی جایز ندانسته‌اند. ارتباط با ارواح و جن را برای كشف امور پنهانی جایز ندانسته‌اند. ارتباط با جن و تسخیر جن نه تنها هیچ سودی برای انسان ندارد بلكه مضر نیز می‌باشد، اگر انسانی با جن ارتباط گرفت، دیگر نمی‌تواند آنرا قطع كند و یا حداقل قطع این ارتباط دارای عواقب خطرناكی است. قابل ذكر است كه جن در مقابل ارتباط با انسان و بعضاً خدماتی كه ارائه می‌كند، چیزهایی از انسان می‌گیرد كه جبران آن بسیار سخت بوده، یا غیرقابل جبران است.
در صورتیكه جن از طرف انسان احساس خطر كند و یا آسیب ببیند، اقدام به تلافی خواهد كرد و به شخص مورد نظر یا بستگان نزدیك، از جمله همسر و فرزندان او آسیب می‌زند و یا آزار و اذیّت می‌رساند، پس بهتر است در مورد جن به همین مقدار اطلاعات رسیده از منابع دینی و بزرگان اكتفا نموده، جن را بهانه‌ای برای تفكّر و تدبّر در عظمت خالق آن قرار دهیم. براستی كه اگر انسان تمام عمر خویش را نیز صرف اندیشیدن در بزرگی و عظمت حق تعالی نماید، بسیار اندك خواهد بود. (و هو العلی العظیم)
دکتر مطلب برازنده
مآخذ: کتاب رخنه در اسرارمتافیزیک، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید



طبقه بندی: مقالات فرازمینی،
[ یکشنبه 2 آذر 1393 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ رحاپ Rahap ]
کشف منظومه ستاره‌ای با 9 سیاره؟

پراهمیت‌ترین کشفیات علمی در سال ۲۰۱۲

اخترشناسان ستاره‌ای در فاصله 127 سال نوری از زمین کشف کرده‌اند که احتمال دارد تعداد سیارات آن حتی از منظومه شمسی ما بیشتر باشد. در این صورت، این سامانه سیاره‌ای شلوغ‌ترین سامانه‌ای خواهد بود که تا کنون کشف شده است. بر اساس مطالعه‌ای که در ماه آوریل / فروردین‌ماه منتشر شد، ستاره HD 10180 ستاره‌ای خورشیدمانند در صورت فلکی مار آبی (Hydrus) واقع در نیم‌کره جنوبی زمین است که احتمالا با داشتن 9 سیاره، منظومه شمسی ما را که به طور رسمی تنها 8 سیاره دارد شکست می‌دهد.



طبقه بندی: اخبار و مطالب کیهانی،
[ شنبه 1 آذر 1393 ] [ 11:20 ق.ظ ] [ رحاپ Rahap ]

باب تصوف

قال اللّه تعالی: «وعبادُ الرّحمنِ الّذینَ یَمْشُونَ عَلی الأرضِ هَوْناً خاطَبَهُمُ الجاهلونَ قالوا سلاماً (۶۳/الفرقان).»

و قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و سلم: «مَنْ سَمِعَ صوتَ اهلِ الصّوفِ، فَلا یُؤَمِّنُ عَلی دعائِهِم کُتِبَ عندَ اللّهِ مِن الغافلین.»

و مردمان اندر تحقیق این اسم بسیار سخن گفته‌اند و کتب ساخته. گروهی گفته‌اند که: «صوفی را از آن جهت صوفی خوانند که جامهٔ صوف دارد.» و گروهی گفته‌اند که: «بدان صوفی خوانند که اندر صف اول باشند.» و گروهی گفته‌اند که: «بدان صوفی خوانند که تولا به اصحاب صفه کنند.» و گروهی گفته‌اند که: «این اسم از صفا مشتق است.» اما بر مقتضای لغت از این معانی بعید می‌باشد. پس صفا در جمله محمود باشد، و ضد آن کدر بود و رسول صلی اللّه علیه و سلم گفته است: «ذَهَبَ صَفُو الدُّنیا و بَقِیَ کَدَرُها.»و نام لطایف اشیا صفو آن چیز باشد و نام کثایف اشیا کدر آن چیز. پس چون اهل این قصه اخلاق و معاملات خود را مهذب کردند و از آفات طبیعت تبرا جستند، مر ایشان را صوفی خواندند و این اسمی است مر این گروه را از اسمای اعلام؛ از آن‌چه خطر اهل آن اجل آن است که معاملات ایشان را بتوان پوشید تا اسمشان را اشتقاق باید.

و اندر این زمانه بیشترین خلق را خداوند عزّ وجل از این قصه و اهل این محجوب گردانیده است و لطیفهٔ این قصه بر دلهای ایشان بپوشانیده؛ تا گروهی پندارند که این، برزشِ صلاح ظاهر است مجرد بی مشاهدات باطن، و گروهی پندارند که این، رسمی است بی حقیقتی و اصلی؛ تا حدی که اهل هزل و علمای ظاهر ارتکاب انکاری کرده‌اند و به حجاب این قصه خرسند شده تا عوام بدیشان تقلید کردندو طلب صفای باطن از دل بمحاویده، و مذهب سلف و صحابه را بر طاق نهاده. «إنّ الصّفا صِفةُ الصّدّیقِ إن أردتَ صوفیّاً عَلی التّحقیق.» از آن‌چه صفا را اصلی و فرعی است: اصلش انقطاع دل است از اغیار، و فرعش خلو دست از دنیای غدار، و این هر دو صفت صدیق اکبر است، ابوبکر عبداللّه بن ابی قحافه، رضی اللّه عنه؛ از آن‌چه امام اهل این طریقت وی بود. پس انقطاع دل وی از اغیار آن بود که همه صحابه به رفتن پیغمبر علیه السّلام به حضرت معلا و مکان مصفا شکسته دل گشته بودند و عمر رضی اللّه عنه شمشیر برکشید که: «هرکه گوید محمد بمرد، سرش ببرم.» صدیق اکبر برون آمد و آواز بلند برداشت و گفت:

«ألا مَنْ عَبَدَ محمّداً فَانّ مُحَمَّداً قدمات، و مَن عبَدَ ربَّ محمّدٍ فانَّه حیُّ لایموتُ.» آنگاه برخواند: «وما محمّدٌ إلّا رسولٌ قَدْ خَلَتْ من قَبْلِهِ الرُّسُلُ أفَإنْ ماتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُم عَلی أعقابِکُمْ (۱۴۴/آل عمران).»

آن که معبود وی محمد بود، محمد برفت و آن که خدای محمد را می‌پرستید وی زنده است هرگز نمیرد. آن که دل در فانی بندد فانی فنا شودو رنج وی جمله هبا گردد و آن که جان به حضرت باقی فرستد، چون نفس فنا شود وی قایم به بقا شود. پس آن که اندر محمد به چشم آدمیت نگریست، چون وی از دنیا بشد تعظیم عبودیت از دل این با وی بشد. و هر که اندر وی به چشم حقیقت نگریست، رفتن و بودنش هر دو مر او را یکسان نمود؛ ازیرا که اندر حال بقا بقاش را به حق دید و اندر حال فنا فناش از حق دید. از محول اعراض کرد به محول اقبال کرد. قیام محول به محول دید به مقدار اکرام حق وی را تعظیم کرد. سویدای دل اندر کس نبست و سواد عین بر خلق نگشاد؛ از آن‌چه گفته‌اند: «مَنْ نَظَرَ إلَی الخَلْقِ هَلَکَ و مَنْ رجعَ إلی الحقِّ مَلَکَ.» که نظر به خلق نشان هُلک بودو رجوع به حق علامت ملک.

اما خُلُوّ دست ازدنیای غدار آن بود که هرچه داشت از مال و منال و مآل جمله بداد و گلیمی درپوشید و به نزدیک پیغمبرعلیه السّلام آمد. پیغمبر علیه السّلام وی را گفت: «ما خَلَّفْتَ لِعِیالک؟» فقال: «اللّه و رسولَه».

:«مر عیالان خود را چه باز گذاشتی از مال خود؟» گفت: «دو خزینهٔ بی نهایت و دو گنج بی غایت.» گفتا: «چه چیز؟» گفت: «یکی محبت خدای تعالی و دیگر متابعت رسولش.» چون دل از تعلق صفو دنیا آزاد گشت، دست از کدر آن خالی گردانید و این جمله صفت صوفی صادق بودو انکار این جمله انکار حق و مکابرهٔ عیان بود.

و گفتم که صفا ضد کدر بود و کدر از صفات بشر بودو به‌حقیقت صوفی بود آن که او را از کدر گذر بود؛ چنان‌که اندر حال استغراق مشاهدت یوسف علیه السّلام و لطایف جمال وی، زنان مصر را بشریت غالب شد و آن غلبه به عکس بازگشت. چون به غایت رسید به نهایت رسید و چون به نهایت رسید، ایشان را بر آن گذر افتاد و به فنای بشریتشان نظر افتاد. گفتند: «ما هذا بشراً (۳۱/یوسف).» نشانه وی را کردند، عبارت از حال خود کردند و از آن بود که مشایخ این طریقت رحمهم اللّه گفته‌اند: «لَیْسَ الصّفامِنْ صِفاتِ البَشَر. لإنَّ البَشَرَ مِنْ مَدَرٍ لایَخْلُو مِنْ کَدَرٍ.» صفا از صفات بشر نیست؛ زیرا که مدار مدر جز بر کدر نیست، و مر بشر را از کدر گذر نیست.

پس مَنال صفا به افعال نباشد و از روی مجاهدت مر بشریت را زوال نباشد و صفت صفا را نسبت به افعال و احوال نباشد و اسم آن راتعلق به اسامی و القاب نه. «الصّفا صِفةُ الأحبابِ وهُمْ شُموسٌ بِلاسحابٍ»؛ از آن که صفا صفت دوستان است، و آن که از صفت خود فانی و به صفت دوست باقی بود دوست آن است و احوال ایشان به نزدیک ارباب معانی چون آفتاب عیان است؛ چنان‌که حبیب خداوند، محمد مصطفی را صلوات اللّه علیه پرسیدند از حال حارثه. گفت: «عَبْدٌ نَوَّرَ اللّهُ قَلْبَهُ بِالإیمان.» او بنده‌ای است که دلش از صدق ایمان منور است، تا رویش از تأثیر آن مقمر است و او به نور ربانی مصور است؛ چنان‌که گفته‌اند: «ضیاءُ الشّمسِ و القَمَرِ اذَا اشْتَرَکا أُنموذجٌ من صفاءِ الحبِّ و التّوحیدِ إذا اشتبکا.» جمع نور آفتاب و ماه، چون به یک‌دیگر مقرون شود، مثال صفای محبت و توحید باشد که با یک‌دیگر معجون شود و خود نور ماه و آفتاب را چه مقدار بود، آن‌جا که نور محبت و توحید، تا این را بدان اضافت کنند؟ اما اندر دنیا هیچ نوری نیست ظاهرتر از ان دو نور؛ که نور دیده اندر سلطان آفتاب و ماه آسمان را ببیند، و دل به نور توحید و محبت مر عرش را ببیند و بر عقبی مطلع شود اندر دنیا.

و اندر این، جملهٔ مشایخ این طریقت رحمهم اللّه مجتمع‌اند بر آن که چون بنده از بند مقامات رسته شود و از کدر احوال خالی گردد و ازمحل تلوین و تغییر آزاد شود، و به همه احوال محمود صفت گردد و وی از جملهٔ اوصاف جدا؛ یعنی اندر بند هیچ صفت حمد خود نگردد و مر آن را نبیند و بدان معجب نگردد، حالش از ادراک عقول غایب و روزگارش از تصرف ظنون منزه گردد تا حضورش را ذهاب نباشد و وجودش را اسباب نه؛ «لأنَّ الصَّفا حضورٌ بِلا ذهابٍ و وجودٌ بلا أسبابٍ.» حاضری بود بی غیبت و واجدی بود بی سبب و علت؛ زیرا که آن که غیبت بر او صورت گیرد او حاضر نباشد و آن که سبب علت وجد وی شود او واجد نبود و چون بدین درجه برسد اندر دنیا و عقبی فانی گردد و اندر جوشن انسانیت ربانی. زر و کلوخ به نزدیک وی یکسان شود و آن‌چه بر خلق دشوارتر بود از حفظ احکام تکلیف، بر او آسان گردد؛ چنان‌که حارثه به نزدیک پیغامبر علیه السّلام آمد. رسول وی را گفت، علیه السّلام: «کَیْفَ أصبَحْتَ، یا حارِثَةُ؟» قالَ: «أصبحتُ مؤمناً حقّاً». فقالَ، علیه السّلام: «أُنظَرْ ما تقولُ یا حارثةُ. إنَّ لِکلِّ حقٍّ حقیقةٌ. فما حقیقةٌ ایمانِک؟» فقال: «عَزَلْتُ نَفْسی عَنِ الدّنیا، فاسْتَوی عندی حجرُها و ذهبُها و فَضَّتُها و مَدَرُها. فأسْهَرْتُ لیلی و أظمأْتُ نهاری حتّی صرتُ کأنّی أَنظُر إلی عرش ربّی بارزاً و کأنّی انظرُ إلی أهلِ الجنّةِ یتزاورونَ فیها و کأنّی أَنظرُ إلی أهل النّار یتغاورونَ فیها (و فی روایةٍ: یتغامزُونَ فیها).»: «بامداد پگاه چگونه کردی، یا حارثه؟» گفت: «بامداد کردم، و من مؤمنی‌‌ام حقّا.» پیغامبر گفت، علیه السّلام: «نیک نگاه کن، یا حارثه تا چه می‌گویی که هر حقی را حقیقتی و برهانی بود. برهان این گفتار تو چیست؟» گفت: «آن که تن را از دنیا بگسستم و نشان این آن است که زر و سنگ و سیم و کلوخ آن به نزدیک من یکسان شد. و چون از دنیا گسسته شدم، به عقبی پیوسته شدم تا بهشت را می‌بینم و دوزخ و عرش را.» گفت:«عَرَفْتَ فالْزَم. شناختی یا حارثه، ملازمت کن بر این؛ که جز این نیست.» و صوفی نامی است مر کاملان ولایت را، و محققان اولیا را بدین نام خوانده‌اند. و یکی از مشایخ گوید، رحمة اللّه علیه: «مَنْ صافاهُ الحبُّ فهو صافٍ، و منْ صافاهُ الحبیبُ فهو صوفیّ.»

آن که به محبت مصفا شود صافی بود و آن که مستغرق دوست شودو از غیر دوست بری شود صوفی بود.

و بر مقتضای لغت اشتقاق این اسم درست نگردد از هیچ معنی؛ از آن که این معنی معظم تر از آن است که این را جنسی بود تا از آن‌جا مشتق بود؛ که اشتقاق شیء از شیء مجانست خواهند و هرچه هست ضد صفاست، اشتقاق شیء از ضد نکنند. پس این معنی أشهرُ منَ الشّمس است عندَ أهله، و حاجتمند عبارت نشود؛ «لانّ الصّوفیّ ممنوعٌ عَنِ العبارةِ و الإشارةِ.» چون صوفی از کل عبارات ممنوع باشد، عالم بجمله معبران وی باشند، اگر دانند و یا نه. مر اسم را چه خطر باشد اندر حال حصول معنی؟ پس اهل کمال ایشان را صوفی خوانند و متعلقان و طالبان ایشان را متصوّف خوانند و تصوّف تفعّل بود و تکلّف، و این فرع اصلی باشد و فرق این از حکم لغت و معنی ظاهر است.

«الصّفاءُ وِلایةٌ لها آیةٌ و روایةٌ، و التصوّف حکایةٌ لِلصَّفاءِ بلا شِکایة.» پس صفا معنیی متلالی است و ظاهر و تصوّف حکایت از آن معنی و اهل آن اندر این درجه بر سه قسم است: یکی صوفی و دیگر متصوّف و سدیگر مستصوّف.

پس صوفی آن بود که از خود فانی بود و به حق باقی، از قبضهٔ طبایع رسته و به حقیقت حقایق پیوسته. و متصوّف آن که به مجاهدت این درجه را می‌طلبد و اندر طلب خود را بر معاملت ایشان درست همی‌کند. و مستصوّف آن که از برای مَنال و جاه و حظ دنیا خود را مانند ایشان کرده باشد و از این هر دو و از هیچ معنی خبر ندارد؛ تا حدی که گفته‌اند: «المُستصوّف عندَ الصّوفیّةِ کَالذُّبابِ و عندَ غیرهِم کالذِّئابِ.» مستصوّف به نزدیک صوفی از حقیری چون مگس بود و آن‌چه این کند به نزدیک وی هوس بود و به نزدیک دیگران چون گرگ پرفساد که همه همتش دریدن و لختی مردار خوردن باشد.

پس صوفی صاحب وصول بود و متصوّف صاحب اصول و مستصوّف صاحب فصول. آن را که نصیب، وصل آمد به یافتن مقصود و رسیدن به مراد از مراد بی مراد شود واز مقصود بی مقصود و آن را که نصیب اصل آمد بر احوال طریقت متمکن شد و اندر لطایف آن ساکن و مستحکم گشت، و آن را که نصیب فصل آمد از جمله بازماند و بر درگاه رسم فرونشست و به رسم از معنی محجوب شد و به حجاب از وصل و اصل بازماند.

و مشایخ را اندر این قصه رموز بسیار است تا حدی که کلیت آن را احصا نتوان کرد؛ اما بعضی از رموز ایشان اندر این کتاب بیارم تا فایده تمام تر شود، ان شاء اللّه عزّ و جل.

بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: خوزه اخبار و مطالب عرفانی ،
[ چهارشنبه 28 آبان 1393 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ رحاپ Rahap ]

حسین منصور حلاج

ابومغیت عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج از عارفان نامی ایران در قرن سوم و دهه اول قرن چهارم هجری است. وی از مردم بیضای فارس بود. ولادت او در آن سامان به احتمال در سال 244 هجری اتفاق افتاده است. پدر حلاج بنظر میرسد که به کار پنبه زنی مشغول بوده و به مناطق نساجی ایالت خوزستان که در آن وقت از تستر(شوشتر حالیه) تا واسط(شهری در کنار دجله، بین بصره و کوفه) امتداد داشته، مسافرتی کرده و پسر را با خود همراه برده است. حلاج در دارالحفاظ واسط به کار فراگرفتن علوم مقدماتی پرداخته و تا سن دوازده قرآن را از بر کرده است و سپس در پی فهم قرآن ترک خانواده و خانمان گفته و مرید سهل بن عبدالله تستری شده است و سهل تستری به او اربعین کلیم الله (چله نشستن بر طریق موسی پیغمبر) را آموخته است. حلاج از آنجا به بصره رفته و در بصره در مدرسه حسن بصری شاگردی کرده و از دست ابوعبدالله عمرو بن عثمان مکی خرقه تصوف پوشیده و به طریقت مأذون گردیده است. حسین در آنجا دختر ابویعقوب اقطع بصری را به زنی گرفت و چون عمروبن عثمان مکی با این وصلت موافقت نداشت گاه به گاه بین عمرو مکی و اقطع بصری اختلاف می بود. جنید بغدادی(نهاوندی) به حلاج پند میداد که شکیبا باشد. حلاج به اطاعت جنید چندی طاقت آورد و شکیبائی کرد تا اینکه سرانجام به تنگ آمد و به مکه رفت. حلاج در سال 270 هجری به سن بیست و شش برای انجام فریضه حج نخستین بار به مکه رفت و در آنجا کلماتی می گفت که وجد انگیز بود و حالی داشت. در مراجعت از مکه به اهواز به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان قشری و ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه صوفیانه را از سر کشید و به خاک انداخت و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت است. حلاج از آنجا به خراسان (مرکز نهضت عرفان ایرانی) رفت و پنج سال در آن دیار بماند، پس از پنج سال اقامت در مشرق ایران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد برای بار دوم با چهارصد مرید، بار سفر مکه را ببست و دومین حج را نیز گذراند، در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند. پس از این سفر به قصد جهانگردی و سیاحت به هندوستان و ماوراءالنهر رفت تا پیروان مانی و بودا را ملاقات کند، در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت، و در آنجا به کاروانیان اهوازی که پارچه های زربفت طراز و تستر را به چین میبردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند، همراه شد و تا تورقان چین، یکی از مراکز مانویت، پیش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت و در این سفر در وقوف به عرفات از خدا خواست که " خدایا رسوایم کن تا لعنتم کنند ". چون از مکه به بغداد برگشت، چنین می نماید که در طریق ارشاد و حقیقت برخلاف مصلحت ظاهری، قدم گذاشته و کلماتی گفته که تعبیر به ادعای خدائی کرده اند، و از همین جاست که حسین بن منصور در نظر پاره ای از مشایخ تصوف مقبول و در نظر بعضی دیگر مطرود است؛ در جامع بغداد فریاد کشید ( مرا بکشید تا من آرام یابم و شما پاداش یابید). در شورش بغداد به سال 296 هجری حلاج متهم شد و از بغداد به اهواز رفت و در آنجا سه سال در خفا میزیست. سرانجام او را یافتند و به بغدادش بردند و بزندان انداختند. مدت این زندان نه سال بطول انجامید و در آخر در جلسه محاکمه ای که با حضور (ابوعمرو حمادی) قاضی بزرگ آماده بود، ابو عمرو خون حلاج را حلال دانست و ابومحمد حامدبن عباس وزیر خلیفه المقتدر، به استناد گفتار ابوعمرو، حکم قتل او را از المقتدر گرفت و عاقبت به سال 309 هجری نزدیک نوروز، هفت روز مانده به آخر ماه ذی القعده، او را به فجیع ترین وضع شلاق زدند و مثله کردند و بدار کشیدند و سربریدند و سوختند و خاکسترش را به دجله ریختند. نقل کرده اند که در آن سال آب دجله فراوان بالا آمد و بیم غرق شهر بغداد میرفت. از حلاج کتابهای فراوان نقل شده است از جمله: "طاسین الازل و الجوهر الاکبر"، "طواسین"، "الهیاکل"، "الکبریت الاحمر"، "نورالاصل"، "جسم الاکبر"، "جسم الاصغر"، و "بستان المعرفة". علاوه بر این از حلاج دیوان اشعاری به زبان عربی باقیمانده که در اروپا و ایران به چاپ رسیده است. مرحوم عباس اقبال آشتیانی در مورد حلاج و دعاوی وی مینویسد: " در ایام غیبت صغری، یعنی در دوره ای که طایفه امامیه منتظر انجام زمان غیبت و ظهور امام غایب بودند و زمام اداره امور دینی و دنیائی ایشان در دست نواب و وکلا بود، حسین بن منصور حلاج بیضائی صوفی معروف در مراکز عمدهً شیعه مخصوصا در قم و بغداد به تبلیغ و انتشار آراء و عقاید خود پرداخت و در نتیجه چند سال مسافرت و وعظ عده ای از شیعیان امامیه و رجال درباری خلیفه را به عقیدهً خویش درآورد. حلاج به شرحی که مصنفان امامیه نقل کرده اند در ابتدا خود را رسول امام غایب و وکیل و باب آن حضرت معرفی میکرده و به همین جهت هم ایشان ذکر او را در شمار (مدعیان بابیت) آورده اند و در موقعی که به قم پیش رؤسای آن شهر رفته بود و ایشان را به قبول عنوان فوق می خوانده است، رأی خود را در باب ائمه به شرحی که در فوق نقل شد اظهار داشته و همین گونه مقالات باعث تبری شیعیان امامی قم از او و طرد حلاج از آن شهر شده است." پروفسور ادوارد براون درباره حلاج می نویسد: "راست است، نویسندگانی که تراجم احوال اولیاء و اوتاد و پیران طریقت را نوشته اند؛ حسین بن منصور حلاج را اندکی به شکل دیگری معرفی کرده اند، لکن شهرت او به همان اندازه میان هم وطنانش پایدار است و شاعران صوفی منش مانند فرید الدین عطار نیشابوری و حافظ و امثالهم اکثر نام وی را با ستایش ذکر می کنند. منصور را برای تعلیمات بدعت گذارانه اش در بغداد و اطراف دستگیر ساختند و سرانجام به قتل رسانیدند، اتهامی که به او وارد ساختند و بیشتر در اذهان و خاطرات مانده است این بود که در حال جذبه فریاد (انا الحق) برآورده بود و صوفیه این بیان را در نتیجه وجد و حال میدانند که عارف در حال شهود جمال حق از خود بیخود شود و کلیه تعینات و مظاهر خارجی وجود را نبیند و گناه او را تنها این دانند که اسرار را فاش و هویدا کرد و عموماً او را از قدیسین و شهداء به شمار آورده اند. ابن ندیم در الفهرست، حسین بن منصور حلاج را طور دیگر معرفی میکند و میگوید، وی مردی محتال و شعبده باز بوده است که افکار خود را به لباس صوفیه آراسته و جسورانه مدعی دانستن همه علوم شده؛ ولی بی بهره بوده و چیزی از صناعت کیمیا بطور سطحی می دانسته و در دسائس سیاسی خطرناک و گستاخ بوده است. دعوی الوهیت کرده و خود را مظهر حق خوانده و به تشیع معروف بود، لکن با قرامطه و اسماعیلیه هم پیمان و همداستان بوده است. این ندیم چهل و پنج کتاب را که منصور حلاج تألیف کرده نام برده، و این کتابها را به طرز باشکوهی گاهی با آب طلا بر کاغذ چینی و گاه بر حریر و دیبا و امثال آن نوشته و در تجلید آن دقت خاص داشته و جلدهای عالی و نفیسی برای آنها تهیه کرده و این عمل وی ما را بطور جدی به یاد مانویان می اندازد. حسین بن منصور حلاج ایرانی است و آباء و اجدادش پیرو کیش مجوس (زرتشت) بوده اند و اجمالا گو اینکه غزالی در مشکوة الانوار در مقام دفاع از او برآمده است، نمیتوان زیاد شبهه و تردید کرد که این شخص از قید مقبولات عامه و موازین شرعیه به غایت آزاد بوده است. لکن شخصیت وی عجیب و تأثیر افکار او در اذهان هموطنانش عمیق است و پاره ای اشعار عربی او محکم و بدیع است. رویهم رفته حلاج ایرانی بود. عارفان وحدت وجودی مسلمان که بعد از غزالی آمدند همه ایرانی بودند، اما حلاج با شهادت خود درس بزرگی به آنان داد و آنها در حالی که عمیقا وحدت وجودی بودند کم کم به متصوفه نزدیک شدند و بدین طریق رج شاعران صوفی ایران شروع می شود که صوفی وحدت وجودی هستند، یعنی ترکیبی از هر دو. بنظر پیروان و طرفداران حلاج خدا اشکال مختلفی دارد: نخست بصورت آدم به جهان آمده، سپس موسی شد، عیسی شد، محمد شد، علی شد، و بالاخره حلاج شد. حلاج که خود را یکی از اشکال زمینی خداوند میدانست در مقابل فلسفه مابعدالطبیعه (متافیزیک) اسماعیلیه نقطه ضعف  بزرگی داشت و این فلسفه نوعی فلسفه مجوسی بود و بهمین جهت حلاج به همراهان و پیروان خود میگفت که آنها در حقیقت ارواح زنده شده موسی، عیسی، و محمدند، این امر باعث شد که علماء خداشناس بر ضد او اقامه دعوی کنند و به مخالفتش برخیزند و مجازاتش نمایند و بالاخره هم چنانکه دیدیم  حلاج با رشادت و عظمت تمام شهید شد.  نظر ابو ریحان بیرونی درباره منصور: ابوریحان بیرونی در باب این مطلب و مدعیان متعدد منظور مورد بحث در بالا همراه با یک سلسله تعصبات شدید بر ضد آنان چنین می نویسد: « سپس مردی متصوف از اهل فارس بنام حسین بن منصور حلاج ظهور کرد و در آغاز کار مردم را بمهدی دعوت نمود و گفت او از طالقان ظهور خواهد کرد و از اینرو حلاج را گرفته و بمدینةالسلام بردند و در زندانش بیفکندند، ولی حیله ای کرد و چون مرغی که از قفس بگریزد از زندان گریخت. و این شخص مرد شعبده باز بود و با هر کسی که روبرو میشد موافق اعتقاد او سخن میراند و خود را به لطائف حیل بدو می چسبانید. سپس ادعایش این شد که روح القدس در او حلول کرده و خود را خدا دانست و باصحاب و پیروان خویش نامه هایی که معنون بدین عنوان بود بنگاشت: از هوهوی ازلی اول، فروغ درخشان لامع و اصل اصیل و حجت تمام حجتها و رب ارباب و آفریننده سحاب و مشکات نور و رب طور که در هر صورتی متصور می شود به بنده خود فلانکس.  و پیروان او نامه هایی را که باو می نوشتند چنین افتتاح می کردند: خداوندا از هر عیبی پاک و منزه هستی، ای ذات هر ذات و منتهای آخرین لذات یا عظیم یا کبیر گواهی می دهیم که آفریدگار  قدیم و منیر هستی و در هر زمان و اوانی بصورتی جلوه کرده ای و در زمان ما بصورت حسین بن منصور جلوه گر شده ای، بنده کوچک تو که نیازمند و محتاج تست و بتو پناه آورده و بسوی تو بازگشت و انابت نموده و بخشایشت را امیدوار است ای داننده غیبها. چنین می گویند: حسین بن منصور کتابهای زیادی در دعوی خود تصنیف کرد، مانند کتاب نورالاصل، جسم اکبر، جسم اصغر، و مقتدر بالله در 301 هجری از او آگاه شد و هزار تازیانه اش زد، دست و پای او را برید و به نفت او را آتش زد تا آنکه لاشه او بسوخت و خاکسترش را بدجله ریختند و هر عذابی که بدین مرد کردند سخنی نگفت و روی خود را ترش ننمود و لب نجنبانید. و طایفه ای از پیروان او باقی ماندند که بدو منسوبند و مردم را بمهدی می خواندند و میگفتند که از طالقان ظهور خواهد کرد و این مهدی همان است که در کتاب ملاحم ذکر شد که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد. چنانکه پر از جور و ظلم شده بود و در برخی از این اخبار ملاحم گفته شده که مهدی محمد بن علی است، حتی اینکه مختار بن ابی عبیده ثقفی چون مردم را به محمد حنفیه دعوت کرد باین خبر استشهاد نمود و گفت مهدی مذکور او است و تا زمان ما برخی از مردم منتظر او هستند و می گویند که زنده است و در جبل رضوی، چنانکه بنی امیه خروج سفیانی را که در ملاحم ذکر شده منتظرند. همچنین در آن اخبار گفته شده که دجال مضل از اصفهان می آید ولی اصحاب نجوم گفته اند که از جزیره رطائل پس از گذشتن چهارصد و شصت و شش سال از سالهای یزدگردی بیرون خواهد آمد. در انجیل علاماتی که مردم را از خروج او انذار می کنند ذکر شده و کتب نصرانیها دجال را به یونانی انطخریوس گویند. چنانکه ماوناذروس اسقف مصیصه در تفسیر انجیل ذکر کرده و اصحاب سیره روایت نموده اند که چون عمر بن خطاب وارد شام شد، یهود دمشق او را ملاقات کردند و گفتند که سلام بر تو ای فاروق، توئی که رفیق و مصاحب ایلیاء هستی؛ بخدا سوگند یاد می کنیم که نخواهی برگشت تا آنکه شام را بگشائی و در این هنگام عمر از ایشان پرسید که دجال کیست؟ گفتند که او از سبط بنیامین است و شما عربها بخداوند قسم که در چند ذراع بباب مانده او را خواهید کشت.» لازم به توضیح است که سال شهادت حسین بن منصور حلاج 309 هجری بوده است. شیخ محمد فریدالدین عطار نیشابوری در کتاب تذکرةالاولیاء خود درباره حسین منصور حلاج چنین نوشته است: « آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیر بیشه تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، آن غرقه دریای مواج، حسین منصور حلاج رحمةالله علیه، کار او کاری عجب بود، واقعاً غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بی قرار. شوریده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدی عظیم داشت، و ریاضتی و کرامتی عجب. علی همت و رفیع و رفیع قدر بود و او را تصانیف بسیار است به الفاظی مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل. فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت. و دقت نظری و فراستی داشت که کس را نبود. و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمی نیست، مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جمله مأخران الا ماشاءالله که او را قبول کردند. و ابو سعید بن ابواخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحمةالله علیهم اجمعین در کار او سیری داشته اند و بعضی در کار او متوقف اند.  چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری گفت در حق او که: اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد، و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود.  و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند. و بعضی گویند از اصحاب حلول بود.  و بعضی گویند تولی به اتحاد داشت. اما هر که بوی توحید به وی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد، و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد... اما جماعتی بوده اند از زنادقه در بغداد چه در خیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را "حلاجی" گفته اند و نسبت بدو کرده اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کرده اند.  چنانکه دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را.  اما تقلید در این واقعه شرط نیست، مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی اناالله برآید و درخت در میان نه، چرا روا نباشد که از حسین اناالحق برآید و حسین در میان نه.... بعضی گویند حسین منصور حلاج دیگرست و حسین منصور ملحدی دیگرست و استاد محمد زکریا و رفیق ابو سعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است.  اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. و ابو عبدالله خفیف گفته است که حسین منصور عالمی ربانی است.   و شبلی گفته است که من و حلاج یک چیزیم، اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم، و حسین را عقل او هلاک کرد. اگر او مطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی. اما ما را دو گواه تمام است و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید و درزی اهل صلاح و در شرع و سنت بود که این سخن ازو پیدا شد. اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند، نه از جهت مذهب و دین بود، بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد. » سپس داستان بر دار شدن او را چنین بیان داشته است: نقلست که در زندان سیصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمی دهی؟! گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم بیک اشارت همه بندها بگشائیم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ریخت ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته است. اشارتی کرد رخنها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید. گفتند تو نمی آئی؟ گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت. دیگر روز گفتند زندانیان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کردیم. گفتند تو چرا نرفتی؟! گفت: حق را با من عتابی است نرفتم. این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید. پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند. او چشم گرد می آورد و میگفت: حق، حق، اناالحق.... نقلست که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، یعنی عشق اینست.  خادم او در آن حال وصیتی خواست. گفت: نفس را بچیزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او ترا بچیزی مشغول دارد که ناکردنی بود که در این حال با خود بودن کار اولیاست. پس در راه که می رفت می خرامید.  دست اندازان و عیاروار میرفت با سیزده بندگران، گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا که بنحرگاه (محل کشتار) میروم. چون به زیر دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پای بر نردبان نهاد؛ گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مردان سردار است. پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش، دست برآورد و روی به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند کس نداند. پس بر سر دار شد. پس هر کسی سنگی می انداخت، شبلی موافقت را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد، گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی دانند، معذوراند ازو سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت.  پس دستش جدا کردند، خنده بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در میکشد قطع کند.  پس پاهایش ببریدند، تبسمی کرد، گفت: بدین پای خاکی میکردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببرید! پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد؛ گفتند: این چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی در مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است. گفتند: اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟ گفت: وضو میسازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الا بخون. پس چشمهایش را برکندند قیامتی از خلق برآمد. بعضی میگریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم.  روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من می برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. الحمد الله که دست و پای من بریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال تو بر سر دار می کنند. پس گوش و بینی ببریدند و سنگ و روان کردند. عجوزه ای با کوزه در دست می آمد. چون حسین را دید گفت: زنید، و محکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چکار.  آخر سخن حسین این بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد. پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا بردند

 




طبقه بندی: تذکرةالعرفاء،
[ دوشنبه 26 آبان 1393 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ رحاپ Rahap ]

تولید سلولهای انسولین ساز/ نوید درمان دائمی دیابت
دانش پژوهان شیوه نوینی برای تولید سلول های انسولین ساز و در نتیجه درمان دائمی دیابت نوع یک ارائه کرده اند.
مبتلایان به دیابت نوع یک از فقدان سلول های بتا در لوزالمعده که مسئول تولید انسولین است، رنج می برند.اگرچه نظارت بر گلوکز خون و ترزیق انسولین امکان مدیریت بیماری را فراهم می آورد اما یافتن راهی برای تولید دوباره سلول های بتا می تواند راهبرد دائمی تری باشد.


 به گزارش خبرگزاری مهر، دانشمندان موسسه گلداستون در سان فرانسیسکو با ارائه شیوه ای برای برنامه ریزی سلول های پوستی به سلول های انسولین ساز بتا، امیدی را برای چنین درمانی ایجاد کرده اند.از آنجا که توانایی باززایی این سلول ها محدود است دانشمندان راه دشواری را برای تولید مقادیر زیادی سلول های بتا صرف کردند. اما اکنون به لطف فناوری سلول های بنیادی ، محققان موسسه گلداستون توانسته اند سلول های پوستی را به سلول های بتا تولید کننده انسولین تبدیل کنند.


این گروه با سلول های پوستی مسئول چارچوب ساختاری بافت حیوانی موسوم به فیبروبلاست که از موش های آزمایشگاهی جمع آوری کرده بودند، کار را آغاز کردند.
دانش پژوهان این سلول ها را با ترکیبی از مولکول ها و فاکتورهای برنامه ریزی دوباره تغذیه کرده و این فیبروبلاست ها را به سلول های شبیه سلول های درون پوستی تبدیل کردند؛ سلول هایی که در جنین های بسیار اولیه یافت شده و در نهایت به عضو های اصلی بدن از جمله پانکراس تبدیل می شوند.


آنها با استفاده از یک ترکیب شیمیایی دیگر، این سلول های شبه پوستی را به سلول هایی تبدیل کردند که سلول های شبه پانکراسی اولیه موسوم به PPLC را تقلید می کند.این پژوهشگران می گویند: هدف اولیه ما این بود که دریابیم آیا می توانیم این سلولهای PPLC را به سوی تبدیل شدن به سلولهای بالغ مانند سلول های بتا تحریک کنیم که بتواند به سیگنال شیمیایی درست واکنش نشان داده و از همه مهم تر انسولین ترشح کند.


آنها اعلام کرده اند تجربیات اولیه آنها حاکی از روی دادن این امر در ظروف آزمایشگاهی است.وقتی محققان این سلول ها را به موش های مبتلا به افزایش قند خون که نشانه ابتلا به دیابت است پیوند زدند، تجربه به دست آمده در ظرف آزمایشگاهی تکرار شد.یک هفته پس از پیوند میزان قند خون حیوان روند نزولی گرفت و به تدریج به سطح طبیعی رسید. وقتی این سلول های پیوندی از بدن حیوان برداشته شده محققان روند افزایش فوری قند خون را در این موش ها ثبت  کردند.


نکته امیدوار کننده تر وقتی مشخص شد که این گروه از محققان  موش ها را 8 هفته پس از پیوند این سلول ها آزمایش و مشاهده کردند که سلول های PPLC به تولید سلول های بتای انسولین ساز عملکردی منجر شده اند.
دانشمندان می گویند این فناوری در سلول های انسانی می تواند به طور چشمگیری شناخت ما را از اینکه چگونه نقص های ژنتیکی در سلولهای بتا منجر به دیابت می شود بالا برده و ما را به درمان های ضروری تر نزدیک کند.نتایج این تحقیقات درنشریه سلول های بنیادی منتشر شده است.




طبقه بندی: مطالب بهداشت و درمان و تغدیه،
[ شنبه 24 آبان 1393 ] [ 09:53 ق.ظ ] [ رحاپ Rahap ]
 
عشق از دیدگاه اقبال

بقلم عزیزاحمد حنیف

    در این نبشته ضمن نقل قول از اقبال شناسان بزرگ ایرانی مانند محمد بقایی ماکان مؤلف 25جلدی آثار و افکار اقبال، پروفیسور سیدین، نویسنده کتاب گرانسنگ «مبانی تربیت فرد و جامعه، دکتر رفیع الدین، اقبال شناس معروف پاکستانی، علی محمد نقوی و غیره، از ابیات و نوشته های خود اقبال نیز استفاده صورت گرفته است تا معنا و مفهوم عشق از نظر این اندیشمند بزرگ اسلامی در قرن بیست، که نسبت به تفسیرهای که در گذشته از عشق به جا مانده است، تا حدی متفاوت می باشد، برای خواننده بیشتر واضح گردد.

    محمد بقایی ماکان در این باب می نویسد: "کلمه عشق در اشعار اقبال به خلاف دیگر شاعران که برخی به عشقهای انسانی و گروهی به عشق های عارفانه نظر دارند، آمیزه یی است از دوجنبه الهی واجتماعی.

عشق از نظر اقبال عبارت است از شور و جذبه و هیجان و تحرک خاصی که از نیروی ایمان در وجود آدمی زنده و پویا می شود و آدمی را به تلاش و تپش وا میدارد. در بیتی می گوید:

تپش از زندگانی تپش است جاودانی

همه ذره های خاکم دل بی قرار بادا

مؤلف کتاب گرانسنگ «ایدئولوژی انقلابی اقبال» در باب عشق از دیدگاه اقبال می نویسد: "آیه مبارکه (فسوف یأتی الله بقوم یحبهم و یحبونه) عرفاء را متوجه ساخته بود که رشته مرتبط کننده مسلمان با مراد خویش همان محبت است... محبت الهی به بندگان مخلصش می رسد؛ به آنها جرأت می دهد که با او عشق بورزند... فقهاء و متکلمین به طور عموم تجلی عشق به خدا را به صورت اطاعت از اوامر و نواهی او و زندگی خود را در خطر افکندن برای بر افراشتن پرچم پیام او می دیدند؛ رابعه عدویه از این تزگام فراتر نهاد و عشق را برای خدا به عنوان یک آتش (احساسات و عواطف جهت رسیدن به محبوب) تفسیر کرده است.

    علی محمد نقوی که به نظر راقم این سطور نسبت به همه اقبال شناسان، معنا و مفهوم عشق را از دیدگاه اقبال خوبتر درک کرده است و تصویر زیبایی از آن دارد، در این باب می نویسد: "غزالی به این نتیجه رسید که عشق متعالی ترین عاطفه و احساس در انسان می باشد که ابدی است  و زوال ندارد و نتیجتاً خدا که ذات ابدی و کمال مطلق است تنها همو شایسته عشق ورزیدن است چرا که عشق چیزی است ابدی و با پدیده های گذرا جور نمی آید؛ اقبال نیز در حقیقت همان آوای غزالی را که متفکر اصیل اسلامی بود ادامه داد". این نویسنده در باب عشق اضافه می کند: "ابرمردان تاریخ که تحولات عمیق و گسترده را در طول قرون به وجود آوردند، کسانی بودند که در آتش عشق تپیده و از این راه نیروی شگرف و عظیمی را به دست می آورده اند؛ اینها یا به خدای خویش یا به جامعه و ملت خویش یا به انسانیت یا به گروهی خاص یا به هدف خاصی عشق ورزیدند، و در نتیجه، نیرویی آنچنان به وجود آوردند که بتوانند زمان را زیر و رو گردانند به ویژه کسانی که به خدا عشق می ورزند نیروی خداگونه و قهاری خداوندی را به دست می آورند".

زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او

بوریای ره نشینی در فتد با تخت کی

در جهان امروز حیله گری ها و دسیسه و مکر و فریب ها زیر عنوان سیاست و علم و دپلوماسی حکمفرما است و انسان را تا پرتگاه انهدام و سقوط کامل رسانیده است، آنچه امروز از همه بیشتر لازم است عنصر عشق و محبت و ایمان است که بتواند انسان بیچاره را که بر کهکشانها و ماه و انجم گام گذاشته، نجات و سکون و صفا بخشد.

توجه شود به ابیات شاعر در باره عشق:

دوش به راهبر زند، راه یگانه طی کند

می ندهد به دست کس، عشق زمام خویش را

و همانطور:

تیشه اگر به سنگ زد، این چه مقام گفتگوست

عشق به دوش می کشد این همه کوهسار را

عشق به سرکشیدن است، شیشه کاینات را

جام جهان نما مجو، دست جهان گشا طلب

عشق در صحبت میخانه به گفتار آید

زانکه در دیر و حرم محرم اسرارش نیست

ندارد عشق سامانی ولیکن تیشه یی دارد

خراشد سینه کهسار و پاک از خون پرویز است

عشق از این گنبد در بسته برون تاختن است

شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است

عشق اندر جستجو افتاد و آدم حاصل است

جلوه ی او آشکار از پرده آب و گل است

    علی محمد نقوی در جای دیگر از کتاب خویش، در باره عشق از دیدگاه اقبال می گوید: "احساس عشق و عرفان و میل شدید برای تماس و تقرب به کمال و زیبایی و حقیقت نهایی در سرشت انسان عجین شده است.

    از دیدگاه نقوی "عشق و محبت همیشه با بیتابی ها و بی قراری ها توأم است و این بی قراری ها انسان را از زندگی و حرکت و پویایی و زایایی می دهند؛ تمامی فرهنگ زاییده این بی تابیها است، انسان به سادگی به تجربه والای عرفانی دست پیدا نمی کند، بلکه اول از هزاران تاب و تب و طلاطم ها می گذرد.

ز عشق درس عمل گیر و هرچه خواهی کن

که عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است

    آنچه از مطالعه آثار و افکار شاعر در رابطه به عشق به دست می آید همان مفهوم ایمانی و الهی آن است که پیامبر بزرگوار اسلام به پیروانش تعلیم داد و با آن، در مسیر زندگی شان تغییر کلی وارد آورد و برای مفاهیم زندگی انسان، تعریف های دیگر (متفاوت از گذشته) وضع کرد.

    به عقیده اقبال، عشق بالاترین مرتبه ایمان است که مشت خاک (انسان) را جرأت می بخشد تا خود را به آتش زند و به بحر افکند و مانند نی به سوی نیستان حرکت کند.

    اقبال با تأثر عمیق از ایمان صدیق و عمر و عثمان و علی و سایر یاران راستین پیامبر که به تعبیرهای بلند و گونه گونی در جاهای مختلف از آن بزرگواران یاد می کند، کلمه ای غیر از عشق نیافته است تا از احساسات و عواطف درونی و وجود لبریز از عشق آنها در قالب سخن، تعبیر نماید. در تفسیر سوره اخلاص حضرت ابوبکر صدیق را یارِ غار و بدر و قبر پیامبر وکلیم اول سینای امت اسلام خوانده و می گوید:

من شبی صدیق را دیدم به خواب

گل زخاک راه او چیدم به خواب

گفتمش ای خاصه خاصان عشق

عشق تو سرمطلع دیوان عشق

    در مجموعه اسرار خودی علی فرزند ابی طالب را سرمایه عشق خوانده و می گوید:

مسلم اول شهِ مردان علی

عشق را سرمایه ایمان علی

    در جای دیگر از فاطمه ی زهرا دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم یاد نموده و حسین فرزند علی را مرکز پرگار عشق و کاروان سالار عشق می نامد:

مادر آن مرکز پرگار عشق

مادر آن کاروان سالار عشق

    حادثه کربلا و جانبازی عاشقانه حسین در حضور خدایش، یکی از مواردی است که به باور شاعر، پروردگار خواسته است، چهره اصلی عشق را در وجود حسین بنمایاند؛ چنانچه می گوید:

آن شنیدستی که هنگام نبرد

عشق با عقل هوس پررو چه کرد؟

آن امام عاشقان پور بتول

سرو آزادی ز بستان رسول

سرخ رو عشق غیور از خون او

شوخی این مصرع از مضمون او

    اقبال به خاطرط پیمودن جاده وسیع عشق و تماشای زیبایی های عالم هستی، زانوی ارادت به نزد مرشد بزرگ، مولانا جلال الدین محمد بلخی خم کرده و عشق را از مولوی آموخته است؛ طوری که خود می گوید:

نکته ها از پیر روم آموختم

خویش را در حرف او واسوختم

پیر رومی مرشد روشن ضمیر

کاروان عشق و مستی را امیر

رومی آن عشق و محبت را دلیل

تشنه کامان را کلامش سلسبیل

در بازسازی اندیشه می گوید: "قلب نوعی کشف و شهود یا بینش درونی است که در کلام زیبای مولوی قوت از انوار خورشید می گیرد و مارا با جلوه هایی  از حقیقت، متفاوت از آنچه که از طریق ادراک حسی حاصل می شود، آشنا می سازد".

مولانا در بیتی می گوید:

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

    اینکه عشق چیست و چگونه در وجود آدمی ظهور می کند؟ از دیدگاه اقبال، معنا و مفهوم گسترده یی دارد که در این رابطه بهتر است اقوال برخی اندیشمندان را نقل کنیم.

    محمد بقایی ماکان در کتاب «اقبال با چهارده روایت» بحثی دارد زیر عنوان «عقل و عشق از دیدگاه اقبال» که در قسمتی از آن تصویر زیبایی از عشق را در اختیار خواننده قرار می دهد؛  او می گوید: "اقبال همچون مولوی، عشق را رمز زندگی می داند. به عقیده او عشق حجاب چهره هستی را می درد. زیر وبم نوای هستی و نیستی سر در عشق دارد. حرکت ستارگان و اتحاد ذرات عالم، شور انگیزی یک پارچه حیات، شوق رویش در نبات و تعالی آدمیان، همه از آیات عشق است. عشق تمامی حقارت ها و ضعف هارا با آتش خود می سوزاند وخاکستر می کند. وقتی عشق بر قلب حاکم شد، آنگاه آدمی خود را فراموش می کند و عاشق آدم و عالم می شود. در این حالت است که انسان مفهوم واقعی زندگی را در می یابد. عشق سرچشمه اصول متعالی اخلاقی است. علت حرکت در جهان ماده است. زمین و آسمانها به نیروی عشق در چرخشند. عشق سبب رشد نبات است و عامل حرکت در موجود مدرک. عشق مراحلی دارد که انسان کوشش کند به حد متعالی آن دست یابد.

    به همین دلیل است که شاعر به عشق می نازد و باور دارد که عشق از قید زمان و مکان بیرون بوده و جاودان هست وهیچگاه غم نابودی ندارد:

عشق را نازم که بودش را غم نابود، نی

کفر او زنار دار حاضر و موجود، نی

عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذر

عشق محبوب است و مقصود است جان مقصود، نی

وهمانطور:

در بود و نبود من اندیشه گمان ها داشت

از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

ای عالم رنگ و بو این صحبت ما تا چند

مرگ است دوام تو عشق است دوام من

    عشق، با نیروی خلاق معنوی ای که از سوی پروردگار با خود دارد، آدمی را جرأت می بخشد تا در راستای رسیدن به اهداف بزرگ و آرمانهای بلند خود، گامهای استوار و امیدوار بردارد، و برای انسان، قدرت و توانمندی خارق العاده ای می بخشد تا به کارهای بزرگ اقدام نماید. پیامبران الهی و اشخاص بزرگی که در مقاطع مختلف تاریخ، در تغییر و تحول جهان نقش ایفا نموده اند، از نیروی عشق برخوردار بوده اند.

    پروفیسور سیدین در این باب می گوید: "عشق سبب تمرکز و فزونی نیروهای باطنی افراد بزرگ می شود و اهداف آنان را با مقاصد الهی همانند می سازد. از این روست که پیامبران، پیشوایان دینی و شهدای بزرگ، توانستند در راه حق از سطح انسانهای فانی برتر روند و دست به اعمال معجزه آمیز و مسحور کننده ای بزنند.

    دکتر مشایخ فریدنی با تأیید این مطلب در کتاب سودمند خویش زیر عنوان «نوای شاعر فردا» می نویسد: "عشق لطیفه ای جان بخش و نیروی محرکه خودی است. عشق محور و اساس هرجنبش و کوشش است. عشق، محمد مصطفی را برای ادای رسالت توانا ساخت و او را موفق نمود تا با کلید دین در دنیا و زندگی بهتر را به سوی فرزندان انسان بکشاید.

    در بخش سوم از مجموعه اسرار خودی «در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد» ابیات زیادی در باب عشق دارد که چندی از آن را طور نمونه یاد آور می شویم:

نقطه نوری که نام او خودی است

زیر خاک ما شرار زندگی است

از محبت می شود پاینده تر

زنده تر، سوزنده تر، تابنده تر

از محبت اشتعال جوهرش

ارتقای ممکنات مضمرش

فطرت او آتش اندوزد ز عشق

عالم افروزی بیاموزد ز عشق

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست

اصل عشق از آب و خاک و باد نیست

در جهان هم صلح و هم پیکار عشق

آب حیوان تیغ جوهر دار عشق

از نگاه عشق خارا شق بود

عشق حق آخر سراپا حق بود

عاشقی آموز و محبوبی طلب

چشم نوحی قلب ایوبی طلب

کیمیا پیدا کن از مشت گلی

بوسه زن بر آستان کاملی

شمع خود را همچو رومی برفروز

روم را در آتش تبریز سوز

هست معشوقی نهان اندر دلت

چشم اگر داری بیا بنمایمت

عاشقان او زخوبان خوبتر

خوشتر و زیباتر ومحبوب تر

دل ز عشق او توانا می شود

خاک همدوش ثریا می شود

    شاعر، در این باب وقتی سخن سر می کند، ناگهان پیامبر بزرگوار اسلام که قافله سالار عشق و ایمان است، در نظرش جلوه گر می شود که خانه ی دلش با نور محبت الهی، آذین بسته است. 

خاک نجد از فیض او چالاک شد

آمد اندر وجد و برافلاک شد

در دل مسلم مقام مصطفی است

آبروی ما ز نام مصطفی است

طور موجی از غبار ناقه اش

کعبه را بیت الحرم کاشانه اش

بوریا ممنون خواب راحتش

تاج کسری زیر پای امتش

ماند شبها چشم او محروم نوم

تا به تخت خسروی خوابید قوم

وقت هیجا تیغ او آهن گداز

دیده ی او اشکبار اندر نماز

از کلید دین در دنیا کشاد

همچو او بطن ام گیتی نزاد

در نگاه او یکی بالا و پست

با غلام خویش بر یک خوان نشست

امتیازات نسب را پاک سوخت

آتش او این خس و خاشاک سوخت

    شاعر به همین ترتیب ارادت خود را به پیامبر بزرگوار اسلام اظهار نموده و آنچه در اندیشه دارد، جرعه ای از باده ناب معرفت الهی میداند که آنحضرت صلی الله علیه وسلم به جامش ریخته است:

مست چشم ساقی بطحاستیم

در جهان مثل می و میناستیم

شور عشقش در نی خاموش من

می تپد صد نغمه در آغوش من

من چه گویم از تولایش که چیست

خشک چوبی در فراق او گریست

هستی مسلم تجلی گاه او

طورها بالد ز گرد راه او

خاک یثرب از دو عالم خوشتر است

ای خنک شهری که آنجا دلبر است

    پروفیسور سیدین می گوید: "اقبال در تفسیر اهمیت معنوی فاجعه کربلا و شهادت حسین –نوه پیامبر- می گوید که جام وجود امام، لبالب از ناب ترین باده عشق بوده است –یعنی عشق به حق- و همین عشق بوده است که در او شهامت و مقاومتی فوق بشری به وجود آورد و سبب شد که بتواند بر نیروهای پلید و شیطانی به ظاهر شکست ناپذیر فایق آید.

در رموز بیخودی می گوید:

مؤمن از عشق است و عشق از مؤمن است

عشق را ناممکن ما ممکن است

مؤلف کتاب «ایدئولوژی انقلابی اقبال» می گوید: "انسان به طور طبیعی در این عالم یک احساس غربت، و نی بریده از نیستانش که همواره از جدایی، اضطراب و حسرت، انتظار وعشق می نالد... این احساس جدایی، عشاق را همیشه مثل سیماب بی قرار و بی تاب و در هیجان و طلاطم و تب و تاب و التهاب نگه می دارد، امواج ملتهب این طوفان چنان بر دیواره ی وجود انسان میزند که صدی شکستن استخوان را نیز احساس می کند.

    علی محمد نقوی اضافه می کند: "عشق و محبت عنصری است که انسان را تا تجربه وجودی و مرحله خودآگاهی و خودیابی پیش می برد؛ عشق و محبت سبب انفجار دردونی خودآگاهی و خودیابی شخصیت یک انسان می شود و او را تا آستانه تجربه وجودی پیش می برد و تالامتناهی میرساند؛ عشق جرقه آتش است که ناگهان انبار درونی انسان را شعله ور می سازد، شعله هایی که همه زباله ها وظلمت های ناشی از جهل اندیشه و خوف و وسوسه ها و ترس ها را خاکستر می کند و فرد و جامعه ار قادر می سازد که امکانات وجودی خویش را تحقق بخشد.

    نویسنده این کتاب در باب عشق علاوه می کند: "عشق و ایمان است که آن نیرو وقدرت را می دهد که جهان وجود را دگرگون سازد و تاریخ را جهت دهد، بدون سوختن در آتش عشق و ایمان نه امکان دارد که انسان زور خیبر گشایی را به دست آورد و نه می تواند غزالی ها و سقراط ها و مولانای رومی ها را به وجود آورد و برای مولوی بودن لازم است که انسان مثل او، در عشق و محبت ذوب شود؛ در مقولات اقبال، عشق عنصری است که انسان را تا کمال مطلق پیش می برد، پلی است که یک مشت خاک تیره (انسان) را با نور درخشان آسمانی و گیتی(الله) مرتبط می سازد... بدون عنصر عشق و ایمان، شخصیت یک فرد و ملت نمی تواند بارور شود؛ عشق در حقیقت عنصری است که کاینات وجود را پا برجا نگهداشته است.

در جایی می گوید:

عشق است که در جانت یک کیفیت انگیزد

از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی

این حرف نشاط آور می گویم و می رقصم

از عشق دل آساید با این همه بیتابی

و همانطور:

سوز سخن ز گردش پیمانه ی دل است

این شمع را فروغ ز پروانه ی دل است

مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیم

غوغای ما ز گردش پیمانه ی دل است

    مؤلف ایدئولوژی انقلابی اقبال می گوید: "عشق است که انسان را وادار می کند که از منافع مادی خود بگذرد و کوششهای دنیوی را نادیده بگیرد و به خاطر ایدئولوژی و ایده آل و مراد و مطلوب خود، ابراهیم وار در آتش های نمرودی خود را بیافکند که آنرا گلزار کند و علی وار در بستر خطرها زیر سایه شمشیرها و نیزه ها بخوابد و حسین وار خود را درکام مرگ بیاندازد که بساط یزیدی را برای ابد همیشه از جهان برچیند؛ فقط عشق و ایمان است که می تواند انسان را برای این گونه قهرمانی ها آماده سازد و فقط عشق است که سیر انسان را تا کمال مطلق، میسر سازد که گفته شده است: (و إلی ربک المنتهی)". همانطور: "محبت و عشق است که زندگی را رنگ می دهد، بدون عشق و محبت، زندگی بی رنگ و بی مزه است؛ بزرگترین خلاقیت های هنری و ادبی از عشق و محبت سرچشمه گرفته است، عشق، فرهنگ ها را به وجود آورده است؛ اگر عشق و محبت در جهان نباشد همه جوششها و تراوشهای هنری و شعری و ادبی و فرهنگی خشک می شود و زندگی به یک کویر سوزان تبدیل می شود.

اقبال می سراید:

 از محبت جذبه ها گردد بلند

ارج می گیرد از او ناارجمند

بی محبت زندگی ماتم همه

کار و بارش زشت و نامحکم همه

عشق صیقل میدهد فرهنگ را

جوهر آیینه بخشد سنگ را

همچنان:

تپید عشق و در این کشت نا به سامانی

هزار دانه فرو کرد تا درود مرا

در رابطه به خلقت آدم می گوید که عشق قبل از آدم وجود داشت؛ وقتی آدم پیدا شد:

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

و این هم نمونه هایی دیگر از شعر اقبال در باب عشق:

به دیریان سخن نرم گو که عشق غیور

بنای بتکده افکند در دل محمود

عشق مانند متاعی است به بازار حیات

گاه ارزان بفروشند و گران نیز کنند

تا تو بیدار شوی، ناله کشیدم، ورنه

عشق کاری است که بی آه و فغان نیز کنند

عشق ز پا در آورد، خیمه شش جهات را

دست دراز می کند، تا به طناب کهکشان

یم عشق کشتی من، یم عشق ساحل من

نه غم سفینه دارم، نه سر کرانه دارم

وادی عشق بسی دور و دراز است ولی

طی شود جاده صدساله به آهی گاهی

عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد

بر تلاش خود چه می نازد که ره سوی تو برد

در مجموعه «افکار» زیر عنوان «عشق» می گوید:

فکرم چو به جستجو قدم زد

در دیر شدو در حرم زد

در دشت طلب بسی دویدم

دامن چون گرد باد چیدم

آگاه ز هستی و عدم ساخت

بتخانه ی عقل را حرم ساخت

چون برق به خرمنم گذر کرد

از لذت سوختن خبر کرد

سرمست شدم ز پا فتادم

چون عکس ز خود جدا فتادم

خاکم به فراز عرش بردی

زان راز که بر دلم سپردی

واصل به کنار کشتیم شد

طوفان جمال زشتیم شد

جز عشق حکایتی ندارم

پروای ملامتی ندارم

در جاوید نامه می گوید:

جنت ملا خور و خواب و سرود

جنت عاشق تماشای وجود

حشر ملا شق قبر و بانک و حور

عشق شور انگیز، خود صبح نشور

علم بر بیم و رجا دارد اساس

عاشقان را نی امید و نی هراس

علم ترسان از جلال کاینات

عشق غرق اندر جمال کاینات

علم را بر رفته و حاضر نظر

عشق گوید آنچه می آید نظر

عشق آزاد و غیور و ناصبور

در تماشای وجود آمد جسور

عشق ما از شکوه ها بیگانه رفت

گرچه او را گریه مستانه رفت

در جای دیگر از جاویدنامه می گوید:

زندگی را شرع و آیین است عشق

دین نگردد پخته بی آداب عشق

دین بگیر از صحبت ارباب عشق

در دوعالم هر کجا آثار عشق

ابن آدم سری از اسرار عشق

سر عشق از عالم ارحام نیست

او زسام و حام و روم و شام نیست




طبقه بندی: خوزه اخبار و مطالب عرفانی ،
[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ رحاپ Rahap ]

ترمیم آسیب‌های ناشی از پارکینسون توسط سلول‌های بنیادین


دانشمندان سوئدی دریافته‌اند سلول‌های بنیادین قدرت آن را دارند تا آسیب‌های مغزی ناشی از بیماری پارکینسون را درمان کنند.

به گزارش میل‌آنلاین، دانشمندان سوئدی دریافته‌اند می‌توانند با كمك گرفتن از سلول‌های بنیادین، آسیب‌هایی كه در اثر ابتلا به بیماری پاركینسون به مغز وارد شده را درمان كنند، كشفی كه قدمی بزرگ در مسیر درمان این بیماری به‌شمار می‌رود.

پاركینسون هیچ درمانی ندارد، اما درمان‌های دارویی و تحریك‌های مغزی می‌تواند عوارض ناشی از آن را كاهش دهد. این بیماری در اثر از دست رفتن سلول‌های عصبی در مغز كه تولید ماده شیمیایی دوپامین در مغز را به عهده دارند ایجاد می‌شود. دوپامین كنترل حالات روحی و حركات اندام‌های بدن را به عهده دارد.

محققان دانشگاه لاند در تحقیق خود برای شبیه‌سازی پاركینسون،‌سلول‌های تولید كننده دوپامین را در یك سمت از مغز موش از بین بردند. سپس سلول‌های بنیادین جنینی انسان را به سلول‌های عصبی تولید‌كننده دوپامین تبدیل كردند و آن را به مغز موش‌ها تزریق كردند.

نتایج این آزمایش نشان داد آسیب ناشی از بیماری در موش‌ها، با دریافت سلول‌های بنیادین ترمیم شده و روند بیماری كنترل شد. تاكنون هیچ دوره آزمایشی بالینی برای بررسی اثر نورون‌های به دست آمده از سلول‌های بنیادین بر مغز انسان انجام نگرفته‌است اما دانشمندان می‌گویند تا سال 2017 این آزمایش آغاز خواهد‌شد.




طبقه بندی: مطالب بهداشت و درمان و تغدیه،
[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 11:32 ق.ظ ] [ رحاپ Rahap ]

جان و دل طلبی از خداوند

خداوندا چو جان دادی دلم بخش

دل عاشق، نه جان عاقلم بخش

درونی ده که بیرون نبود از درد

به بیرون و درون نبود ز تو فرد

چنان دارم که تا پاینده باشم

نه از جان بلکه از دل زنده باشم

چنان شو جانب خود رهنمایم

که از خود بگسلم سوی تو آیم

چنان کن خانهٔ طینت خرابم

که از هر سو در آید آفتابم

چنان نه یاد خود اندر ضمیرم

که با یاد تو میرم، چون بمیرم

چنان بنیاد عشق افگن درین دل

که روید جاودانی سبزه زین گل

چنانم خوان سوی خویش از همه سو

که رویم در تو باشد از همه روی

چنانم ده می پی در پی عشق

که فردا مست خیزم از می عشق

گرفتارم به دست نفس خود رای

به رحمت بر گرفتاری ببخشای

به نور دل چنان کن زنده جانم

که بعد از مردگی هم زنده مانم

ز نفس تیره کیشم، کش به یک بار

پس آنگه سوی خویشم کش به یک بار

گدائی را چنان ده بار درگاه

کزان درگه نداند سوی خود راه

مرا در شعله‌های شوق خود نه

چو خاکستر شوم بر باد در ده

نسیمی نام زد فرما ز سویت

که بیهوش ابد گردم به بویت

بدان زنده دلان کاندر تف و تاب

نخفتند از غمت، تا آخرین خواب

که چون آید زمان خفتنم تنگ

به بیداری در دم تو کن آهنگ

پس از خوابی که بیداری نیابم

چو بیداری دهی فردا ز خوابم

گشاده کن چنان چشم امیدم

که بخت آرد ز دیدارت نویدم

حیاتی ده مرا در جستجویت

که میرم، تا زیم، در آرزویت

بدان مقصود خواهش بخش راهم

که از تو جز تو مقصودی نخواهم

ز همت نردبانی نه درین خاک

که بتوانم شدن بر بام افلاک

امیدی ده که ره سویت نماید

کلیدی ده که در سویت گشاید

چو دادی از پی طاعت وجودم

به طاعت بخش توفیق سجودم

به کاری رهنمونی کن دلم را

که نسپارد به شیطان حاصلم را

مرا با زندگانی بخش یاری

که تا جان دادنم دل زنده داری

بده با آشنائی آب خوردم

که من زان آشنائی زنده گردم

مبر نزدیک شانم در غم و سور

که دور از من بوند چون توئی دور

نماز من، کزو رویم به پستی است

برون طاعت، درون صورت پرستی است

نیازی ده ز ملک بی نیازی

کزان گردد نماز من نمازی

بهر چه آید درونم دار خرسند

برون هم، زیور خرسندیم بند

چو راه دور نزدیک است پیشم

چنان دار از کرم نزدیک خویشم

که از خود دور صد فرسنگ باشم

به یادت بی دل و بی سنگ باشم

چوره پیش است، زاد منزلم ده

چو جان خواهی ستد، باری دلم ده

چو خواهد خفت، لابد، نفس باطل

پس از بیداریش خسپان تهٔ گل

چو خاکم بر سر افتد در ته خاک

تو کن، بر خاکساری، رحمت ای پاک

امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار برگزیده ( عرفانی و ادبی )،
[ شنبه 10 آبان 1393 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ رحاپ Rahap ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

تعداد کل صفحات : 155 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وب سایت

ادبی - فرهنگی-عرفانی و اجتماعی و علمی و فلسفی و مذهبی و هنری و مسائل متفرقه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

SCRIPT LANGUAGE="Javascript"> online

مجله نایت پلاس

center>اسما خداوند متعال